لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم...
چه خبر بيمزهاي... خبر رساندند كه حميد هامون مرده است. به همهشان جواب دادم كه اشتباه ميكنيد، شايد تا ته قصه را نديديد، مگر علي عابديني با تور ماهيگيري هامون را از دريا برنگرداند؟ و اين جادوي سينما بود كه حتي ميتوانست عزيز عزيزانمان را از دل درياي توفاني برگرداند. واقعيت اما انگار اينقدر دست و دلباز و سخاوتمند نيست. اينبار خسرو خوبان به دريا زد و برنگشت....

...
- شمردن پلهها موقع بالا آمدن ايده خودتان بود يا فيلمنامه؟ چون بعد در صحنه اقدام به قتل مهشيد از آن استفاده مناسبي شده است.
+ آها، اين يكي داستان خيلي زيبايي دارد. براي اين صحنه به سختي توانستيم ساختمان نيمه كاره اي مشرف به آپارتمان مهشيد پيدا كنيم تا صحنه تيراندازي را از آنجا بگيريم. وسايل صحنه را با زحمت زياد از پلههاي نيمه كاره ساختمان بالا بردند و آماده فيلمبرداري شديم. شرايط ساختمان جوري بود كه امكان تكرار برداشت را نداشتيم. كل صحنه هم يك ديالوگ بيشتر نداشت...
- لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.
+ آره ديگه، همين يك جمله بود. در مرحله تمرين روي اين جمله متمركز شدم و داريوش هم خيلي مراقب بود كه كسي تمركزم را به هم نريزد. داشتم يك گوشه براي خودم چيزهايي تمرين مي كردم كه آمد جلو و گفت چي داري با خودت ميگي خسرو؛ دوباره اجراش كن ببينم. در اين سكانس يك نما داريم كه از صورت من شروع مي كردند و دوربين مي رفت روي مهشيد كه وارد حياط مي شد ، از جلوي ورودي راهپله مي گذشت و هامون موفق نمي شد او را با تير بزند. اين جاي تمرين بودم و داشتم با خودم مي شمردم...
- يك دو سه چهار، دوربزن...هفت هشت نه دور بزن. حالا در رو واز كن، چراغ رو روشن كن. حالا بيا دم پنجره، بيا بيا ، دم پنجره.
+ داشتم اين حس را با خودم تمرين مي كردم كه انگار مي خواهم احضارش كنم. اين ذهنيت را از اينجا گرفته بودم كه يك نما از مهشيد در فيلمنامه بود كه پاي پنجره آهسته مي گفت: ا، حميد؟ اونجا چه كار ميكني، و من با لحن خاصي ميگفتم جانم. اين صحنه برايم احساس احضار كردن را زنده مي كرد. داريوش از اين ايده شمردن پلهها خيلي خوشش آمد و گفت همين را مي گيريم.
- پس يعني صحنه اول روي پلههاي اپارتمان را بعد از اين صحنه گرفتيد.
+ حالا گوش كن؛ هنوز قصه دارد. اين صحنه را گرفتيم و آمديم پايين. سپيده زده بود و همه وسايل را جمع كرده بودند كه يك دفعه گفتم واي آقاي مهرجويي، جمله اصلي را يادم رفت بگويم... لاكردار اگه بدوني هنوز چهقدر دوستت دارم...مهرجويي با تعجب گفت آن قدر اسير ايده پله شمردن شديم كه ديالوگ اصلي يادمان رفت. همه گروه، حتي منشي صحنه تيزهوش و حواسجمع فيلم، به طرزي عجيب و غير عادي پاك يادشان رفته بود جمله اصلي را نگفتهام. بعد از كلي فكركردن يادمان آمد كه در اين صحنه يك نما از تفنگ داريم كه لب من در كادر نيست و قرار شد سر يكي از صحنههاي فضاي آزاد اين جمله را بگويم و بعدا ميكساش كنند. گذشت تا چند وقت بعد كه درست قبل از شروع فيلمبرداري صحنه پرت كردن اسلحه در تپه داشتيم با مهرجويي در بيابان قدم مي زديم و من گفتم آقا الان موقعش رسيده كه آن جمله را ظبط كنيم. مهرجويي انگار يادش رفته بود و پرسيد كدام جمله؟ جواب دادم لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. گفت آره آره انگار وقتشه. بعد رو كرد به دستيارش و گفت: امير سيدي، اون جمله را الان مي گيريم. سيدي پرسيد كدام؟ مهرجويي بلند گفت لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.(بغض مي كند) الان هم كه يادم مي افتد نمي توانم تعريفش كنم... سيدي برگشت طرف صدابردار كه مي پرسيد چي رو بايد بگيريم. امير داد ميزد لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. حالا من و مهرجويي زل زده ايم به اين ميزانسن و ردوبدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. هر دفعه كه اين تكرار مي شد، مهرجويي رو مي كرد به من مي گفت شنيدي، اون هم جمله رو كامل گفت. مهرجويي وسط بيابان نشسته بود مي كوبيد روي پايش و ميگفت ببين چه قدر دنيا قشنگ ميشد اگر همه آدمها فرصت ميكردند همين يك جمله را به هم بگويند... لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم...
...
( برگرفته از سایت سینمای ما_ متن اصلی در اینجا)
سلام!
اول اینکه یک خبر خوب:
کتاب شعر خانم « هوروش نوابی» به نام « طرحی ز قلبم کشیدند» منتشر شد. شاعر ِ شعر ِ « یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم»
برای تهیه ی این مجموعه ی خواندنی به کتابفروشی های زیر مراجعه کنید:
کتابفروشی یونسکو ـ خیابان پاسداران ـ نبش فرمانیه
کتابفروشی علیم ـ خیابان شریعتی ـ پائین تر از پل رومی
نشر چشمه _ خابان کریمخان_ نبش میرزای شیرازی
نشر روشن ضمیر _خیابان وحدت اسلامی_ خیابان فرهنگ
بابل ـ کتابسرای بابل
( آدرس های جدید را هم به زودی خواهم نوشت.)
**********************
دوم اینکه این دو داستان کوتاه بسیار زیبا از کتاب « داستان های تلفنی» نوشته ی « جانی روداری» نویسنده ی محبوب دوران کودکی ام را اینجا می نویسم ( کتاب کیک آسمانی اش از دلچسب ترین کتابهایی بود که در کودکی خواندم!). داستانهایش ظاهری ساده دارند و عمقی بسیار.
به امید اینکه بخوانید و لذت ببرید:
« گریه»
این داستان هنوز اتفاق نیافتاده است، ولی فردا حتما اتفاق خواهد افتاد.حالا ببنیم موضوع از چه قرار است:
فردا خانم آموزگار پیر خوبی، بچه های کلاسش را، در صف دو نفره، به دیدن موزهء « زمان گذشته» خواهد برد. جایی که چیزهای زمان گذشته که دیگر مصرفی ندارند، جمع شده اند. مثل تاج پادشاهی، لباس بلند ملکه، واگن برقی مونزا و غیره.
پشت ویترینی که کمی گرد و غبار گرفته است، لغتِ « گریه» وجود دارد. دانش آموزان فردا آن را می خوانند و چیزی نمی فهمند.
- خانم معلم! این چه معنی می ده؟
-یک جواهر قدیمیه؟
- شاید متعلق به دوران اتروسک باشه؟
خانم معلم توضیح می دهد که زمانی آن لغت مصرف زیادی داشته، و خیلی هم ناراحت کننده بوده است. لولهء شیشه ای باریکی را نشان می دهد که در آن اشک نگهداری شده است.کسی چه می داند، شاید متعلق به برده ای باشد که از شکنجه و آزار اربابش گریسته است، شاید هم متعلق به بچه ای است که از نداشتن خانه گریسته است.
دانش آموزی می گوید:« به نظر می رسه آب باشه.»
معلم می گوید:« ولی خیلی دردناک و سوزان بوده.»
-شاید قبل از استفاده آن را می جوشوندند؟
برای دانش آموران به هیچ وجه قابل درک نیست و کم کم حوصله شان سر می رود.به همین خاطر، معلم خوب راهنمایی شان می کند تا از بخش دیگر موزه دیدن کنند. جایی که چیزهای قابل لمس تری وجود دارد، مثل شبکه های آهنی زندان، سگ نگهبان، واگن برقی مونزا و ... چیزهایی که در کشور خوشبخت فردا دیگر وجود ندارد.
**********************
« اتوبوس شهری شماره 75»
یک روز صبح، اتوبوس شهری شمارهء 75، که مسیر حرکتش میدان مونته وردهء قدیم به میدان فیومه بود، به جای رفتن به طرف تراسته وره، جادهء جان نیکلو را در پیش گرفت و پیچید به طرف آئورلیای قدیم، و بعد از چند دقیقه ای، در دشت های اطراف رم، مانند خرگوشی که در تفرج باشد، روان شد.
مسافران آن ساعت تقریبا همگی کارمند بودند و مشغول خواندن روزنامه. حتی آنهایی که نخریده بودند، با گردن کشیدن از پشت سر دیگران، مشغول خواندن روزنامه بودند.
آقایی در فاصلهء ورق زدن روزنامه، یک آن چشم هایش را بالا گرفت و نگاهی به بیرون انداخت و شروع کرد به داد و فریاد که:
-آهای، کمک راننده! چه اتفاقی داره می افته؟ خیانته، خیانت!
همچنین سایر مسافران چشم از روزنامه گرفتند و صدای اعتراض به صورت آواز دسته جمعی مهیبی بلند شد:
-ولی این جاده به چیویتاوکیا می ره.
-پس راننده چه کار می کنه؟
-دیوانه شده، بگیرینش!
-این چه سرویس مسخره ای یه!
وکیلی با صدای بلند گفت:« ساعت ده دقیقه مانده به نه و من باید سر ساعت نه در دادگاه باشم. اگه دادگاه رو ببازم، علیه شرکت شکایت خواهم کرد.»
راننده و کمک راننده سعی می کردند که با توضیح دادن این که از جریان بی خبرند، و این اتوبوس از فرمان پیروی نمی کند و سر خود، کار انجام می دهد، مسوولیت را از گردن خود بردارند. درواقع همین طور هم بود. در این لحظه، اتوبوس از جاده خارج شد و جلوی یک جنگل سبز و معطر ایستاد.
خانمی با خوشحالی گفت:« اوه، گلهای سیکلمن! همه شون هم شادابند.»
وکیل با پرخاش گفت:« الان وقت فکر کردن به گل های سیکلمن است؟»
خانم توضیح داد:« مهم نیست. دیر به وزاتخونه می رسم. مغزم رو خواهند خورد. ولی مهم نیست، حالا که اینجام دلی از عزا در خواهم آورد. ده سالی هست که گل سیکلمن نچیده ام.»
از اتوبوس پیاده شد. با دهان باز از هوای تازهء آن صبح عجیب و غریب استنشاق کرد و مشغول درست کردن یک دسته گل سیکلمن شد.
مسافران از این که دیدند اتوبوس قصد حرکت ِ دوباره را ندارد، یکی بعد از دیگری پیاده شدند. یکی پاهایش را از خستگی می مالید، دیگری مشغول کشیدن سیگار شد. تا اینکه رفته رفته به هر حال عصبانیت شان، مانند تکه ابری در مقابل آفتاب، از بین رفت. یکی گل مارگریتی چید و به یقهء کتش زد. دیگری توت فرنگی نارسی دید و فریاد کنان گفت:
- من پیداش کردم. اسم و نشونی ام را می گذارم و وقتی رسید برمی گردم تا بچینمش. وای به روزی که پیداش نکنم!
همین کار را هم کرد. تکه کاغذی را که رویش اسم و نشانی اش نوشته شده بود، از کیف پولش در آورد و روی چوبی نصب کرد و در کنار توت فرنگی به زمین فرو کرد. روی تکه کاغذ نوشته شده بود:« دکتر جولیو بولاتی.»
دو نفر دیگر که کارمند آموزش و پرورش بودند، روزنامه را به شکل توپ در آورده و مشغول بازی فوتبال شدند و هر لگدی که به توپ می زدند، می گفتند:« برو گورتو گم کن!»
انگار نه انگار این ها همان کارمندانِ چند لحظه پیش هستند که می خواستند راننده و کمک راننده را به قتل برسانند. با غذاهایی که برای خوردن در محل کار بود، پیک نیکی به راه انداختند.
وکیل ناگهان فریاد زد:« مواظب باشین!»
اتوبوس خود به خود، با تکان ها و حرکت های کوتاه، در حال به حرکت در آمدن بود. همگی به موقع توانشتند سوار شوند. و آخرین شان خانم ِ با گلهای سیکلمن بود که اعتراض کنان می گفت: « ای، این دفعه قبول نیست. تازه داشتم لذت می بردم.»
یک نفر پرسید:« ساعت چنده؟»
-اوه، معلوم نیست چقدر دیر کرده ایم.
همگی به مچ هایشان خیره شدند و با کمال تعجب دیدند که ساعتها کماکان ده دقیقه مانده به نه را نشان می دهند.در واقع در تمام مدت هواخوری در هوای آزاد، عقربه های ساعتها حرکتی نکرده بودند. یک هدیه بود، چیزی دور از انتظار، مانند وقتی که یک جعبه پودر لباس شویی می خریم و توش یک اسباب بازی پیدا می کنیم.
در حالیکه اتوبوس وارد جادهء قبلی اش می شد و به طرف خیابان دوندولو پیش می رفت، خانم ِ گل های سیکلمن گفت:« این وری نمی تونه باشه.»
همگی شگفت زده بودند، و در گوشهء روزنامه ای که جلوی چشم شان بود، نوشته شده بود:31 مارس.
روز اول بهار همه چیز امکان پذیر است!
...
هوسی است در سر ِ من که سر ِ بشر ندارم،
من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه ِ عشق هر زمانی،
من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم...
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی،
که ز روز و شب گذشتم، خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی
که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم!
ز فراق جانِ من گر ز دو دیده دُر فشاند،
تو گمان مبر که از وی دل پر گهر ندارم
چه شکر فروش دارم که به من شکر فروشد
که نگفت عذر روزی که: برو شکر ندارم!
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن
دو جهان به هم برآید، سر ِ شور و شر ندارم
....
مولانا...