September 29, 2008

سه شنبه- 9 مهرماه 1387

فقط یک بیل خاکستر

سلام! معرفی یک خانم شاعر جوان با شعرهای بسیار دوست داشتنی و جالب: LINDA MARIA BAROS

لیندا ماریا بارو، شاعر، مترجم و منتقد ادبی متولد1981 در رومانی است.
بین سالهای 2001 تا 2004 سه کتاب شعر و دو نمایشنامه به زبان فرانسه و ترجمه های مختلف از زبان رومانیایی به فرانسه و بالعکس، انگلیسی، اسپانیایی و .. منتشر کرده است. کتاب شعر « نشانه ها و سایه ها» برنده ی جایزه ی شعر سال 2004 شد و کتاب « خانه ای از تیغ » در سال 2007 برنده جایزه ی « گیوم آپولینر» شد که مهمترین جایزه شعر فرانسه به شمار می آید. هیأت داوران ِ این جایزه را مجموعه‌ای از شاعران برجسته فرانسه تشکیل می‌دهد. جایزه ی آپولینر که در سال 1941 توسط هنری لسکوئه بنیان‌گذاری شد و، ژان کوکتو نیز در زمان حیات خود، یکی از داوران آن بوده است، هر سال به بهترین مجموعه شعر که دارای اصالت و نوآوری باشد، تقدیم می‌شود..
بارو، دکترای خود را در رشته ی ادبیات تطبیقی از دانشگاه سوربون اخذ کرده است و برنده فستیوال های معتبر و متعدد بین المللی به خاطر اشعار بدیع و انتقادی و نیز ترجمه هایش از زبانهای گوناگون است.

linda1.JPG

5 نمونه از اشعار او در زیر آمده است با این توضیح که سه شعر نخست از فرانسه و باقی از برگردان انگلیسی ترجمه شده اند .

متن اصلی شعر ها در قسمت Continue reading آمده است.

سروده: لیندا ماریا بارو
برگردان و بازسرایی: گلاره جمشیدی

فقط یک بیل خاکستر :Tout, pas même une pelle de cendre

گاه ،
همچون مخلوقاتی ماورایی،
برمی خیزند و ترک می کنند،
میزی را که پشتش به نوشیدن نشسته اند
شاعران.
انگار از ما وا می کنند
بیگانه وار .
در حال رفتن
پاهاشان در خاک فرو می رود
تا پاشنه ها،
تا زانوها،
تا کمر در خاک فرو می روند
چون انسانهایی نیمه برخاسته از گور
سپس عمیق تر فرو می روند
تا قلبهاشان،
تا شانه هاشان،
و فقط
سرهاشان روی خاک شناور می ماند
پیش از محو شدنشان،
چیزی به جا نمی ماند
مگر پرهیبی.

و سایه های عبورشان
چون دره ای عمیق
پس پشت می ماند.
تا مدتها بعد
صدایشان را می شنویم
که در کُنه آن،
کند و کاو می کنند
کلمه ای را که از آغاز هم آنجا بود.
و سروده ها شان
با دهان انباشته از خاک
زیبا و زیباتر به نظر می رسد.
چون مخلوقاتی ماورایی،
برمی خیزند و ترک می کنند،
میزی را که پشتش به نوشیدن نشسته اند
شاعران.

*******************************************
میزی که شاعران پشتش، به نوشیدن می نشینند : La table où boivent les poètes est pétrie d'argile

از خاک رُس است
میزی که شاعران پشتش به نوشیدن می نشینند ،
به جمعشان می پیوندد،
تکشاخ؛
صندلی برمی دارد و
شروع می کند به نوشیدن.
چهچهه هایی بلند
از بطن تابناک شراب بیرون می کشند.
زبانهاشان الکن،
لبهاشان ارغوانی
-به لطف خیل زنان جوان -
و تکشاخ،
مست لایعقل،
همچنان متمایل به جام
با شاخش
بر پیشانی ها
اشعاری فخیم می خراشد،
که صبح فردا
دیگر کسی به یاد نمی آردشان.
میزی خاکی و ابری
که شاعران پشتش به نوشیدن می نشینند

********************************************
سرآغاز:PROLOGUE

خانه که از مه ِ بودن برمی خیزد،
به کاخی می ماند
بر ساخته از لبه هاي تيغ
نگاه داشته به تعادل
بر مچ دستت .
تو از بلندای پنجره فریاد می زنی:
کارگرها! ملات را بیاورید
کارگران
کاهلانه و سست،
از بین داربستهای باریک
شتابان می گذرند.
هفت گرگ جوان
به خواب می روند.
مردی خشن،
بر آستانه ی در

*************************
شعری از تبار گرازان:THE POEM, THE BOAR-BLOODED ONE

سالها قبل؛
جنگجویان چنگیز خان،
گمشده در جلگه های پهناور
تشنه و عطشناک
برای زنده ماندن
خون اسبها را می نوشیدند
به همین سان
شاعر
مست می شود
آنگاه که بر توسن شعر می راند
توسنی از تبار گرازان

************************
شاعر:THE POET

شاعر راه می رود
شاعر
خیابان های سوت و کور را
پائین می رود
شعرها زوزه کشان
از ابروانش می گذرند
چو افتاده :
" گرازی در شهر سرگردان است"
عابرین
در چارراه ها
از گرازی شهری حرف می زنند
که دندان های نیش اش را
بر درختان افرا،
بر درهای زنگ زده و کهنه ی یک سگدانی
تکیه داده و
گوشت تنش دارد،
در پس این سالهای سگی
می گندد .
در پارکها،
مسیر سگ دوبرمن را بو می کشد،
گاز می زند
ساروج شنی-آهنی انبارها را
با مصونیت سیاسی ...

و در هر گوشه و کناری
نفس نفس زدن اش
شیشه ی پنجره ها را
در هم می شکند
و پرده گوش ها را
پاره می کند
گرسنگی،
جگرش را می چلاند
اما گاه
می ایستد
هاج و واج
در میان موانع
و می دراند سکوت را
با خاموشی اش،
شیار شیار می کند
آسفالت را،
نیشخند می زند و
فخ فخ می کند.
در نزدیکیِ اوست
که شاعر
خیابان های سوت و کور را پائین می رود.
شعرها زوزه کشان
از ابروانش می گذرند
تنها،
با شقیقه های خاکستری
شاعر،
پائین می رود بر
مارپیچ های شیار شیار شده ی خیابان .

**********************

مژده: کتاب شعر کودک و نوجوان « یک نقطه ی رنگین» سروده ی خانم هوروش نوابی منتشر شد. برای تهیه ی این کتاب به آدرس: میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف مراجعه فرمائید.

YEK NOGHTEYE RANGIN.JPG


Tout, pas même une pelle de cendre


Parfois, comme des créatures d'air
ils se lèvent et quittent
la table où ils boivent, les poètes.
Ils s'éloignent de nous, on dirait, comme étrangers,
et, tout en marchant,
leurs pieds s'enfoncent dans la terre
jusqu'à la cheville, jusqu'aux genoux ;
ils s'y engouffrent jusqu'à mi-corps,
ils ressemblent à quelqu'un qui s'est à
demi-levé de la sépulture.
Alors ils s'enterrent jusqu'au coeur,
jusqu'aux épaules,
et leur tête seulement flotte par-dessus,
avant de disparaître, en ne laissant que l'auréole.

Et l'ombre de leur passage
reste en arrière, comme une ravine.

Nous entendons très longtemps ensuite
comme ils cherchent, là-bas,
dans les profondeurs,
le mot qui a été au commencement ;
Et plus beaux encore résonnent en nous les vers chantés
par leur bouche pleine de terre.

Comme des créatures d'air
ils se lèvent parfois et quittent
la table où ils boivent, les poètes.


La table où boivent les poètes est pétrie d'argile.

La table où boivent les poètes est pétrie d'argile.
C'est à eux que la Licorne vient,
elle y approche une chaise et boit.
Du noyau lumineux du vin, elles poussent des hauts trilles,
leurs langues bredouillantes,
leurs lèvres bleuies par tant de jeunes femmes.
Et la Licorne, par mégarde,
tout en se penchant au-dessus du verre,
leur égratigne les fronts, avec sa corne,
de vers sublimes,
dont personne ne se souvient plus
jusqu'au petit matin.

A la table d'argile et de nuages où boivent les poètes.


PROLOGUE

La maison qui s'élève du brouillard de l'être
ressemble à un palais fait en lames de rasoir
qui tient en équilibre
" sur le poignet de ta main.

Tu cries d'en haut, de la fenêtre :
- Mais apportez le mortier, maçons !

Paresseusement flottent les maçons
parmi les minces échafaudages.

Sept jeunes loups s'endorment !
le mufle sur le seuil.


THE POEM, THE BOAR-BLOODED ONE

Long time ago,
lost in the steppe,
Genghis Khan’s warriors,
tormented by thirst,
used to drink their horses’ blood
in order to survive.

Likewise, the poet gets intoxicated –
while he is riding his poem –
the boar-blooded one



THE POET

The poet’s walking.
The poet’s walking down the deserted streets,
the poems whizz past his brow.
‘A boar strayed into the city’ some say.
At crossroads passers-by talk about the urban boar.

His fang seems to lean against the birch-trees,
against the old, rusty gates of a dog-bark,
his flesh is getting rotten after so many houndly years.
In the parks, he tests the Doberman length of the path,
he gnaws at the ferro-concrete of the archives,
politically safe…
And in every neighbourhood his panting smashes windowpanes,
perforates ear drums,
his hunger crushes his liver.
But sometimes he stops as if dumbfounded amidst the blocks
and tears to pieces the silence with his stillness,
ploughs the asphalt and grins
and sniffs.

It’s towards him the poet is walking down the deserted streets,
the poems whizz past his brow.
Alone, with greying temples, the poet’s walking down
the grooved spiral of the street.


Posted by گلاره at 12:24 PM | Comments (16)