بازی؟! شب یلدا؟! به دعوت سیامک؟ 5 تاچیزی که کسی درموردم نمی دونه؟!خوب یه چیزایی هست که کسی در موردم نمی دونه و این جا هم نمی نویسم. نه که حالا خیلی هم چیزای مهمی باشن ، ولی گفتنشون هم چندان دردی از دردای بشر کم نمیکنه. حالا هم اگرچه اصولا چندان حال نمی کنم در مورد خودم و ذهنیات و درونیاتم چیزی بنویسم ، ولی چون همین یه باره و کسی هم دعوتم کرده که یه عمر چشمم تو چشمشه(!)، لذا این افاضات تقدیم به شما! :
1- من اصولا در سن شش سالگی تصمیم گرفتم واسه خودم آدم مهمی بشم! این یه تصمیم جدی بود و اصلا هم شوخی بردار نبود. ولی این که واقعا چی بشم خودش داستانیه. در راستای رسیدن به این هدف، در همان شش سالگی و قبل از اینکه سواد خوندن و نوشتن داشته باشم شروع کردم به یاد گرفتن پیانوی کلاسیک. کلاس پنجم دبستان ناگهان عشق و علاقه ی شدیدی در خودم نسبت به فضانوردی و ستاره شناسی یافتم و فی الفور شغل آینده ام را انتخاب کردم و بعد از مطالعه ی کتابهای زیادی در این زمینه، خودم هم شروع کردم به نوشتن یک کتاب مفصل در مورد فضانوردی که البته به پانزده صفحه هم نکشید و ناتمام ماند! کلاس دوم راهنمایی به تشویق یک معلم انشا و البته خواندن داستان ها و شعرهای دوران تین ایجری مامانم با شعر و شاعری آشنا شدم و در اثر خواندن کتابهای سبک کلاسیک فرانسه و انگلیس و ... دریافتم که من درحقیقت باید و باید یک نویسنده ی بزرگ بشم! اما از قضای روزگار یکی دوسال بعد دست روزگار مرا به دامن عشق به سیاست انداخت! سیزده چهارده ساله بودم که مدام یا پای تلویزیون بودم به دیدن و گوش دادن گزارش سیاسی هفته و اخبارهای شبکه های مختلف، یا روزنامه دستم بود (اون موقع فقط کیهان بود و اطلاعات و رسالت و چند تا دیگه) به خوندن تحلیل های سیاسی و ... عجیب نبود که اون موقع تصمیم قطعی داشتم حقوق بخونم و رییس جمهور بشم و تمام دوستان و همکلاسی هام اینو می دونستن و به دیدگاهای سیاسی من عقیده ی کامل داشتن! بعد هم که یه مدت خط و خطوط عرفانی و خلاصه خسته تون نکنم که وسط این بلبشو آخرش رشته ی الکترونیک خوندم و موجود خیلی خاصی هم نشدم !
2- یه روز سر امتحان میان ترم تجزیه و تحلیل سیستمها ( الحق که درس مزخرفی بود)، نشسته بودیم منتظر که ورقه ها رو بدن. به دوستم مریم گفتم پایه ای امتحان ندیم؟ گفت آره. پاشدیم رفتیم کافه نادری نشستیم بستنی خوردیم . استاد هم لج کرد سر پایان ترم به هردو مون داد 9. دو بار دیگه اون درس رو گرفتم تا بالاخره پاس شد.
3- روزی که برای دفعه ی اول پس از وبگردی های فراوان به وبلاگ شاعرانه ها برخوردم! خسته و تنها توی شرکت درپیتی که اون موقعها توش کار می کردم نشسته بودم و از سر بیکاری که گاهی به مهندسین فعال برق دست میدهد، به این سایت و اون وبلاگ سر می زدم. از وبلاگ یکی از بچه های انجمن ادبی به وبلاگی رسیدم که 3-4 ساعت تمام منو پای خودش میخکوب کرد... تمام نوشته ها و آرشیوش را کشیدم بیرون و خوندم و هی کف کردم. حالا هم این جناب محترم همسر بنده هستن( تیزبازی از این بالاتر؟!!!)
4- از آرزوهای خداپسندانه که بگذریم یه آرزوی بزرگ دارم و اون دیدن دنیاست. دوست دارم جهانگرد بودم و می رفتم همه جای دنیا رو می دیدم، همه جای دنیا....
5-سال 79 و 80 از پرخاطره ترین سالهای زندگیمه... فرض کن یه دفعه یه نفر که اصلا نمیشناسیش بهت زنگ بزنه و بگه چهره ی تو به درد نقش اول تئاتر من می خوره و بیا توی این نقش بازی کن! من؟! تئاتر؟! هرچند من هیچ وقت توی اون تئاتر بازی نکردم، اما اون شخص که نازنین عزیزم باشه من رو وارد گروهی کرد و با کسانی آشنا شدم که دوستیشون برام دنیا دنیا ارزش داره. ما خاطراتی رو با هم رقم زدیم و تجربه هایی رو از سر گذروندیم که فکر نمی کنم هیچ وقت دیگه تو زندگیمون چنین تجربه هایی تکرارپذیر باشه. اون هم درست توی سنی که وجودمون پر از شر و شور جوونی و خل بازی بود. از این که اون سالها چقدر فعال بودم چی بگم. یادمه یه روز پنجشنبه صبح طبق روال آن روزهامان رفتیم کوه. بهمن ماه بود و غوغای جشنواره ها مختلف فجر. من که بیشتر بلیطهای جشنواره فیلم رو خریده بودم از راه کوه رفتم سینما و فیلم آنروزم را دیدم. بعدش بلیط کنسرت داشتم. کوبیدم رفتم تالار وحدت پای برنامه ی یکی از گروه های موسیقی. بعد از سه وعده ی کوه و سینما و کنسرت، تازه مهمونی هم با خانواده ی محترم دعوت بودم که مثل بچه پرروها اونو هم رفتم... تقربیا بیشتر وقت من اگه دانشگاه نبودم، به همین سینما و کنسرت و تئاتر و کوه می گذشت.
خوب، حالا 5 نفرو انتخاب کنم؟ افتخار میدین؟ سمیرای گندمزار، شایسته، نغمه، امین، میز عزیز، پریا. 6 تا شد که! اشکال نداره؟