November 27, 2004

شنبه- 7 آذر 1383

60000109.jpg

گوشوارهء قرمز گوشِت کن، رژ لب حنایی بزن، ناخنهاتو آلبالویی کن... این تل سرخ را هم بزن به موهات....می خوام یه نقش بازی کنی... ببینمت! آهان، حالا خوشگل شدی...
صبر کن... این انگشترو هم دستت کن... نه... این انگشت نه، اون یکی... دست چپ، یکی مونده به آخر... این چیه؟! یعنی نمیدونی؟! همچین انگشتر ِ انگشتر هم که نیست... یعنی راستشو بخوای حلقه است... حلقه چیه؟ نه، اونی که باهاش خودشونو دار می زنن نیست... اونی هم که می اندازن گردن برده می کشن نیست...یعنی هر دوی اینها می تونه باشه ها، ولی می تونه هم نباشه... بستگی داره خودت چطوری بخوای... پیش خودمون بمونه، یکی رو میشناسم این حلقه براش شد همون حلقه دار، بستش به طناب ، گردنشو انداخت توش و چارپایه و ... بعد هم تموم... یکی رو هم میشناسم براش شده همون حلقه گردن برده ها... یک نفر انداخته گردن یکی دیگه و هرجا بخواد می کشدش... اینجوریه دیگه... ولی خوب، گفتم که... تا خودت چی بخوای....

خوب این هم از این... حالا برو جلو آینه خودتو ببین! گل شدی!خورشید هم اگه ببینتت دلش آب می شه... خورشید کیه؟! چطور خبر نداری! عرض کنم که... چطوری بگم برات... خورشید همونیه که یه کم چاقه... چشماش طلاییه، گونه هاش گندمی... همونیه که صبحها وقتی بیدار می شی اول از همه بهت چشمک می زنه، همونی که اینقدر مهربون و قشنگه که مدام دلت می خواد از شاخهء آسمون بچینیش و بوسش کنی... همونیه که ماه یه عمره دنبالش می دوه تا بتونه بشینه روی زانوش و باهاش یه قل دو قل بازی کنه، ولی طفلکی هنوز بهش نرسیده...
ماه هم که لابد می دونی دیگه... نمیدونی؟ ستاره رو چی؟! خوب عجله نکن زیاد... کم کم که بزرگ بشی می فهمی... بعد که فهمیدی ازش خوشت میاد... بعد که خوشت اومد عاشقش می شی... عاشق؟! ... اینم نمیدونی؟... راستش این دیگه یه کم سخته... یه کم که نه... خیلی سخته... اصلا اینطوری نمی شه... بیا جلوتر... آهان بیا... سرتو بذار روی پاهام، دستات رو هم بذار توی دستام... حالا شد... خوب، کجا بودیم... عاشق ... آره... چطوری بگم ...ببین! این کوهها رو می بینی جلوتن! اینا بیشتر وقتا قهوه ای هستن... گاهی هم سبز... چرا؟ چونکه عاشق نیستن... هروقت آلبالویی شدن بدون که حالا عاشقن... یا مثلا این آسمون... می بینی! خاکستریه... گاهی هم آبی.... ولی وقتی رنگ شفق شد، یعنی کار تمومه.... یه رنگهایی هستن که میشه باهاشون عشقو فهمید...
partly_sunny_md_wht.gif
من؟! آره ... من هم ... خوب... یعنی... چه جوری بگم برات...یک روز صبح از خواب پاشدم... رفتم جلو آینه موهامو شونه کنم که دیدم... دیدم گونه هام قرمز شده... لبهام آلبالویی... اولش ترسیدم.... ولی بعد یادم افتاد دیشب خواب دیدم که یه نفر اومد و بوسه زد رو لبهام....اول لبهام سوخت... فکر کردم آتیش گرفته، ولی بعد دیدم طعم آلبالو می ده...آخه من آلبالو خیلی دوست دارم. بچه که بودم یه دختر دستفروش بهار که می شد آلبالو و توت فرنگی می آورد تو کوچه مون می فروخت... من همیشه کلی ذوق می کردم... می گفتم برات ... آره... اون روز صبح فهمیدم یه اتفاقهایی داره تو دلم می افته... یه کسی اونجا تو سرم، توی گلوم، توی گوشهام، تو انگشتهام داشت مثل نبض میزد... تالاپ، تالاپ... نمی دونم... اولش گفتم شاید الکیه... شاید کم کم از تپش بیافته، گونه هام دوباره سفید بشن و لبهام بیرنگ، مثل همون قبلترها ... فرداش شد... باز رفتم جلوی آینه... گونه هام قرمز بود... لبهام آلبالویی... پیشانیم صورتی... شقیقه هام حنایی... چانه ام گلبهی...
... و فرداش صدام، نفسم، عطرم... و بعد شعرم، صدای سازم.......
من داشتم سرتا پا رنگ عوض می کردم... جالب بود... نه؟! می دونستم همه چیز زیر سر همونیه که شب اومد تو خوابم و... چطوری بگم برات... باید خودت بودی و می دیدی....
دیگه رژ لب و لاک و ... هیچی به کارم نمی اومد... خودم به همه چیز رنگ می دادم، دست می کشیدم روی گلها و گلبرگهاشون قرمز می شدن... پا می ذاشتم تو خیابونها و درختها سرخ می پوشیدن... به آسمون که نگاه می کردم شنگرفی می شد... به صدای پرنده ها که گوش می دادم، همه شون سینه سرخ می شدن و آواز قرمز می خوندن...اینطوری همه چیز از احساس من رنگ می گرفت....اونوقت بود که فهمیدم چرا خون قرمزه... قرمزه چون عاشقه... عاشق اون کسی که خون بهش جون می ده، اگه عاشقش نبود که یکریز تو رگهاش بالا و پایین نمی دوید تا زنده بمونه و بتونه اونم عاشق بشه... فهمیدم چرا شقایق قرمزه... چون عاشق اون خاکیه که توش ریشه دوونده... فهمیدم چرا رز، چرا ماهی سفرهء عید، چرا سیب ... و چرا رنگ گونه ها ی " او "...
...فهمیدم که فقط در امان عشق، می شه نشست پشت میز و شیرینی های هلالی و شیر گرم خورد و خندید... هدیه های صبحگاهی را از زندگی پذیرفت و به پیرزن روستایی سلام گفت... توی غار نشست و آتیش روشن کرد آواز خواند... به قهوه زارها و خرمنهای گندم بوسه داد و راز تسبیح و رقص ستاره رو دانست و نخستین جرعهء سوزان اکسیر زندگی رو با شادی تمام فرو داد... اونوقته که همه چیز طعم دارچین می گیره و عطر رازیانه....
بعد من و او شدیم دو تا گیلاس! افتادیم مثل گوشواره تو گوش آسمون... آسمون صدای خنده هامونو شنید، برق زد، رعد کشید، بارون گرفت، ریز ریز زد به زمین، زمین سرخ شد... آدما سرخ شدن... عشق، همه دنیا رو رنگ کرد....

... و حالا .... " سخن از گیسوی خوشبخت من است... با شقایق های سوختهء بوسهء او " ...
daisies_waving_md_wht.gif

Posted by گلاره at 11:16 AM | Comments (40)

May 25, 2004

5 خرداد - سه شنبه

images7.JPG
انگار شناور بودن پیشونی نوشتمه.... شناور در هاله ای اثیری و سبز... موتور ... موتور.... صدای موتورها.... صدای شب.... صدای سوسو زدن ستاره ها.... صدای تاریکی تپه های پشت پنجره.... صدای تنهء درختها.... پرده ها تکان نمی خورند.... مبل های خالی.... دیوارهای محکم.... بنجامینهای نیمه خواب.
- بعله برونه گل می تکونه دسته به دسته دونه به دونه....
- خوش گذشت دیشب... خیلی وقت بود انقدر نرقصیده بودم.
- لباسش را کجا داده بود بدورند؟
- خیالتون تخت. تنهاش نمی ذاریم.
خیال تخت... تختِ تخت... پای تخت.... پاتختی.
- به به.... میوه خوری کریستال. پروانه خانم لطف کردن.
- دورت بگردم دخترم، ماه شدی.
پروانه می شوم و دورت می گردم...دور ماه... می چرخم و می چرخم و می چرخم... خانه می چرخد و.... شهر... شهر.... شهر درختان به ... شهر درختان لوبیا.... لوبیاهای سحرآمیز....
می گویی بخند!... گونه ام به چال می نشیند.... می روی. دوبار کلید را در قفل می چرخانم.... صدای ضبط را بلند می کنم. خانه از سکوت در نمیآید.... چراغها را روشن می کنم... همهء چراغها را... چراغ اتاقها... آشپزخانه. بنجامین ها ساکت... پرده ها تکان نمی خورند.... صدای رد شدن تریلی ها... کامیون ها... بوق ماشین ها... بوق...
- بوق بوق... بوبوق بوق.... بیا یه کاری کنیم اکشِنش زیاد بشه.... مثلا... بیا فرار کنیم!
- چه قشنگه موی بافته ش چه بلنده تازه عروس....
خانه داری.... خانه مانی... خانه پوسی... من؟ رزومه....پوسیدن؟ بید زدن؟.... نفتالین.
-الو... آگهی داده بودین برای یک مهندس الکترو... مرد؟... نه مرد نیستم....
غلغله است خانه. کاغذ کادوها کف زمین ولو شده.
- هدیه ی بعدی لطف کردن خانم ِ...
خانم ِ... خانم ِ... خانم ِ خدا... چه هدیه ای... تو.... می آیی و می شکوفم! باز پروانه می شوم. این بار می نشینم روی شانه ات. شانهء راست. جای فرشتهء نویسندهء خوبیهات... همان که آخرین برگ دفترش را با یک بوسه بر لبانم پر کردی............
شب است. تو نیستی و من می ترسم... از صدای رد شدن آب توی لوله ها... از صدای گذر جریان برق توی سیمها.... ار صدای عبور خون در رگهام....نوار توی ضبط تمام شد.... بگذار روشن بماند. چشمک زدن چراغش باعث ایجاد تحرک در خانه است و این چیز کمی نیست.
قیچی را می آورم. یک تکه از روزنامه را می چینم:job vacany ... تا می کنم. پشت کاغذ نوشته: در سال گذشته 760 هزار شغل جدید ایجاد شد.
- باور کن...فقط یک چرخ دستی. همین. توت فرنگی ها را از باغ های اطراف می خرم... شال صورتی ام را سر می کنم و راه می افتم...
توت فرنگی داریم.... توت فرنگی تازه... شیرین و خوشمزه....
بالای تپه که می رسم تو پروانه می شوی و می آیی.... روی شانه ام می نشینی.... فرشته ها دفتر و دستکشان را جمع می کنند و می روند... بازوانم گرم می شوند... بالهای بلندت را روی مژه هایم میکشی: - دخترک ِ توت فرنگی فروش! توت فرنگی های نگاهت به چند؟
باید به شکرانه ات کام ِ تمام شهر را به بهار بنشانم. چرخ دستی را رها می کنم... از شیب تپه پایین می دود... چرخ می خورد و چرخ می خورد و می افتد توی دهان شهر.... تمام ِ شهر صورتی می شود.... صورتی پررنگ با طعم تازه ی بهار... نگاهت توی چال گونه ام گیر می کند.... می خندم: آقای سرخپوست! گوشهء لبت را پاک کن... سرخ شده!

Posted by گلاره at 09:13 PM | Comments (34)

March 19, 2004

29 اسفند- جمعه

تلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم
از ساغر او گیج است سرم
وز دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک
چون می رود او در پیرهنم؟
می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم؟
من چنگ توام بر هر رگ من
تو زخمه زنی من تن تننم....

lale.jpg

عزیز دل!
بهار داره خودشو توی دل زمین جا می کنه... اما می دانی! توی سرزمین دل من چند وقته که بهار شده... شاید از همان بهار سال قبل که هردومون خواستیم سرک بکشیم و ببینیم " آن ور پرچین باغ" چه خبره... دلم می خواد برم تو گوش تک تک درختای کوه روبروی پنجره مون بگم که من چقدر زودتر از اونها جوانه زدم.به آسمان همیشه پر ابر این شهر بگم که خورشید من طلوع کرده و گرمم می کنه...
سفره را می چینم... سیب... سیر...سبزه... نه... نه... در برابر سین بزرگ زندگی من اینها به چه کار می آیند؟سین عزیزی که وقتی اسمش توی زبانم می چرخه انگار یک تکه شکلات بزرگ پخش می شه توی دهنم... توی گلوم... چشمهام... انگشتهام.... همه ی وجودم پر می شه از طعم شیرینی و یاس....بعد از این همه سال این اولین باریه که سفره ی یک سینم کامل شده... لاله ی نارنجی مان باز شده... ماهی نارنجی مان می رقصد... نگاه تو نارنجی... دستهای من نارنجی....شکوفه های تمام درختهای شهر نارنجی... همه ی دنیا غرق بوی بهار نارنج....
این اولین بهار حقیقی زندگی من است همراه با تو که بهار همیشه و همیشه بهار این دلی.....

Posted by گلاره at 07:43 PM | Comments (30)

January 04, 2004

14دي

"مي گويند هركسي پرنده اي دارد، اگر پرواز كند وجايي بنشيند صاحبش را هم به دنبال خود مي كشد." كتاب پرنده من

images.jpg

ساكت بود. هيچي نمي گفت. تو ي خانه هم بند نمي شد.هر موقع سر از يك جا درمي آورد... اصلاً نمي خنديد. با خودم مي گفتم شايد بلد نيست بخنده، همينطوري به دنيا اومده... سرش هميشه به كار خودش گرم بود و زياد سربه سرم نمي ذاشت.هرجا بودم همان دور و برم مي پلكيد. اگر توي خانه بودم مي رفت روي كانال كولر مي نشست، يا همانطرفها يك خرده پايين تر از پنجره اتاقم، مي نشست روي درختاي اون پارك قديمي و تمام روز براي خودش آواز مي خواند.
نمي دونستم درونش چي مي گذره. فقط مي ديدم گاهي كه هوا ابري مي شه يه جورايي بيقراري مي كنه. انگار دوست داره بپرّه بره توي دشت... توي كوه.... اما نمي رفت. مي نشست روي درختهاي چندصد ساله پارك و چشم مي دوخت به آسمون. انگار منتظر بود... آره منتظر بود. اونم بدجوري... گاهي كه خيلي بي تاب مي شد، مي اومد پشت پنجره مي نشست. پنجره را باز مي كردم. چشم مي دوختم تو چشماش... يه چيزي اون ته موج مي زد.... هم غم بود ، هم اميد... گاهي كه مي شنيد بزرگترا مي خوان بفرستنش اونطرف دنيا مسخرشون مي كرد. مي گفت هيچ كس نمي تونه پرنده كسي را بفرسته جايي... پرنده اگه نخواد، همه دنيا هم دست به دست هم بدن نمي تونن پرش بدن...
روزها مي گذشت و او زير بارون، زير برف، توي آفتاب داغ تابستون يا لابه لاي شكوفه هاي صورتي و سفيد بهار.... اگر هم دانشگاه بودم يا سر كار، باز براي خودش يك درخت همون نزديكيها پيدا مي كرد و زل مي زد بهم. نمي دونستم به چي فكر مي كنه... سرنوشت من و اونو به هم دوخته بودند... شايد با خودش فكر مي كرد كه چه آينده اي براي اين دختر رقم بزنم؟... بمانم؟ بروم....
دختر از اتوبانها، خيابانها، كوچه ها رد مي شد... به تمام خانه ها... تك تك پنجره ها زل مي زد و به پرنده مي گفت: تو عاقبت پشت پنجره كدام يك از اين خانه ها خواهي نشست؟... من زندگي ام را با چه كسي... توي كدام يك از خانه هاي اين شهر پي خواهم گرفت.............
×××
پرنده ام گم شده!... نيست! باور كنين نيست! اصلا سابقه نداشت... تمام اين بيست و چند سال هميشه باهام بود. هرجا مي رفتم همونطرفها جرخ مي زد... امكان نداشت چند روز منو بي خبر بذاره... چه كار كنم؟!! يعني چي شده؟!! مي ديدم اين اواخر كلافه است.. يه چيزي اش شده بود... اصلاً فرق كرده بود... چشمهاش درشت تر شده بود... پرهاش برق مي زد... بالهاش كشيده و قبراق شده بودند... قلبش گرپ گرپ مي كرد... آره ... اين آخرها حتي گاهي نصفه شبها هم آواز مي خواند... يك آواز عجيب كه هيچ و قت ازش نشنيده بودم...
بايد بگردم دنبالش... شايد يه جا قايم شده كه منو بترسونه. روي كانال كولر كه نيست... شالم را مي اندازم روي سرم و مي روم توي پارك... زمستونه و درختها عريانند... عريان از تلاش هاي قراردادي زندگي... كلاغهاي پير باغ سر و صدا مي كنند. به تك تك درختها چشم مي دوزم... به شاخه هاي بلندشون كه كشيده شده اند تا اوج آسمون... اينجا كه نيست... روي اين يكي هم كه نيست... اون هم كه يك كلاغه... نه، پرنده ام نيست.... يك برگ خشك مي افته روي زمين، درست جلوي پام... دلم فشرده مي شه... نگاهم روي برگ مي مونه... صداي سه تار مي آد... دلم هواي كسي را دارد.....
×××
امروز سيصد و شصت و پنجمين روز تكثير آفتابه... دارم وسايلم را جمع مي كنم... اين اتاق... اين پنجره... اين باغ بزرگ... همه را مي گذارم و مي روم... من به زودي زبر يك آسمان ديگه مي خوابم... كي گفته هرجا بري آسمان همين رنگه؟! عكسم توي قاب مات و تعجب زده نگاهم مي كنه... كاغذهام... نوارهام... كتابهام.... اين كتاب را مي برم... نه، اين يكي فعلاً باشه. اين مبل؟ ديگه من روي آ ن نخواهم نشست... اين تخت؟ ديگه روي آن نخواهم خوابيد... اين پنجره....دنيا را از توي آن نخواهم ديد... سازم خيلي بزرگه و نمي تونم با خودم ببرمش... بارم اگرچه سنگينه ولي احساس سبكي مي كنم... آه يه چيزي داشت يادم مي رفت،عروسكم: وندي.
.... بيشتر شبيه يك قصه مي مونه. فكرش را هم نمي كردم... به قول فروغ هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد. آخه پرنده ام پيدا شده. كي فكرش را مي كرد كجا رفته باشه.... هيچ نمي دونستم مي تونه اينقدر پرواز كنه و به اين دوري بره. از پشت بام همه خانه ها بپره...از بالاي تمام كوههاي بلند و پر برف پرواز كنه... اينهمه شهر را پشت سر بگذاره... بره و بره تا برسه نزديكيهاي دريا...
.......... همانجا بود....... روي شانه هاي يك مرد نشسته بود. رفتم نزديك تر... دست دراز كردم بگيرمش كه... كه... نگاهم به چهره مرد افتاد.... مرد مرا مي نگريست. پرنده ما را مي نگريست. پرنده خنديد... مرد خنديد... من هم....
....كسي كه پرنده اش از جايي پر بكشه مشكل مي تواند همان جا بماند.

Posted by گلاره at 01:11 PM | Comments (47)

November 13, 2003

22 آبان 1382

_بسه ديگه!
_چي؟
_اين وضع! تا كي مي خواي ادامه بدي؟ مي دوني الآن چند وقته؟
-چهار ماه....نه... پنج ماه... نه.....
_خوب!
_خوب؟
خوب شروع كن ديگه! تا كي مي خواي خودتو تو نوشته هاي اين و اون پيدا كني؟
نمي دونم، حس مي كنم خودش همه چيز را مي دونه... درون منه... قبل از اينكه بگم مي شنوه... قبل از اينكه بنويسم مي خونه....
_ببين! باورت مي شد اين روزها اينقدر زود برسن؟ چيزي نگذشته از اون روزهايي كه يك دستت عروسك بود و يك پات بالاي درخت شاتوت....
_از كجا اومد؟ چي شد يكدفعه...... مثل يك الهام كه يهو مي شينه تو دل آدم...
_بيا... بيا سرتو بذار روي پام...برام تعريف كن.....
_اومد ....منتظر بودم...سالهاي صبور ... مثل سنگ... اما نه سنگ صبور...


" استاد! مي شه! لطفا يك لحظه! اين يك تحقيقه در مورد مدولاسيون ِ دامنه در امواج ِ ...."
چرا هواي اينجا هميشه ابريه؟! چرا من عصرهاي دانشگاه را دوست ندارم؟ چرا وقتي اينقدر خلوت مي شه من ياد گورستان مي افتم؟ بچه ها كجان؟ چرا بوفه خاليه؟ چرا در ِ گروه بسته است؟

هيچ وقت شده بي دليل بزني زير گريه؟ (سرتو بالا كن! تو چشماي من زل بزن! همه چيز تموم شده!)

آخه تا كي؟ تا كي بايد بگردم؟ اين شهر بزرگ... اينهمه آدم ... اصلا همين دانشگاه خودمون!
جوجه خروسها توي هم مي لولند... تكيه مي دم به ديوار. استادها هنوز نرفته اند سر كلاس... جوجه خروسها مي خندند... سيگارهاشون را با هم رد و بدل مي كنند... حالم بده... دارم بالا مي آرم... مي رم توي دستشويي. آب مي زنم به صورتم. توي آئينه نگاه مي كنم... من قول دادم گريه نكنم... اشك و آب و آئينه......
"آفرين تحقيقِ خوبيه، بزنيد روي سي دي بدهيد به من... براي كنفرانس امسال هم خودتون را آماده ....."

اه... اصلا من اگه شانس داشتم... حالم از خودم به هم مي خوره... ببين! آخه اينجوري كه نمي شه! اين چه جور قايم موشك بازيه كه هردونفر بايد قايم بشن؟ تا كي؟ بالاخره يكيمون بايد بياد بيرون!

-خوب؟
_گذشت!
_خوب؟
_اومد!

صداي نوار را بلند مي كنم... پا رو مي ذارم روي گاز...

نمي فهمم... اصلا نمي فهمم... هميشه فكر مي كردم روزگار چقدر كور جلو مي ره... معلومه چرا آدم نصيبِ حوا شد، خوب كس ديگه اي نبود. حالا توي اين دنياي بزرگ بي سر و ته... چطور ممكنه كسي آدم ِ خودشو پيدا كنه؟ سيب مي پوسه و از أدم خبري نيست.....اشتباه مي كردم.... او اگه آدم ِ تو باشه حتما نصيب خودت مي شه....اون موقع ابليس كه سهله ، خودِ خدا هم جلوتونو نمي گيره... بعدش... دو تايي با هم همه’ پولك هايي را كه شباي بي هم بودن از آسمون چيدين ، مي دين و يك باغ كوچيك مي گيرين، توش يه عالمه درخت مي كارين.....همه سيب....

وطن ِ من كجاست؟ آهاي كلاغه تو از كجا ميآيي؟ از پيش ِ اولدوز يا از باغ ِ انزواي فروغ؟ تو مي دوني خونه ات كجاست؟ وطنتو مي شناسي؟ پس بي زحمت يه لطفي بكن به منم بگو وطنم كجاست... اينجا؟ نه ! نه! محبوب ِ من اينجا نيست.... من مي خوام برم... مي خوام برم همونجائي كه دو تا چشم سياه منتظرن تا من ببوسمشون.... اونجا؟ نه ! نه! من اينجا بزرگ شده ام... توتهاي درخت هاي اينجا رو خورده ام........
شك... سوال... ترديد....
مي ايستم. ترمز دستي را مي كشم.... اينجا چقدر سبزه... آهاي مردم من از جائي ميآم كه توش اونقدر درخت نيست كه اهاليش مجبور شده اند عكس درخت را روي ديوارهاي شهر نقاشي كنند....

بر آسمان هر كجا عكس تو را نقاشي كرده اند... توي وهم ِ جنگل مي لولم... درختها مي سوزند... من مي رقصم... دلم مي خواد آتيش بگيرم... دلم مي خواد بين آتيش بسوزم.... مي رقصم و دامن پر چينم آسمان را رنگين مي كند....داغ به تنم حمله كرده... تب به جانم آتش مي زند.... شاخه ها آتش گرفته اند.... من مي رقصم و گيسوانم جنگل را سياه مي كند....

من شاد ِ شادم....و هرگز اينقدر غمگين نبوده ام.... من شاد ِ شادم و هيچ وفت چنين جان به لب نبوده ام. همان شب بود... صدايت كه كردم دندان ِ عقلم افتاد... سرفه زدم... دندانم از چشمهايم بيرون پريد.
نفسم به شماره افتاده... اينجا تمام ِ راهها به تقارن رسيده اند...اين خيابان ِ جنوب به شمال ولي ديگر به كوه نمي رسد ... كوه باز شده و من از أن گذشته ام... آن سوهاي كوه ديگر براي من در حكم ِ دوردستها نيست....

پيروزي از آن ِ عشق است........دلت را به عشق بسپار.....

نفسم بند آمده... برايم آب مي آوري... مي نشيني و به دستهايم خيره مي شوي.... آب را روي موهايم مي ريزم.... گيسوانم اشك مي ريزند... تو مي خندي.... : مژه هات نچسبند!

اينجا چقدر ساكته... همه’ دنياي من... يك صفحه’ 17 اينچي كه توش همه چيز پيدا مي شه الا برق چشمهاي تو...."نمود تكنولوژي قرن" : Sam...Digitall, every one's invited......به كجا؟ اگر نه به ميهماني عشق و بوسه’ تو ... پس به كجا؟...اگر نه به شهر پر شهدِ شعر ِ تو پس به كجا؟... اگر نه به گرمستان دستهاي مهربان ِ تو...اگر نه به گندمزار گونه هاي تو.... پس به كجا؟.....
فكر يك نيروي جديد باشيد...: مهندس ِ الكترو.....

_خوب؟
_انّا فتحنا لك فتحا مبينا........

مي دوني خدا چرا دم و باز دم را آفريد؟ براي اينكه توي هر دم زن بگه دوستت دارم، توي هر بازدم مرد بگه دوستت دارم.........صورتم را به صورتت نزديك مي كنم....مژه هايم مي چسبند..به مژه هايت....

امشب براي تو روي فرش چمن خواهم رقصيد.... با دلي لبريزِ آتش و نگاهي پراز شوق آمده ام.... در ديدگانم برق ستاره’ سحري مي درخشد.... امشب بي زر و گوهر ، بي مرز و بي حائل به نزد تو آمده ام.... با دو گيلاس از شراب ِ انار.... زنده باد بدمستي.......

It's raining...wait, don't sleep,
Listen to what the wind is saying
And to what the water says tapping
With it's little fingers on the window panes

All my heart is listening
To hear the enchanted sister
That has slept in the sky,
That has seen the sun up close,
And now comes down, buoyant and cheery,
Holding the hand of the wind
Like a traveler returning
From a marvelous land.

How happy the waving wheat will be!
How eagerly the grass will thrive!
What diamonds will cluster now
In the deep branches of the pines!

Wait, don't sleep. Let us listen
To the rhythm of the rain.
Let my breasts support
your taciturn forehead.
I will feel the beating of your temples,
Palpitant and warm,
As if they were two living hammers
Striking upon my flesh.

Wait, don't sleep. Tonight
The two of us are a world,
Isolated by wind and rain
In the warmth of a bedroom.

Wait, don't sleep; tonight we are,
Perhaps, the supreme root,
from which tomorrow will grow
This lovely stalk, the race to come.

Posted by گلاره at 01:24 AM | Comments (23)

April 24, 2003

دختر نشسته است روي

دختر نشسته است روي مبل راحتي توي اتاقش . به تنها ديوار اتاق نگاه مي كند . به كتابخانه ها كه سه ديوار ديگر را پوشانده اند ، به كتابها ، تك تكشان :" اين را خوانده ام ...اين يكي را نه ....اين سه جلد را دوازده ساله بودم كه خواندم....اين چهار جلد را چهارده ساله....." رمانها....شعرها، كتابهاي عرفاني......با بعضي از آنها زندگي كرده بود.....با بعضي ساعتها گريسته بود.كتابهاي قطور دانشگاهي تنها يك رديف را پر كرده بودند...." آن وقتها چقدر كتاب مي خواندم..."
نگاهش كتابها را مرور مي كند : خط سوم.....، فرهنگ تفسيري موسيقي......
دختر توي مبل راحتي فرو مي رود.....:"چقدر وقته يك كتاب حسابي نخوانده ام..."روي ميز كنار تخت چند كتاب است و لاي هركدام يك كاغذ كوچك براي نشانه....." انگار ديگه كتاب خوب اصلا پيدا نمي شه"

دختر نگاه ديگري به كتابخانه مي اندازد. روي يك كتاب مي ماند : زندگينامه ’ شوپن......چيزي ته دلش مي لرزد....به دستهايش نگاه مي كند....به انگشتهايش....."چقدر ناخنهام بلند شده....".به گوشه’ اتاق نگاه مي كند . همانجاست...آرام و بي صدا...."يه بلبل وقتي ساكته و آواز نمي خونه از كجا معلوم وقتي شروع كنه مي تونه همه را مست كنه؟ "
نگاهش مي كند : "چقدر ساكتي!".جوابي نمي شنود............"از من دلخوري؟" جوابي نمي شنود ............."خودت نمي خواي ، مثل امامزاده اي....بايد بطلبي " . جوابي نمي شنود.
دوباره به انگشتانش نگاه مي كند :"هيچ وقت ناخنهايم اينقدر بلند نبوده اند...".توي مبل راحتي تكان مي خورد. "بايد كاري كنم.....نبايد بپوسم"....مگر زندگيش جايي براي فرار از يكنواختي هاي ملال آور روزمره را داشت؟
مادرش گفته بود:"اگر كارت را دوست نداري بگو....تا آنها هم تكليف خودشان را بدانند.دست كم يك نفر ديگر را پيدا مي كنند".
به كارش فكر كرده بود....:"بهترين كاري بود كه مي توانستم پيدا كنم...در بهترين شركتي كه....."
و باز فكر كرده بود...."صبح رفتن ، بعد از ظهر برگشتن...روزها و ساعتها را بيهوده گذراندن......من خود فروشي كرده ام...." پدرش گفته بود :"كار هرگز بيهوده نيست."
چه مي شد گفت؟ چگونه مي شد گفت . تمام مساله خستگي از كار نبود ،خستگي از همه’ قصه بود . از صبح....تاكسي ، كار ، مسووليت ، خانه ، دوستي و همراهي.....همه تكرار مي شد و تكرار مي شد و طاقت شكن بود.
دختر انديشيد ...:"آيا مي شود همه چيز را انكار كرد؟ مسووليت ها را ، نيازها را ، بايدها را....؟"
يك دسته’ مويش را از پيشاني كنار زد....."و اگر كار نكنم؟.....از صبح تا شب ...روي اين مبل راحتي......؟"مگر هفته اي دو سه بار با دوستان رفتن به سينا و موزه و كنسرت كافي نيست؟ مگر كوهنوردي روزهاي جمعه...........؟!"
دوستش گفته بود :"يعني هيچ كس؟"........_"هيچ كس."....._" اما من فكر مي كردم لااقل دو سه نفر را پشت دست داري ! "..............خنديده بود :"هيچ كس."
هيچ كس ، كسي كه بازيهاي كهنه’ ديگران را تكرار نمي كرد.....كسي كه حرفهاي صدباره’ ديگران را بازگو نمي كرد
.....
دختر پيشانيش را به كف دست تكيه داد و پنجه در موهايش فرو برد....دوستانش يك به يك پوسيده بودند.....خانه نشينِ يك مرد...و اسير بايدها و نبايدهاي بي پايانِ چهارچوبِ تنگِ زندگي با او . احساس آزادي كرد.....: " من نمي پوسم."
به گوشه’ اتاق خيره شد....آنجا ، ساكت و آرام....متين و با شكوه.....مثل هميشه. _"ناخنهايم.............."
مگر تا كي مي شه آزاد ماند ؟ تا كي مي شه بعد از تموم شدن كار ، به جاي خونه راه را كج كرد و رفت كافه شوكا و تناسب ابلهانه’ مردمان آنجا را به هم ريخت؟ آيا همين كافي نيست ؟"
دختر از مبل راحتي بلند شد......"ناخن گير كجاست؟"
گوشه’ اتاق،....ساكت و آرام .....، به طرفش رفت ، صندلي را عقب كشيد ، درش را باز كرد و نشست..........انگشتانش تشنه بودند.....متين و با شكوه.....نغمه ها در فضاي اتاق مي رقصيدند ...............او شوپن مي نواخت.....

Posted by گلاره at 10:14 PM | Comments (0)

March 28, 2003

نمي دونم . شايد اصلا

نمي دونم . شايد اصلا نوشتن خيلي ساده تر از اينهاست . مگه حتما بايد اتفاق مهمي بيفته كه بخواي چيزي بنويسي . مگه فقط دليل نوشتن بايد چيزي مثل خودكشي دختر همسايه يا دزديده شدن ماشين اون يكي همسايه باشه ؟ مثلا من ميتونم همين امروز رابنويسم . همين امروز صبح كه پاشدم و يادم افتاد نبايد برم سر كار . همين براي احساس خوشبختي كافي بود كه نخوام راه بيفتم و اتوبان مدرّس را توي اين ترافيك برم پايين .
اصلا چرا برم سر كار ؟ حالا كه مي تونم بنشينم تو خانه و زبان بخونم ، پيانو بزنم يا اصلا بنشينم روي تختم و فكر كنم....چرا از صبح تا عصر برم تو يك شركت مسخره و واسه يك مشت آدم عوضي جون بكنم ؟ وقت واسه كار كردن زياده ولي براي ياد گرفتن و احساس آرامش ديگه هيچ وقت مثل اين روزها پيدا نمي شه . حالا مي شه مثل امروز صبح پنجره را باز كرد و نفس كشيد و گفت : بهار........بهار گونه ام را نوازش مي كنه .فكر مي كنم چرا مي گن بهار بر ميگرده . بهار كه برنميگرده . يه بهار ديگه مياد ..... جايگزيني يكي براي ديگري؟
چه خوب كه هوا گرم شده ... من عاشق گرما هستم ...حالا با اين حس خوب بهاري بايد نشست و يه چيزي نوشت . يه چيزي .... يه چيزي .... اما چي آخه .... يك خودكار و اين سررسيد آبي كه توش پر از چركنويسهامه و نمي دونم چرا مال سال هفتاد و هشته ....
بايد بنويسم ... از كي ؟ از چي ؟ ....آدم چرا تا مي خواد بنويسه هوس مي كنه يه چيز عشقي بنويسه ... يه چيز عشقي ..... عشقي ... بدبختي چيز عشقي هم ندارم .... يعني نه اينكه نداشته باشم ها ... آخه ... آخه ببين اصلا لزومي نداره بخوام در مورد تو چيزي بنويسم . من و تو از اولش هم هيچ ربطي به هم نداشتيم ... خودت هم اينو خوب مي دوني . برام هم مهم نيست كه اينهمه وقته كه ازت خبر ندارم . نمي خوام هم خبر داشته باشم . خيال هم نكن كه دلم برات تنگ شده .......!!؟؟ تنگ شده ؟ تنگ شده؟! ! تنگ نشده ؟ دل من براي تو تنگ نشده ؟!.....؟!!دل من ؟ دل من مگه مي تونه براي تو تنگ نشه ؟ مگه اصلا دل من اگه براي تو تنگ نشه دل منه ؟ .....مگه دل من همون موقع كه بهم زل ميزدي و من نگامو ازت مي دزديدم برات تنگ نبود ؟ مگه تموم وقتهايي كه تو باهام حرف مي زدي و من سرمو مي انداختم پايين دلم برات تنگ نبود ؟ ......مگه وقتي گفتم ديگه اين بازي بايد تموم بشه دلم برات تنگ نبود ؟ مگه وقتي بهم گفتي دلم برات تنگ مي شه دلم برات تنگ نبود ؟ مگه وقتي بهت گفتم دلم ديگه برات تنگ نمي شه ، دلم برات تنگ نشده بود ؟ .......مگه حالا ، حالا كه بهار اومده .... حالا كه توي اتاق من زمستونه .....حالا كه من سردمه و دارم مي لرزم .... حالا كه انگشتهام كرخت شده و ديگه تكون نمي خوره ..... دلم برات تنگ نشده ؟
بايد از فردا دوباره برم سر كار.!

Posted by گلاره at 02:08 AM | Comments (0)

February 25, 2003

دارم بر مي گردم...

دارم بر مي گردم از دانشگاه ....بهتره سرمو بندازم پايين . حتي ديدن آدمهاي اينجا خسته ام ميكنه . همه جا آدم .همه جا مغازه...
دستفروش... هاي و هو ... هوي و هاي.... مردان عجيب و غريب... لات هاي بي سر وبا..... پسر بچه هايي كه يا چسب زخم مي فروشند يا آدامس....
نگاهشون نمي كنم . فقط سرعتمو بيشتر مي كنم. كاش جاي راه رفتن بود .خيلي بايد حواستو جمع كني تا به كسي نخوري... زنهاي چادري نمي تونن خودشونو جمع و جور كنن. تا بتوني از كنارشون رد بشي چند ثانيه از زندگي عقب افتاده اي... اينجا همين نزديكي... توي يكي از اين خيابانها...
مي خوام برم اون طرف ميدان. بايد اتوبوس هاي برقي را بپام. موتورها را و ماشين ها را...كسي نيست كه بياد اين طرفم... خودشو بكنه سپر بلام... حالا كسي نيست سريع بياد طرف راست... بهم بگه يواش!
....مغازه ها...- از اينجا لباس مي خره؟... دكه ي روزنامه فروشي و اون مغازه كه هميشه از توش صداي موسيقي بي كلاس مياد...
غروبه ... فكرش رهام نميكنه... همه ي مردم انگار يك نفر هستند كه تكرار مي شوند... در صف سينما... پشت ماشين هاي ديوانه و خشم گرفته...در سرگرداني پياده رو ها... يك نفر در هزار چهره مي گذرد.... صورتش را مي كاوم... تا به چشمانش برسم قالب مي بازد... - نه، او نيست. - خسته ام .اما ته دلم يه چيزي برق مي زنه. همين كه توي خانه كساني هستند كه منتظرمند كافيه كه احساس خوشبختي كنم.... چقدر از اينجا تا خانه راه دارم... _ نبايد ببيجم توي اين خيابون... _ نبايد بپيچم توي اين خيابون... مي پيچم توي اون خيابون. - اينجا ... جاي پاي اوست؟
......جه شبي بود. حالا مي فهمم چقدر راهشو دور كرده بود. ساده بگم . اين كارو نمي كرد عجيب بود . كاش نمي كرد. كاش نمي اومد. اما خوب .اومدنش خوب بود .من خيلي چيزا تجربه كردم... حالا يك چيزي ته روحمه كه طعم عسل داره... عسل تلخ.
كجا دارم مي رم؟ تاكسي هاي هفت تير را بايد سوار شم؟ يا برم توي اين خيابون و بگم مستقيم؟ توي همون خيابوني كه....
- نه نمي شه تحمل كرد... اينجا رو... اصلا نمي شه.
_مهم نيست . كافيه دوستش داشته باشي. حرف مردم چه اهميتي داره؟......._ چي درباره ام فكر ميكنن؟ مي كن خودشو به چي فروخت؟ اينكه حالا او يه زماني منو دوس....ت..... _ مهم نيست. همه جاي دنيا مثل همه.زمين بالا و بايين داره ولي بلند و بست نداره....
خيال خام....چي مي گي تو ....اصلش زير سواله -........
لعنت بر هر صدايي كه صداي پاي تو نباشد.... لعنت بر هر دانه برفي كه بي من و تو بر كوه ببارد. لعنت بر ثانيه هاي سنگين كلاس الكترونيك سه....لعنت بر هر ساعت سه و نيم روز شنبه اي كه بي تو بگذرد
... وعشق مساوي است با اشكهايي كه بي دليل و با دليل پايين مي ريزند...... و عشق مساوي است با عشق . همين
پاييز هفتادونه

Posted by گلاره at 08:10 AM | Comments (0)

January 26, 2003

.....عزيز سلام اين روزها ،

.....عزيز سلام
اين روزها ، با تمام فصلهايي كه درونم مي گذرد ، تلاش مي كنم تا بر رنج فايق شوم . مدتي بود كه حس مي كردم فكر و روحم از حركت باز ايستاده است. مدام با خود مي انديشيدم كه آن روح زاينده در من كجا رفته است . روزهاي بي حاصل و پوچ ، شبهاي سرگرداني و بي تكليفي.
من چيزي را در ذهنم به فراموشي سپرده بودم . شعله ي مقدسي كه خاموش مي شد و من بي آنكه بدانم در سرماي خاكسترش مي لرزيدم.
عزم كردم تا ترميم استخوانهاي شكسته ي هنرم را آغاز كنم : موسيقي . اين بار با تكيه بر رنج مقدسي كه در من آشيانه كرده بود و من بايست آن را مي سرودم . آنچه تا كنون مانع پيشرفت من شده بود ، تهي بودن از آلام و دردهاي بشري بود و من امروز دردكشيده و رنج برده به جستجوي شادماني و آرامشي
آمده بودم كه در اين دنياي خاكستري رنگ و مسموم و در تنگناي خودخواهي هاي انساني آنرا نيافته بودم .
نغمه هايي كه مدتها در ذهنم مي شكفتند ، مي باليدند و مي چرخيدند ...و من نشنيده شان مي گ رفتم ، اين بار با
تلاشي و كوششي پرورانده ونگاشته شدند تا من عصاره هاي رنج مقدس را به كساني كه رنج مي برند تقديمl كنم .
براي كسي كه به حقارت روح تسليم نمي شود ، زندگي نبردي دايمي با ناملايمات است . نبردي كه اغلب بدون افتخار مي گذرد و ميدان آن در خاموشي و انزوا گسترده شده است
. چه خوب است كه انسان هزار بار زندگي را از سر بگيرد و چه خوبتر كه هزاران بار آن را معنا ببخشد .
اكنون روزها و شبها ، پشت اين پيانوي قديمي ، مي كوشم تا زندگي بي ارزش را در راه هنر خود فدا كنم و به آنانكه در برابر چشمان من مي گريند ، مي لرزند ، مي سوزند و مي ميرند شادماني را هديه دهم .
بايد اين را صادقانه برايت بگويم ، من ديگر به جستجوي تو نيستم . "تو" براي من معناي عام پيدا كرده اي . چنان در هم جا تسري كرده اي كه من توان آن را يافته ام با قدرتي متعالي همه را دوست بدارم و با نگاهي پر از تلاوت و تسبيح روحاني همگان را بنگرم .
تو يك شخص نيستي ، تو روح زاينده ي جهاني و چون خون روشن خورشيد همه جا مي تابي . و من بايد بتوانم تا اين عشق ، اين رنج ، اين اراده و اين تألمات جانگداز دروني را بنوازم . بتوانم با موسيقي ام فرياد برآورم كه من شفاي روح مي خواهم ، من عشق مي خواهم ، من نور مي خواهم . بايد بنوازم تا آن هنگام كه كلمات به زنجير كشيده شده اند و شعر من گلاويز با الفاظ است ، اصوات را بنا سازم و فرياد دردمندانه ي عشق را سر دهم . عشقي منزه از يك شخص و يك چيز ، بسط يافته در همه كس و هم چيز ، براي تمام آنانكه عشق مي ورزند و براي تمام ارواحي كه نمي توانند عقيم بمانند
.
براي هركس تنها يك بار عاشق شدن كافيست تا بتواند براي هميشه به هم كس عشق بورزد....
"آينه اي در برابر آينه ات مي نهم تا از تو ابديتي بسازم" هزار هزار آينه در انعكاس هزار هزار خورشيد و هزار هزار آواز....
من تو را تا ابد مي نوازم.....

قربان تو .....

Posted by گلاره at 11:20 PM | Comments (0)

January 09, 2003

. ....عزيزم.آنچه كه مي نويسم

.
....عزيزم.آنچه كه مي نويسم از دفتر خاطرات دو سال پيش من است....ارمغان هاي يك پاييز...

همه ي خانه ي ما را هيجاني بيهوده چون تبي هذيان آلود به تكرار در خودگرفته است.اين گاهي اتفاق ميافتد.سالي چند بار از وقتي كه حيرت دوران بلوغ با معصوميت چشمهاي من آميخت. ..
چند سالي گذشته است.اين هيجان آميخته با نگراني سالي چند بار خانه ي ما را تصاحب كرده است.
وسوسه ها هميشه بيهوده مانده اند.يا من تسليم نشده ام يا بزرگتر ها....و من هنوز دختر خانه ي پدرم هستم.
بيرون از چهار ديواري اتاقي كه در آن نشسته ام أ نبض خانه به تندي ميزند و من _قهرمان اصلي ماجرا_
خاموش و مبهوت مانده ام . گويي خون در رگهايم نمي چرخد.
از ميان شكاف پرده ها فقط باريكه اي از آسمان را مي توان ديد.باريكه اي خاكستري رنگ و غم گرفته كه پرنده اي
هم در پهنه اش پر نمي زند.
برادر بزرگم از ميان دو لنگه ي در سر به درون اتاق مي كشد. نگاه مادرم هم
مي ماند.به من ميگويد: _اين بلوز مشكي را عوض كن.چرا لباس نمي پوشي؟
امروز همه به من محبت دارند. توجه دارند.فرمان ميدهند.مادرم هم چند دقيقه ي پيش گفت كه بهتر است بروم آرايشگاه.آيا چه كسي
خواهد آمد؟اين بار . امروز...ديگر تفاوت نمي كند.من حوصله ندارم. مي گويند جوان خوبي است.همه ي
مهرهاي سعادت را هم توي پيشانيش كوبيده اند: مهندس است . پولدار است قد بلند است.هميشه حكايت چيزي شبيه همين
بوده است و هميشه نا اميد كننده...
به گلهاي درون گلدان نگاه مي كنم.آنها را ديروز خريدم.فكر كردم شايد آنها به زيبايي ديدار ما بيفزايند
يا شايد به او بگويند كه من چقدر خوشحالم. اما از ديروز تا حالا همه چيز دگرگون شده است.گلها كه در رقصي غرور آميز
سر به بالا داشتند اكنون كمرشان خم شده و سر هاشان را پايين انداخته اند.فضاي اتاق از شور و انتظار تهي است.
تنهايي رخوت انگيز است.من تپش قلب خانه را احساس نمي كنم.سر و صدا ها را مي شنوم اما از دور . از خيلي دور...
...انگار اينجا نيستم.دلم ميحواهد گلهاي پزمرده و غمگين را از پنجره بيندازم بيرون.همه را با هم . با گلدانشان.

ديروز چگونه گذشت؟ به تندي و با يك شادي كودكانه.امروز روز ديگري است.انگار سالها بين ديروز و امروز فاصله بوده است.همه
چيز مثل يك خواب روشن در ذهنم است.از گلها كمك ميگيرم تا به خاطر بياورم....ديروز اينجا بود.همين جا نشسته بود.
روي زمين أ پشت به ديوار. به من نگاه مي كرد.نگاهش غم داشت .نه آنقدر از عشق . كه از پذيرشي حسرت آلود
و خواستني بيراه و به بن بست خورده....بي تكليفي ما فضا را پر كرده بود.
فكرها . حرفها و كلمات . همه پيش از آنكه راه بيفتند بن بست را مي ديدند و بر جا ميماندند.
در سكوت ما موجي بود از اوج آرامش و قعر نگراني.ديروز.....آيا حقيقت داشت؟
لحظه هاي شاد . لحظه هاي عميق و آرام روز گذشته رفته اند.ذهن من از آنها نقش هايي را نگه داشته.اما
فقط نقش هايي
خواهر كوچكم وارد اتاق مي شود:
_ميهمان مي آيد
در صدايش شوقي هست.به رويم مي خندد.از بيرون صداي جقجقه مي آيد.سرش را از پنجره بيرون مي كند و فرياد مي كشد:
جقجقه اي....
از توي كيف كوچكش پول بر ميدارد و مي دود بيرون. مادرم مرا به نام مي خواند:_غروب شد . حاضر نمي شوي؟
او موهاي صاف مرا دوست ندارد و خيال ميكند ممكن نيست كس ديگري هم آنها رادوست داشته باشد.
من امروز مهمترين فرد خانه هستم.فكر مي كنم ديروز مهمترين انسان روي زمين بودم.اما مطمين نيستم كه ديروز يك رويا
نبوده است...
خواهرم يك جقجقه خريده است و يك بادكنك.با شوقي سر شار وارد اتاق ميشود.من از نگريستن به بازيچه هاي كودكي
وحشت دارم چون به يادم مي اندازند كه بزرگ شده ام و باخته ام.انتظارهاي شوق آميز را براي رسيدن هلو هاي
باغچه . تعطيل شدن مدرسه . تابستان . سفر . عيد....آنروز ها توان سبك و سنگين كردن شادي ها را نداشتم
و همه ي اينها برايم به يكسان شوق انگيز بود.آن روزها كه تمام شدند همه چيز تمام شد.فقط شايد ديروز بود
....ديروز بود كه من براي لحظه هايي چند از انتظارهاي معصومانه ي كودكيم سرشار شدم.ديروز....وقتي از پله ها
پايين مي رفتم تا در را به رويش بگشايم . انگار از آخرين جلسه ي امتحان بيرون آمده بودم و پا تا به سر
شوق . به سوي تابستان آرام و طولاني خويش مي دويدم.

آسمان تاريك تر شده است.گلهاي توي گلدان چه زود مردند. آيا اين براي من حرفي نيست؟ غروب نزديك تر مي شود. هوا كه
تاريكتر شود انها خواهند آمد. يك مهندس بلند قد و پولدار كه من خيال مي كنم عينك تيره اي هم به چشم خواهد
داشت و موهايش سياه خواهد بود.با مادرش و خواهرهايش مي آيند اينجا. چرا من ؟ وقتي او مي توانست هركس ديگر را
هم بپذيرد . چرا من؟

ديروز هوا چه دير تاريك شد. هر روز كه آفتاب مي رود پيدا نيست در بازگشتش چه با خود خواهد آورد. هيچ پيدا
نيست.... اينجا نشسته بود . همين جا به ديوار تكيه داده بود و كودكانه از شادي لحظه ها سرشار بود. فقط من
بودم كه پرسشي چكش وار بر مغزم مي كوبيد كه "فردا؟..فردا؟"
فردا فقط سرگشتگي دود مانندي بود كه در پيش چشمان من مي چرخيد. شايد او هم نگران بود. نمي دانم...

خواهرم صداي جقجقه اش را بلند كرده است. برادر بزرگم يكبار ديگر سر به درون اتاق مي كشد و با لحني سردتر
و خشن تر فرمان مي دهد: _نشسته اي در و ديوار را نگاه ميكني؟بلند شو لباست را بپوش.
در را پشت سرش نمي بندد و من بيرون در مادرم را مي بينم كه تازه ترين لباسش را به تن كرده است. خوشحال
است و نگران. پدرم را ميبينم كه بازديدكنان قدم ميزند و همه چيز را به دقت بررسي مي كند.صداي جقجقه ي
خواهر كوچكم حوصله ام را تمام كرده است.

نگاه مادرم به نگاه من ميافتد .با خودش چه فكر ميكرد كه مي خنديد؟ خنده از لبانش ميپرد. به من ميگويد
:بلند شو خانم بلند شو عزيزم. كدام لباست را مي پوشي؟
شانه هايم را بالا مياندازم . دلم مي خواهد در اتاق را ببندم. او پرسشش را تكرار مي كند. ميگديم : _
نمي دانم...

چرا نمي توان گريخت؟ چرا نمي توان فرياد كشيد؟ چرا نمي توان دست به يك كار تسكين دهنده زد . مثلا گلها
را با گلدانش از پنجره بيرون انداخت؟
سرانجام رو به خواهرم مي كنم و فرياد مي كشم :_
اين صدا را خفه مي كني يا نه؟
با حيرت نگاهم مي كند. دلم مي سوزد. جقجقه را روي لبه ي پنجره ميگذارد و همچنان در من خيره مي ماند.
از جايم برمي خيزم. چه بايد پوشيد؟ صداي يك زن خواننده از ضبط سالن به گوش ميرسد ...نگاهم در آينه در نگاه
خودم مي ماند.
چه شوقي در خانه هست. من لباسي به رنگ آبي آسماني به تن مي كنم و موهايم را از
توي صورتم كنار مي زنم. خواهر كوچكم بادكنكش را به بازي گرفته است و گاه با هراس نگاهي دزدانه به چهره ي
سرد وخاموش من مي اندازد.مادرم در آستانه ي در ايستاده و به من مي نگرد :_زودتر عزيزم . الان سر مي رسند.
....من حرفي ندارم . پيش تر مي آيد . نزديك من مي ايستد و با نگاهي مهربان و نوازش دهنده در من خيره
مي ماند :_نمي داني چقدر آرزو دارم عروسي تو را ببينم. به رويش مي خندم . هيچ چيز مانند عشقي كه اين زن
به من داردبرايم تكان دهنده و تاثر آور نيست. اگرنه . به سادگي مي توانستم. در خانه را به هم بكوبم و
بروم.
او قصه را مي داند. اي كاش چنين با ترحم و نگراني توي صورت من به جستجوي درد و اندوه چشم نمي چرخاند.
من خودم را به آرايش چهره ام مشغول مي كنم. مي گويد :
_بايد قبول كني. يك روز...._اگر امروز نه فردا_ يكروز بايد به دنبال زندگيت بروي.
بحث من و مادرم هرگز به جايي راه نمي برد. كافي است از او بپرسم تو زندگي را چگونه تعريف ميكني تا رشته ي
اندرز ها را يك به يك به گوشهاي سنگين من بياويزد و زندگي خودش و خواهرهايش را براي صدمين بار براي من بازگو
كند.
او حرفش تمام نشده است.هيچوقت تمام نمي شود.:_اين پسر خوب است . فهميده است....زندگي مرتبي دارد....ديگر چه مي خواهي . تو را هم كه خيلي دوست دارد.

جواب مادرم را نمي دهم.مي خواهم فرياد بزنم او مرا مثل يك قرعه ي لاتاري انتخاب كرده است. اما ساكت ميمانم . چون فكر
ميكنم بي فايده است.

بغض اندوه نيست . نميدانم چرا نفسم تنگي ميكند. صداي زنگ در بلند مي شود و مادرم مي دود بيرون. من در اتاق را پشت سرش مي بندم.
خانه شلوغ مي شود. من صداي درهم زنهايي را كه همه با هم حرف مي زنند مي شنوم.
بي تفاوتي و آرامش وجودم جاي خود را به هيجاني غم انگيز مي بخشد. ديروز او اينجا بود. همين جا . پشت به ديوار
. روي زمين نشسته بود و مرا نگاه مي كرد . گلها هم زنده بودند . به من گفت :_
اي كاش مي توانستم بمانم.
شايد منتظر وسوسه اي از جانب من بود . اما من گفتم :_ بهتر است بروي .
اي كاش خواسته بودم كه بماند . از انتظار حرف زد :_شايد درست نباشد كه من از تو بخواهم منتظرم بماني.
_عاقلانه نيست . اين حسابها هميشه غلط از آب در مي آيند .
نگاهش را به چشنهايم دوخت :_تو ازدواج خواهي كرد . نه؟
كوشيدم همه ي اندوهم را زير چهره ي شنگينم پنهان كنم :_نمي دانم . شايد....
_فكر مي كني كي ؟
خنديدم:_ شايد فردا...شايد هرگز....
ما هيچيك نمي دانستيم كه فردا...حكايت تمام خواهد شد.

بادكنك خواهرم با صداي وحشت آوري مي تركد . تپش قلب من زياد شده است . به چهره ي
سرخورده و حسرت گرفته ي خواهرم نگاه مي كنم . چقدر به هم شباهت داريم . او به پاره هاي چروكيده ي
بادكنكش خيره مانده است و من به پاره هاي يك قصه ي از هم پاشيده . هر دو بغضي در گلو داريم. هردو در ماتم
بادكنك هاي رنگي به چهره ي يكديگر نگاه مي كنيم.
من جقجقه اش را به دستش مي دهم و صورتش را مي بوسم :_با اين يكي بازي كن.
ميدانم كه او را تسكين نداده ام . او هنوز به پاره هاي بادكنكش مي نگرد . دلم مي سوزد اما فكر مي كنم
كه ياد خواهد گرفت . به جقجقه اش دل خواهد بست . جانشيني يكي را براي ديگري خواهد پذيرفت. تسليم خواهد
شد و فردا كه مرد جقجقه فروش باز گردد با شوقي . شايد نه كمتر از شوق امروز . از پله ها پايين خواهد دويد
و بادكنك رنگي ديگري خواهد خريد.
از آسمان ديگر جز سياهي نمي توان ديد . ولوله اي خانه ي ما را گرفته است . همه خوشحال هستند . همه مي خندند
.در ميان صداي همه ي زنها صداي يك مرد را هم مي شنوم. مي كوشم گوشهايم را تيز كنم . اما صدايش در صداي جقجقه ي
خواهرم گم مي شود .
برادر بزرگم مرا به نام مي خواند . نگاه من روي گلهاي پژمرده مي ماند . در آينه به خودم نگاه مي كنم . من
غمگين نيستم . گذشته حقيقت نداشته است يا اگر داشته است توالي فراموشي پذير بادكنك ها و جقجقه ها بوده ا
است .
سرم را راست مي گيرم و به سوي نمايشگاه مي روم.....

Posted by گلاره at 01:45 AM | Comments (0)

November 24, 2002

....جان سلام، مدتيه كه نتوانستم

....جان سلام،
مدتيه كه نتوانستم چيزي بنويسم.نه اينكه وقت نداشتم،چرا وقت داشتم....يه موقع هايي هست كه حرف هم
داري ولي نمي تواني بنويسي.بهتره بذاري اين يك دانه برگ هم از درخت بيفتد،يا اين يك قطره اشك از چشمت،اون موقع
سبك بشي و بتوني بنويسي.
دارم عادت مي كنم،نه به اينجا،نه به مردماني كه چشمهاشون رنگ چشمهاي مردم خودت نيست،نه به هوايي كه
هيچ وقت مثل هواي سرزمين خودت هواييت نميكنه،....به حس و حالي كه دارم،به غربتي كه توي وجودم ريشه
دوانده،...به اينكه بتواني تمام تنهايي و دلتنگي خودت را با يك موسيقي ساده از بين ببري.يك آهنگ كوتاه كه تو را مي بره به روزهاي در اوج
بودن.روزهاي دراوجِ بودن براي من دو سه سال آخري بود كه آنجا بودم.روزهاي خواستن و خواسته شدن....دوست داشتن و دوست داشته شد......روزگار غريبي است.مگه من هميشه آرزو نمي كردم برم توي يك دهِ كوچك،يك جاي دور ، تو همان سرزمين خودم زندگي كنم؟.....بهم
ميگفتي تنها؟ميگفتم نه....با يك مرد كه تنها داراييش از مال دنيا يك ساز باشه....مي خنديدي....
نگاهت....
بهت مي گفتم از اين شهر خسته ام،دلم شير تازه ي گوسفند مي خواد.دلم صداي قوقولي قوقوي خروس مي خواد....دلم
لباس چين چيني و گل گلي دهاتي مي خواد.....مي خنديدي...
ماءمن گرم و آفتابي من كجاست اي غربت دير آشناي اين ديار؟ كوههاي بلند شهر من كه بر ذره ذره سنگهايش ، تكه تكه
دلم را چسبانده اند؟
نه...شكوه نمي كنم.خودم اين راه را انتخاب كرده ام.مگر من نبودم كه از تكرار و بيهودگي و بي هدفيهاي
زندگيم گريختم تا به آرمانهاي طلاييم دست يابم؟ برهنه از لباس غصه هاي دور و ديرين....رها از خستگي هاي هميشه،

برايت تا به حال از وضع زندگيم در اينجا ننوشته ام.شايد هرگز ننويسم.چه اهميت دارد؟ كار مي كنم؟ درس مي خوانم يا اصلا گدايي
ميكنم؟ تنها اين مهم است كه باران تند شده...تنه هاي نيمه لخت درختان برق مي زنند...خيابان برق ميزند...آدمها را پرواي
باران زير چترها پنهان كرده است....اما من باران را پذيرفته ام.
باران مرا ياد آن روز آفتابي مي اندازد....تو آمده بودي...با يك بغل گلهاي صحرايي...نارنجي...زرد...
قرمز....

اينجا با اولين كسي كه آشنا شدم،زن پير همسايه است . اگر حوصله اي بود برايش حرف مي زدم.از خودم
ميگفتم،مثل همه ي آدمهاي ديگر كه وقتي گرسنه نباشند از عشق قصه سر مي كنند،برايش مي گفتم كه يك نفر بود....در زندگي من هم
مثل همه ي بره هاي معصومِ گلّه كه راههاي تكرار شده ي يكديگر را دنبال مي كنند.....
اگر مي شد حرف زد، من از عشقهايي كه در دو سوي حصارهاي شيشه اي زندگي مي كنند حرف مي زدم....
مي دانم كه كنجكاو است و چقدر دلش مي خواهد كه من اشك ريزان حكايت عشقي را آغاز كنم كه مثلا در
دانشكده يا يك ميهماني خانوادگي شروع شد،براي مدتي زندگي مرا گل باران كرد...آنگاه مثلا من يا آنكس ،يكي از ما، بي وفايي كرد...يا
هردو....قصه تمام شد و ما همچون دو سرگشته ي راه گم كرده هر يك به سويي رفتيم....
شايد دوست دارد اين را هم اضافه كنم كه او اكنون ازدواج كرده است، يا نه، پشيمان است و دلش مي خواهد
به سويم باز گردد......
مسخره است.او هيچ نمي داند و هرگز نخواهد دانست كه حكايت دل من با تمام حكايت هاي دنيا فرق دارد......

قربان تو.........

Posted by گلاره at 11:26 PM | Comments (0)

November 12, 2002

.....جان سلام ميداني،انكار كردن حقيقتي

.....جان سلام
ميداني،انكار كردن حقيقتي كه وجود دارد به همان اندازه احمقانه است كه زياده روي در پذيرفتن آن.
...وشايد به همان اندازه رنج آور است.ما آدمهاي عجيبي هستيم،يكتواختي ها را به اميد دگرگونيها به هم مي ريزيم اما هميشه دگرگونيها برايمان غم انگيز و حسرت آفرين
هستند.
...به عقربه هاي ساعت نگاه مي كنم...هر شب آنها را كوك كرده ام كه همه ي زندگي مراكوك كنند و به من فرمان دهند كه
گاه رفتن است.
اما من بايد بمانم....ميان ماندن و رفتن ديگر حكايتي نيست...آشكارا بر پرده ي كنايت نمي رود.

خاطره ها با من است.گفتند تنها صداست كه مي ماند...اما مگر بو نمي ماند؟.....پاييز است وبوي پاييز اينجا
كه از پنجره به درون اتاق مي ريزد مرا به دورها مي برد...پاييز چند سال پيش بود؟ يك سال؟
دوسال؟هزار
سال؟ در بي زماني عشق ، زمان مفهومي ندارد.احساسات روي هوا،روي باد،روي بوي فصل مي ماند و هر زمان
دوباره آن هوا ، آن باد و آن بو مي آيدتمام حس و حال گذشته را با خود مي آورد.
پاييز بود و آرامش بود،پاييز هست و آرامشي نيست.تو بودي....بزرگوار و آرام ....مي نشستي....ويولنسل را در آغوش
مي گرفتي ( و من هزار بار به آن ساز حسودي ام مي شد) ....آرشه....يك حركت و قلب من بود كه به جاي
سيمها مي لرزيد...مي لرزيد و تو آرام و صبور مرا برگ پاييز مي كردي و شكوفه ي بهار....
اينجا موسيقي هم مفهوم گذشته را براي من ندارد....غم شادي آفرين تنبوري نيست وحبس نفسي با شور دف.
....مي مانم.براي چه به نياز هاي معصومي كه حقيقت دارند تازيانه زنم؟مي مانم تا مردمي كه هرگز راهشان
با من يكي نبوده است از من گدايي اطمينان نكنند....اگرچه آوازهاي سرزمين مادري ام تا ابد در من
خاموش بمانند.
من به جستجوي شادي آمده ام.آن مفهوم غريبي كه در شهر آشناي خودم گم كرده بودمش و براي يافتنش به غربت زده ام.
آن ستاره ي دوردستي كه تنها در خطوط مهربان زير چشمان پدرم بود و لبخند گاه گاه نگاه مادرم .اگر مفهوم غم در
. زندگي كسي حلّ شده باشد ، ديگر هيچ چيز غم انگيز نيست.من به جستجوي شادي آمده ام. و نه خوشبختي.
خوشبختي چيز ملال آوري است.تنها به درد گاوها و تاجرها مي خورد.
پاييز هست و تو نيستي....عشق تا خودش ،خودش را انكار نكند هيچ كس هيچ بلايي نمي تواند به سرش بياورد.
...واي به روزي كه عشق به انكار خود برخيزد.
....من از انتهاي هرچه نسيم است مي وزم....و فرو مي ريزم با گيسوان سنگينم در دستهاي تو...و هديه
....مي كنم به تو گلهاي استوايي اين گرمسير سبز جوان را.
تو؟.....نه .هذيان است...هذيانهاي دختر تنهايي در نيمه شب يك سرزمين بي بهار...تو نيستي...شايد هرگز نبوده اي.
شايد از اوّل همه چيز هذيان بود...خواب بود. كابوس يا رويا؟فرقي نمي كند....به اندازه ي تمام آرامشي
كه به زندگي من دادي، اندوه هم دادي و دلتنگي.هرچند
ما سخاوت پيشه ايم و دل به هركس مي دهيم
پس نمي گيريم ديگر گوهر بخشيده را
فاصله اي هست بين زماني كه يك استخوان مي شكند و زماني كه درد شكستگي آغاز مي شود....براي من اين فاصله
به سر آمده.....
.....درد ميكشم...

قربان تو.......



Posted by گلاره at 11:25 PM | Comments (0)

November 06, 2002

.....جان سلام! به قول فروغ

.....جان سلام!
به قول فروغ ”آرامش دستهاي خالي را،اضطراب دستهاي پر نمي دانند”.اينجا،با هر قدمي كه براي پيشرفت و
بالا كشيدن خودم بر ميدارم،اضطرابي كه مدتي است در من خانه كرده،عميق تر ميشه.آنجا كه بودم،براي
دلتنگي هايم راه گريزي بود.يك قرار گروهي و ديدار با بچه ها ،چرت و پرت گفتن و خنديدن،و گاهي هم
كل كل كردن با هر كدومشون يا اصلا تنهايي رفتن به يك گورستان قديمي تو خيابان دربند و نشستن و زل زدن
به قبر يك شاعره ي جوانمرگ شده مي توانست اضطراب و تنهاييم را پاك از بين ببره.
اما حالا هي جمع ميشه روي هم و خدا مي دونه كي سر بر كنه.
مدتي بود كه به هر دري مي زدم تا بتوانم شرايط زندگيم را عوض كنم.از همه چيز خسته شده بودم.
از اون همه يكنواختي كه ريخته بود تو زندگيم و حالمو به هم مي زد.از بي هدفي واينكه حالا بالاخره امروز و فردا
بايد جواب يكي از اين جوانك هايي كه در خانه ات را ميزنند بدي و بري يك زندگي بي روح و بي عشق و مسخره
را باهاش شروع كني...بشي يك زن خانه و صبح دنبال خريد سبزي و عصر پاي درس و مشق بچه ات.
....يا اصلا نه...بموني خانه ي بابات و هي هر صبح بري سر كار و عصر خسته بياي خانه و دوباره فردا
همان و همان....
خوب،خودت مي دوني ظهور تو توي زندگي من يك حادثه بود،يك اتفاق....يك روز مثل همه ي روزهاي خدا آدم از خواب پاشه
و بره دنبال كار و زندگيش،بعد يكدفعه با كسي آشنا بشه كه مي تونه به زبون خشك و تشنه ي روحش طعم توت فرنگي
بده و به نگاه سردش رنگ پرتقالي.
حادثه ي عزيز زندگي من!با طلوع خورشيدوار تو ،تمام خستگي ها غروب كرد.....
اما ”هميشه فاصله اي هست،وصل ممكن نيست.”
قربان تو،......

Posted by گلاره at 12:49 AM | Comments (0)

October 30, 2002

.....عزيز هر روز كه از

.....عزيز
هر روز كه از اينجا بودن من مي گذره،هزار روز از خاطراتم دورتر مي شم.
آفرينش هاي انسان،هميشه گذران است.
شايد من كم كم شبيه تمام شهروندان اينجا شوم،اما هيچ كدام از شهروندان اينجا هرگز مثل من نخواهند شد.
آنها هرگز نخواهند فهميد احساس محروميت براي يك جوان ايراني چه طعمي دارد.
امروز از صبح باران مي باريد.و من خود را من ديدم كه بيهوده و بي هدف زير باران راه من روم.
عجيب نبود كه چشمهايم به دنبال تو مي گشت.مي دانستم كه نيستي،اما دلم مي خواست بودي.با تو مي شد حرف زد،
مي شد از دلتنگي گفت....از احساسي كه براي هيچ كس به قدر من باور پذير نيست...دلتنگ شدن حتي براي خاطره ي
فوت كردن شمعهاي يك كيك تولد و شايد تمام بازي هاي تكراري كه هرگز ملال آور نخواهند شد.ولي آيا بايد
از محبت ها زنجير ساخت و از بستگي ها كوله باري سنگين وطاقت شكن؟
امروز بايد بدانم كه من ديگر آن دختر كوچكي نيستم كه مادرش هر صبح موهايش را مي بافت و بر سر هر
بافته يك روبان سفيد مي زد، آن دختر دانشجويي نيستم كه هر روز روي پلكهايش خط چشم سياه ميكشيد و
راه مي افتاد به سمت دانشگاه.بايد بدانم كه تو اينجا نيستي و من نبايد به ديدار هرچند تصادفي تو در هر نقطه اي از
شهر،هر كوچه و پس كوچه و هرجا كه مطمين هستم هرگز نخواهي بود دل خوش كنم.
امروز مي توانم گيسوانم را در آزادي اين فضاي بي اجبار به دست خنكاي نسيم دهم و تمام خيابان هاي شهر را بي قيد و آزاد
و بي هراس ،بدوم و بدوم و بدوم.....شايد تا آخر اين دنيا......
قربان تو......

Posted by گلاره at 11:23 PM | Comments (0)

October 26, 2002

.....جان سلام، تا آخرين لحظه

.....جان سلام،
تا آخرين لحظه در فرودگاه چشمهايم تو را جستجو مي كرد.احساسم اين بود كه ديگر باز نخواهم
گشت و دلم مي خواست ببينمت.نيامدي،مطمينم كه نتوانستي.حالا تو ديگر يك
دانشجوي ساده نيستي كه به ميل خودت سر كلاس نروي و به جايش بروي فرودگاه براي بدرقه
من.يك آدم مهم پشت ميز نشين شده اي.خنده ام مي گيرد.با همه احترامي كه براي تو در خودم
دارم،نمي توانم به تو به عنوان يك آدم مهم فكر كنم.انگار تو براي مهم بودن،براي پشت ميز نشستن،صدايت را به گلو انداختن
و روي صندلي گردانت چرخيدن خلق نشده اي.راستي تو بايد چه كاره مي شدي؟

در مدتي كه اينجا هستم،كم كم دارم خودم را به همه چيز عادت مي دم.مي داني
كه سخته.بعد از سالها زندگي كردن تو يك جا،يكدفعه بخواي همه چيز را ترك كني و خودتو
با يك عالمه چيز هاي جديد وفق بدي.
يك مرحله ي ديگه از زندگي من تموم شده به نظر ميرسه.انساني كه اين مدت
در من ساخته شده،انساني است كه هنوز تا من بيگانه هست.
مرحله ي توي تهران-اون شهر كثيف ولي دوست داشتني-زندگي كردن،سوار تمام اتوبوس ها
ي شهر شدن،توي تمام كتابفروشي هاي شهر وول خوردن،ساعتها در بوفه ي دانشگاه
با بچه ها مزخرف گفتن و خنديدن و سر كلاس نرفتن و...در زندگي من به پايان
خود رسيده.
تحول سنگيني است كه هنوز آنرا باور نمي كنم.دگرگوني گيج كننده و نگراني
آوريست.
يكبار ديگر هم اين احساس را داشته ام.شانزده-هفده ساله بودم،نگاه آدمها
ديگه نگاه به يك دختر بچه نبود.نگاه به دختري بود كه قد كشيده و بالغ شده
بود.نگاه خريدارانه اي كه برايم سخت عذاب آور بود.
حيرت گيج كننده ي آنزمان با معناي عميق تري به من باز گشته است.
چقدر به گوش دادن حرفهايت عادت داشتم.هرچند در واقع تو يكي از سنگ صبورها
ي من بودي.دلم ميخواد از خودم يك كتاب برات بنويسم.
....امروز غروب سخت دلم هواي آن كرده بود كه مثل گذشته بهت زنگ بزنم ،پاشي بياي پيش من ، برام حرف بزني و من گوش بدم...
اما خوب،من ديگه فهميده بودم با دستمزد كار كردن تو يك شركت كوچك و تا ابد
يك كارمند ساده ماندن نميشه براي هميشه زندگي كرد و خوشحال بود.
مگه بهترين تفريح هاي من چي بود؟فوقش رفتن به يك سينما و ديدن يك فيلم چرند
يا شركت در يك ميهماني خسته كننده.
فقط وجود دوستهام بود كه اون مدت پابندم كرده بود.و برام همين كافي بود
كه صبحها تا ميام پشت پنجره اول از همه كوههاي قشنگم را ببينم كه مطمين بودم كه فقط وفقط مال منه
وبس.
اما تا كي ميشد به بين چيزها اكتفا كرد؟زندگي من وسعت و آزادي مي خواست.چيزي كه نتوانستم آنجا پيداشكنم و به خاطرش سعي كردم همه چيز را عوض كنم.حالا در تازگي اين محيط،انگار دوباره زاده شده ام.پشت پا زده ام به تمام بي تكليفي ها،پذيرش هاي حسرت آ
آلود و خواستن هاي بي راه و به بن بست خورده.شايد آمده ام تا آرزوهاي تمام دختران شهر را تحقق ببخشم.
مثل تمام دختران شهر،با همان خاطرات عجيب،بغض هاي فرو خورده،آرزوهاي واخورده،عشق هاي مدفون شده،
دوست داشتن ها و دوست داشته شدن هاي بي راه وبي هدف و...
با نوشتن اينها براي تو آرام تر ميشوم.
باز هم برايت خواهم نوشت.
قربان تو......

Posted by گلاره at 05:30 AM | Comments (0)