January 06, 2007

شنبه- 16 دی ماه 1385

سلام!

ترجمه ء شعر « یه معجزه برای صبحانه » اثر الیزابت بیشاپ، به اضافه ی زندگینامه ی کوتاهی از او، تقدیم به شما:

الیزابت بیشاپ (Elizabeth Bishop) ، فوریه 1911 در ایالت ماساچوست به دنیا آمد. پدرش قبل از اولین سال تولد او از دنیا رفت و مادرش از بیماریهای روحی فراوانی رنج می برد و اغلب در بیمارستان بستری بود. بنابراین الیزابت بیشتر دوران کودکی اش را با مادربزرگش گذراند. در مورد دوران کودکی اش می گوید: «بستگانم برای آسایش من بسیار تلاش می کردند. شش ساله بودم که به شدت بیمار شدم و برای زندگی نزد خاله ی پیرم در بوستون رفتم. او که هیچ فرزندی نداشت خود را تماما وقف من کرد. من همیشه به نوعی یک میهمان بوده ام و هنوز هم چنین احساسی دارم.»
6705_b_4509.jpg

گرچه عمیقا به آهنگسازی و نواختن پیانو علاقه داشت، اما خواندن انگلیسی را انتخاب کرد:« ناچار بودم ماهی یکبار در جمع پیانو بنوازم. این کار مرا به وحشت می انداخت و بیمار می کرد. تنها یک بار پیانو اجرا کردم و پس از آن نواختن را ترک کردم. چون نمی توانستم اجرا در جمع را تحمل کنم. سال بعد خواندن انگلیسی را آغاز کردم.»
بیشاپ به شدت تحت تاثیر «مارین مور» بود و هم او بود که الیزابت را از رفتن به مدرسه ی پزشکی منصرف نمود و با دنیای شعر آشنا نمود.
بیشاپ به شاعر اندیشه های جغرافیایی معروف است. اولین شعر در نخستین کتابش، «نقشه» نام دارد. او بسیار سفر می کرد و در شهرها و کشورهای مختلفی ساکن شد. توصیف بسیاری از این شهرها و کشورها در اشعارش آمده است.
در سال 1946 اولین جایزه ی شعری خود را دریافت کرد. سپس نخستین کتابش با نام « شمال و جنوب» در هزار نسخه به چاپ رسید.
هنگامی که در برزیل زندگی می کرد توانست به خاطر مجموعه اشعارش ( شمال و جنوب، بهار سرد) برنده ی جایزه ی ادبی پولیتزر و پس از آن موفق به کسب جوایز دیگری نظیر جایزه ی کتاب ملی برای مجموعه ی «سوالات سفر» و جایزه ی دوره ای منتقدین کتاب ملی و ... گردد. او نخستین آمریکایی و اولین زنی بود که برنده ی جایزه ی کتابهای خارجی برای ادبیات شد.
علاوه بر این، کتابهای بسیاری را از زبان برزیلی ترجمه و چاپ نمود.
او ششم اکتبر 1979 درگذشت. مجموعه ی کامل اشعارش در سال1983 به چاپ رسید. یکی از شاعران معاصرش( رابرت لوول) در مورد او می گوید: « زیبایی به تکامل در تمام اشعار بیشاپ وجود دارد. گمان نمی کنم هیچ کسی چشمانی بهتر از او داشته باشد، چشمانی که چیزها را می بیند و ذهنی در ورای چشمها که به یاد می آورد.»
یک تذکر در مورد برگردان : اصل انگلیسی شعر «معجزه ای برای صبحانه» چنان که می بینید زبان عامیانه ندارد – هر چند تفاوتهای عامیانه نویسی و زبان رسمی در انگلیسی برخلاف زبان فارسی خیلی برجسته نیست - اما به سبب نوع روایت ، خصوصیات راوی و نیز حس روایی شعر بعد از چند بار بازنویسی ترجمه ، بهتر دیدم که از لحن عامیانه برای بازسرایی استفاده کنم که هر چند چندان وفادار به متن نیست اما به گمان من حس و حرف شاعر و روح شاعرانه اثر را بهتر منتقل می کند .

NMH16WQ_mp.jpg

« یه معجزه برای صبحانه» (شعر اصلی اینجاست)
شاعر: الیزابت بیشاپ
ترجمه: گلاره جمشیدی

ساعت شیش بود و ما منتظر صبحانه
منتظر قهوه و یه تیکه نون صدقه ای
که از اون ایوونِ همیشگی می دادن،
مثل پادشاهای قدیمی
یا مثل یه معجزه.

هوا هنوز تاریک بود
خورشید یه پاشو گذاشته بود
رو یه موج بلند از رودخونه
اولین روشنی روز
تازه رسیده بود
لب رود.
اونقدر سرد بود
که خداخدا می کردیم
قهوه حسابی داغ باشه.
انگار خورشید خیال نداشت گرممون کنه.
آرزو می کردیم
تیکه های نون
هرکدوم یه قرص کامل می شد،
کره مالی شده
با یه معجزه.

ساعت هفت،
یه مَرده،
پا گذاشت تو ایوون.
چند لحظه ای همونجا تنهایی واستاد و
از بالا سر ما رودخونه رو نیگا کرد.
یه خدمتکار هم اومد کمکش
تا برامون معجزه کنه:
یه فنجون قهوه
و یه دونه نون که چند تا تیکه ش کرد.
سرش،
انگاری که بخواد چیزی بگه،
میون ابرا بود،
راسته ی خورشید.

دیوونه بود مَرده؟
مثلا داشت سعی می کرد چی کار کنه،
اون بالا
رو ایوونش؟!
به هرکی یه تیکه نون بیات رسید
که بعضیا با تمسخر
پرتش کردن تو رودخونه،
تو فنجون هم
فقط یه چیکه قهوه بود.
چندتاییمون
واستادیم همونجا،
منتظر یه معجزه.


بگم بعدش چی دیدم؟
معجزه نبود!
یه ویلای قشنگ
درست توی خورشید
یهو سر درآورد!
از لای درهاش
بوی قهوه ی داغ زد بیرون،
جلوش یه ایوون به سبک باروک
از ساروج سفبد
پر از پرنده هایی
که تو مسیر رود لونه کرده بودن!

- تیکه نون رو گرفته بودم جلو یه چشمم و اینا رو دیدم!-
اتاقای بزرگ،
تالارای مرمری.
تیکه نون من، قصرم!
ساخته شده با یه معجزه،
واسه من،
تواین همه سال
با همت حشره ها،
پرنده ها،
رودخونه،
و سنگ.
هر روز،
زیر آفتاب،
موقع خوردن صبحونه،
می شینم رو ایوون،
پاهامو میندازم رو هم،
گالن گالن قهوه سر می کشم.

ما تیکه نون رو به نیش کشیدیم و
قهوه رو فرو دادیم.
یه روزنه از توی رودخانه،
خورشید رو قاپید،
انگاری معجزه
تو یه ایوونِ اشتباهی
اتفاق افتاده بود!

**********
لینک چند ترجمه از من در فصلنامه ء شعر

Posted by گلاره at 02:36 PM | Comments (29)