سلام!
چند ترجمه از چند هایکوی پاییزی، به خاطر ارادت همیشگی ام به این فصل و بوی عجیبش که این روزها بدجور همه جا پیچیده و هوش و حواسم را اسیر خودش کرده و رنگ غریبش که به در و دیوار و کوه و آسمان زده و خودی می نمایاند و انگار نه انگار دل ما تاب اینهمه دلربایی ندارد... چرا پاییز را فصل غم می دانیم؟ شادیانه های پاییز کم نیست...
من هم که حسابی پاییزی ام... سه روز قبل از شروع پاییز سر و کله ام پیدا شد...

حالا دیگر فرقی ندارد پاییز و زمستان و بهار... تو باش! همیشه همه چیز مست شادی می ماند....
ترجمه ی چند هایکو " HAIKU "
اولین درختان پاییزی
رنگ و رویشان رو به سرخی
قبل از برهنه شدن!
نگاه کن! ... برگ سنگین
در این روز بی باد و آرام،
به خواست خود فرو می افتد.
پاییز، تصادم سالیانه ی من
با احساسات متضاد:
سرخوشی و ناامیدی
خش خش برگهای بلوط کهربایی
که لجوجانه شاخه هاشان را
سوهان می زنند تا هنگام بهار...
تکان دهنده...
قرمزی ناخن های لاک زده
در برابر سفیدی گلهای داوودی!
سرخوشی، هوای شب را پرمی کند
برگشتن به خانه، فوتبال، دسته های موسیقی، اما
هیچ قراری برای رقص!
آه پاییز تن طلایی!
آن نشان گذاری ژرف
برای تابستان شبدری رنگ...
چه رشک آور...
برگهای درخت افرا
باشکوه ترین مرگ اندیشمندانه!
تابش خورشید آبان ماه
سایه ای لزران،
سنجاقکی شناور.
جیرجیرک خوشروی خشک،
جیر جیر کنان خوش است با پاییز
مغرور نسبت به شبنم ها.
حالا در آخر پاییز
ببین بر کپه ی آشغالهای قدیمی ام
پیچ نیلوفر آبی را!
چترِ تنها
عبورکنان در هوای گرگ و میش،
اولین برف به نرمی فرو می ریزد.
باغدار پیر!
کدامیک زودتر خواهند افتاد
گلابی، آلو یا تیشه؟
چشمهای فندقی رنگ پیر
می نوشند در غروبی دیگر
هنوز وقت بسته شدن نرسیده.
پس از طوفان
درخت سرو قدیمی
سرسپرد و تسلیم شد.
سماق کوهی پاییزی
بسته های غذا را آماده می کند
برای پرنده های مهاجر...
مهتاب طلایی رنگ پاییز،
بی تاثیر بر ایستادن مترسک
که حوصله اش چقدر سر رفته...

********
گلاره