سه کبریت، یک به یک در شب روشن شد:
اولی برای دیدن تمامی صورت تو،
دومی برای دیدن چشمانت،
سومی برای دیدن لبانت،
و بعد تاریکی غلیظ برای اینکه به خاطر بسپرم همه را
زمانی که تو را در میان بازوانم گرفته ام.
ژاک پره ور
****************************
بوسه بر پیشانی، شوربختی را می سترد
بر پیشانی ات بوسه می زنم
بوسه بر چشمان، بی خوابی را می زداید
بر چشمانت بوسه می رنم
بوسه بر لبها، ژرفترین عطش ها را سیراب می کند
بر لبانت بوسه می زنم
بوسه بر سر، خاطره ها را می روبد
بر سرت بوسه می زنم.
مارینا تسوتایوا
سلام!
چشمه ء شعر شاعر عزیز شاعرانه ها بازجوشیده:
چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد
... غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هرکسی که شنید از بهار صحبت کرد
منتظر باشید.
... و این هم آخرین قسمت از ترجمه شعر "سه زن" . ممنون از دوستانی که این ترجمه را پیگیری و منو از نظراتشون بهره مند کردند.
" سه زن"
سروده ء سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی
قسمت آخر
صدای سوم:
نیمروزی گرم در چمنزاران،
گلهای آلاله، سست از گرما
و دلدادگان
می گذرند و می گذرند
سیاه و مسطح،
مثل سایه ها ؛
چه زیباست بی ضمیمه گی!
مثل سبزه تنهایم ،
چه را از دست داده ام ؟!
آیا هرگزخواهمش یافت،
هرآن چیز که هست؟
قوها رفته اند.
رودخانه هنوز به یاد دارد
که چقدر سپید بودند.
پس از آنها
با تمام وجودش می کوشد،
شکلهاشان را
در تکه ابری می یابد.
چیست
این پرنده که فریاد می کشد ،
با چنین اندوهی در صداش؟
می گوید :
من جوانم،
چون همیشه.
چه را از دست داده ام ؟!
صدای دوم:
در خانه ام،
زیر نور چراغ.
یعد از ظهر کش می آید.
پیراهن ابریشمی ام را می دوزم.
همسرم کتاب می خواند.
نور،
به چه زیبایی ،
در بر می گیرد این اشیاء را.
یک جور مه در هوای بهاریست.
مه ای که پارکها را،
مجسمه های کوچک را
در بر می گیرد،
با رنگی صورتی ،
انگار لطافت بیدار شده است ،
لطافتی که از پا ننشست،
چیزی شفابخش.
منتظر می مانم و درد می کشم.
به گمانم شفا یافته ام.
کارهای زیادی ست برای انجام دادن.
دستهایم می توانند
تور را
به زیبایی بر این پارچه بدوزند.
همسرم می تواند
کتاب را
ورق بزند و ورق بزند.
حالا با هم هستیم،
در خانه،
پس از ساعتها .
این تنها زمان است
که روی دستهامان کشیده می شود.
تنها زمان است و
ماده نیست.
ممکن است
خیابانها ناگهان مچاله شوند،
اما من
دوباره بازگشته ام ،
از سقوطی طولانی،
و خود را در بستر می یابم.
در امان،
روی تشک،
با دستهای قد کشیده در برابر سقوط .
من
خویش را باز می یابم.
من
سایه نیستم ،
گرچه اینجا سایه ای هست
که از پاهایم آغاز می شود.
من
یک همسرم.
شهر منتظر می ماند و درد می کشد.
سبزه های کوچک،
از میان سنگها رخنه می کنند
و با زندگی سبز می شوند.
پایان
وقتی که با تو به رقص بر می خیزم،
پاهایم سنبله می شوند
و گیسوانم
طولانی ترین رودخانهء جهان!
سعاد الصباح
******************************

سلام!
این قسمت از ترجمه شعر « سه زن» را هم که بخوانید، تنها می ماند یک قسمت دیگر...
" سه زن"
سروده ء سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی
قسمت ششم:
صدای اول:
تا کی می توانم دیواری باشم
در برابر باد ؟
تا کی می توانم بکاهم آفتاب را
با سایه سار دستانم؟
یا سایه بانی شَوَم
روشنای کبود ماه ای سرد را ؟
صداهای تنهایی،
اصوات اندوه
ناگزیر،
بر پشتم دامن می گسترند...
چگونه آرامشان خواهد کرد این لالایی کوچک؟
تا کی می توانم دیواری باشم
به دور خصیصه های سبزم؟
تا کی می توانند دستانم
مرهمی باشند بر زخمهای او؟
و کلامم
پرندگانی درخشان درآسمان:
تسلی بخش،
تسلی بخش...
دهشتناک است
چنین گشایشی،
گویی که قلبم
صورتکی برخود ببندد و
درجهان گام بردارد.
صدای سوم:
دانشکده ها ، امروز
مست ِ بهارند !
روپوش سیاهم اندکی سوگوارانه ست
که جدیتم را نشان می دهد.
کتابهایم را به همراه دارم.
زخمی کهنه داشتم
پیش از این ،
اما رو به بهبودی ست !
خواب جزیره ای را دیدم،
سرخ ازغم – فریادها !
رویایی بود و
معنایی نداشت.
صدای اول:
طلوع می شکوفد
در نارون بلند بیرون خانه .
پرندگان مگس خوار برگشته اند،
جیغ کشان،
مثل موشکهای کاغذی.
صدای دقیقه ها را می شنوم
روی پرچین ها پهن می شوند و
می میرند.
ماغ کشیدن گاوها را می شنوم.
رنگها نونوار می کنند خود را؛
و سقف کاهگلی نمناک
زیر نور خورشید بخارمی کند.
نرگس،
رخسار سپیدش را به روی باغ می گشاید.
قوت قلبی دویاره یافته ام،
قوت قلبی دوباره !
در اتاق نوزادان
رنگهای درخشان و شفاف ،
اردکهای سخنگو،
بره های شادمان.
دیگربار ساده ام ،
به معجزه معتقد،
نه به آن کودکان هراسناک؛
که با چشمهای سفید و دستهای بی انگشتشان،
خوابم را می آزردند.
آنها از آن ِ من نیستند،
آنها به من تعلق ندارند.
به طبیعی بودن خواهم اندیشید.
به پسر کوچکم.
او راه نمیرود،
کلامی حرف نمی زند.
در قنداق پارچه های سفیدست هنوز.
اما صورتی رنگ ست و بی نقص !
لبخند می زند، مدام !
اتاقش را
با کاغذی از رُزهای درشت پوشانده ام.
برهمه چیز
قلبهای کوچک نقاشی کرده ام.
دوست ندارم استثنایی باشد.
این استثناست که شیطان را بر سر ذوق می آورد!
این استثناست که از تپهء اندوه بالا می رود!
یا در دشت می نشیند و
قلب مادرش را می آزارد !
دوست دارم معمولی باشد..
دوستم بدارد،
چنانکه دوستش می دارم .
وصلت کند با هرکه می خواهد و
از هرکجا که می خواهد...
(ادامه دارد...)