October 19, 2007

جمعه- 27 مهرماه 1386

سلام!

این چند وقت کتابهای خوبی خواندم. که دوست دارم اینجا درمورد هر کدوم چند خطی بنویسم.

کتاب «حباب شیشه» نوشته ی «سیلویا پلات» با ترجمه «گلی امامی». ( The Bell Jar By: Sylvia Plath)
کتاب به نوعی خاطرات و یا بهتر بگویم تجربه های شخصی سیلویا پلات است از کشمکش های درونی خود با آنچه دیگران نامش را بیماری روانی گذاشته اند و به همین دلیل او را ناچار به بستری شدن در بیمارستان روانی می کنند. میل بیش از حد او به خودکشی، ارتباط سرد و بیمارگونه ی او با مادرش، ناراستی هایی که از جنس مخالف می بیند و وجودش را می آزارد، ناامیدی از موفقیت در هدف بزرگش یعنی نویسنده شدن و ... به خوبی در این کتاب به تصویر کشیده شده. این دختر همان سیلویا پلات شاعر است که بعد از مرگش از مشهورترین شاعران عصر خود شد و هنوز کتابهای شعرش از پرفروش ترین هاست.
« دکتر، بدون تعارف آگاهم کرده بود که در ابتدا عده ای با احتیاط با من روبرو خواهند شد و حتی ممکن است از من اجتناب کنند، مثل یک جذامی زنگوله به پا. صورت مادرم جلویم موج می زد، مثل قرص ماهی بی رنگ و سرزنش آمیز، در اولین و آخرین ملاقاتش با من که برای بیستمین سالگرد تولدم آمده بود. یک دختر در آسایشگاه روانی داشتن! این بلایی بود که من به سرش آورده بودم، هرچند ظاهرا تصمیم گرفته بود مرا ببخشد.»

« زندگی ام را دیدم که جلوی چشمم، مثل درخت سبز انجیر آن داستان، شاخه می دهد و از سر هر شاخه، مثل یک انجیر درشت بنفش، آیندهء درخشانی به من علامت می داد و چشمک می زد. یک انجیر، همسری بود و خانوادهء خوشبختی و فرزندانی، و انجیر دیگر شاعرهء مشهوری و انجیر دیگر استاد دانشگاه موفقی و انجیر دیگر، سردبیر شگفت انگیزی بود. یک انجیر دیگر اروپا، آفریقا و آمریکای جنوبی بود و انجیر دیگر کنستانتین و سقراط و آتیلا و گروه دیگری از عشاق با نامهای عجیب و غریب و شغل های غیر عادی شان، انجیر دیگر قهرمان ورزشی در المپیک بود و بالا و فرای این انجیرها، انجیرهای دیگری بود که نمی توانستم ببینم. خودم را مجسم می کردم نشسته در زیر این درخت انجیر و از شدت گرسنگی در حال مرگ چون نمی توانستم تصمیم بگیرم کدام یک از آنها را می خواهم برگزینم. یک یک آنها را می خواستم ولی انتخاب هردانه به معنی از دست دادن بقیه بود و همین طور که نشسته بودم، عاجز از تصمیم گرفتن، انجیرها شروع کردند به پژمردن و سیاه شدن و یکی یکی، روی زمین و کنار من افتادند.»

خواندن این کتاب را به همه کسانی که او را دوست دارند و از جنون عاصی نهفته در اشعارش لذت می برند توصیه می کنم.
( ترجمه چند شعر از سیلویا پلات در اینجا )

کتاب بعدی «اتوبوس پیر» از «ریچارد براتیگان» بود با ترجمه «علیرضا طاهری عراقی». عنوان اصلی: (Revenge Of The Lawn, By: Richard Brautigan) . این سومین کتابی بود که از براتیگان خواندم و بیش از پیش دیوانه ی سبک نگارش و نگاه عجیب و غریب و طنز متفاوت و ظریف او شدم. در قند هندوانه و صید قزل آلا در آمریکا و حالا اتوبوس پیر که تیر خلاص را زد به ذهن متعجب من از این همه دیوانگی او! ترجمهء این کتاب بسیار خوب است و ظرافت کار را منتقل می کند.
به راستی آیا این نوشته ی کوتاه او چیزی غیر از شعر مطلق است؟ :

« مستانه عشق باخته و مستانه عشق نباخته و دوباره مستانه عشق باخته، چه فرقی دارد؟ باز می گردم سر این قصه، مثل کسی که نبوده اما سرنوشتش از همان اول این بوده که برگردد و شاید حکمتی در کار است.
نه مجسمه ای پیدا کردم، نه دسته گلی ، نه دلبندی که بگویم:" حالا پرچم های نو بر قلعه می افرازیم، پرچم هایی که تو دوست داشته باشی، " که دوباره دستم را بگیری، که دستم را در دست بگیری. از اینها خبری نیست. ماشین تحریر من آن قدر سریع است انگار اسبی باشد که از اثیر رمیده و حالا در سکوت، خیز بر میدارد و واژه ها به صف می تازند و بیرون آفتاب می تابد. شاید واژه ها مرا یادشان باشد. چهارمین روز مارس 1964 است. پرنده ها در هشتی پشتی توی ایوان پشتی آواز می خوانند و من هم حالا دلم می خواهد با آنها آواز بخوانم: مستانه عشق باخته و مستانه عشق نباخته و دوباره مستانه عشق باخته، برگشته ام به شهرم.»

به بخش های مختلف کتاب داستان نمی توان گفت، یک نگاه است، انتقال یک حس است. به قول مترجم کتاب،" براتیگان مثل بچه بازیگوشی است که این طرف و آن طرف می دود و قصه های مختلف تعریف می کند، از کودکی هایش، از ماهی گیری در رودخانه لانگ تام، از شکار آهو در جنگل های بارانی و زندگی در خیابان های گلی بخش فقیر نشین شهر. "
اخیرا مصاحبه ای با دختر براتیگان در اینجا منتشر شد. دختری که در سه کتاب نامبرده، دختر بچه ی کوچکی بود که پدر، گاه او را با خود به سفرهای ماجراجویانه اش می برد و روح طبیعت و عشق را در او می دمید.

به هیچ عنوان دلم نمی آید این بخش از کتاب را در اینجا نگذارم، چرا که نگرانم کسی هیچ وقت این کتاب را نخواند و این بخش را تا همیشه از دست بدهد. پس لطفا بخوانید و تعجب کنید:

« ادای احترام به باشگاه جوانان مسیحی سان فرانسیسکو»
« یکی بود یکی نبود. در سان فرانسیسکو مردی بود که چیزهای لطیف زندگی، مخصوصا شعر را خیلی دوست داشت. از نثر خوب هم بدش نمی آمد.
وسعش هم این قدر می رسید که خودش را سرگرم چیزهایی که دوست داشت کند، و این یعنی مستمری سخاوتمندانه ای به او می رسید و مجبور نبود کار کند چون که پدرش در دهه ء 20 توی یک تیمارستان خصوصی سرمایه گذاری کرده بود و تیمارستان هنوز در جنوب کالفرنیا سرپا بود و خوب سود می داد.
تیمارستان در درهء سان فرناندو کمی دورتر از تارزانا بود و به قول معروف، کارش سکه بود. از آن جاهایی بود که اصلا به تیمارستان نمی خورد. بیشتر شبیه چیز دیگری بود، مخصوصا با آن همه گلی که دور و برش کاشته بودند، بیشتر گل سرخ.
چک ها همیشه بی برو برگرد اول و پانزدهم هر ماه می رسید، حتی اگر آن روز، روز توزیع مرسولات پستی هم نبود. او در پاسیفیک هایتس یک خانه نقلی داشت و وقتی چک می رسید می رفت بیرون و باز شعر می خرید. به عمرش از نزدیک شاعر ندیده بود. این دیگر یک قدری زیادی می شد.
یک روز به این نتیجه رسید که شعر خواندن یا گوش دادن به شعر خوانی شاعران در صفحه های گرامافون، علاقهء او به شعر را درست بیان نمی کند. بعد تصمیم گرفت لوله کشی خانه را درآورد و جایش شعر بگذارد، و آستین ها را زد بالا.
آب را قطع کرد و لوله ها را درآورد و به جایشان "جان دان" گذاشت. لوله ها خیلی پکر شدند. وان را درآورد و " ویلیلم شکسپیر" کار گذاشت. وان دهنش باز مانده بود.
ظرفشویی آشپزخانه را برداشت و " امیلی دیکنسون" گذاشت. ظرفشویی فقط توانست خیره خیره عقب را نگاه کند. بعد دستشویی را درآورد و " ولادیمر مایاکوفسکی" گذاشت جایش. دستشویی با اینکه آب قطع بود زد زیر گریه.
آبگرمکن را برداشت و جایش شعرهای " مایکل مک لور" را گذاشت. آبگرمکن داشت هوش از سرش می پرید. آخر سر هم توالت را از جا درآورد و خرده شاعرها را گذاشت جاش. توالت تصمیم گرفت ترک دیار کند.
حالا نوبت آن بود که بنشیند و کیف کند که چه کار کارستانی کرده است و ثمرهء تلاش حیرت انگیزش را ببیند. ماجرای کریستف کلمب که می گفتند دل را زده به دریا و رفته طرف غرب در قیاس با کار او واقعهء کمرنگی بود. دوباره آب را وصل کرد و نگاهی انداخت و دید رویایش دارد به واقعیت می پیوندد. او آدم خوشبختی بود.
گفت: "حالا باید جشن بگیرم. چطوره برم حموم؟" خواست کمی مایکل مک لور را گرم کند تا خودش را توی ویلیام شکسپیر بشوید اما اتفاقی افتاد که دقیقا چیزی نبود که می خواست اتفاق بیافتد.
گفت:" لااقل ظرف که می شه شست." بعد سعی کرد توی " جرعه ای میِ چشم از این شراب ناب" (سطر اول از شعری از امیلی دیکنسون- م ) چند تا تکه ظرف بشوید و دید که، ای بابا، آن مایع کجا و ظرفشویی کجا. داشت ناامید می شد.
بعد دستشویی رفتن را امتحان کرد اما خرده شاعرها هم اصلا کارش را راه نینداختند، چون به محض اینکه نشست و زور زد که خودش را خالی کند، همه شروع کردند به وراجی در بارهء زندگی حرفه ایشان. یکی شان دربارهء پنگوئنی که توی سیرک سیار دیده بود 197 غزل گفته بود و از این ها بوی جایزهء پولیتزر می شنید.
مرد یکهو دوزاری اش افتاده بود که شعر نمی تواند جای لوله کشی را بگیرد. این همان چیزی است که اسمش را نور حقیقت به دل تابیدن گذاشته اند. در دم تصمیم گرفت شعرها را درآورد و لوله ها و ظرفشویی و وان و آبگرمکن و توالت را دوباره بگذارد سر جایشان. گفت:" چیزی که می خواستم از آب در نیومد. باید شعرها رو درآرم و از نو لوله کشی ها رو کار بذارم." در پرتو نور منور این ناکامی عریان خیره شدن بی معنا نبود.
اما بعد، بیشتر از اول کارش گره خورد. شعرها لنگر انداخته بودند. اشغال کردن جای سیستم لوله کشی قبلی به دهانشان مزه کرده بود. اشعار امیلی دیکنسون می گفتند:" ظرفشویی بودن معرکه است." خرده شاعرها می گفتند:" توالت بودن حرف نداره." اشعار جان دان می گفتند:" افتخار می کنیم که لوله ایم." اشعار مایکل مک لور می گفتند:" ما یه آبگرمکن درجه یکیم." ولادیمر مایاکوفسکی توی حمام داشت بلند بلند شیرهای آب جدید می سرود، شیرهای آبی فراتر از رنج، و اشعار ویلیام شکسپیر نیششان تا بناگوش باز بود.
مرد به شعرها گفت:" آقا خیلی عالی بود، دم تون هم گرم. اما من توی این خونه باید لوله کشی داشته باشم. لوله کشی واقعی. به تاکیدی که روی کلمهء واقعی کردم توجه کردید؟ واقعی! شعر از پس این کارها برنمی آد. باید واقعیت رو قبول کنید."
اما شعرها زیر بار نرفتند. " ما می مونیم." مرد تهدید کرد که زنگ می زند به پلیس. شعرها یکصدا گفتند:" آره، بردار گوشی رو. ما رو بنداز هلفدونی، بی سوادِ بی فرهنگ!"
" زنگ می زنم به آتش نشانی."
شعرها داد زدند:" کتاب سوز!"
مرد با شعرها دست به یقه شد. اولین باری بود که در عمرش دعوا می کرد. با لگد زد توی دماغ شعرهای امیلی دیکنسون. البته شعرهای مایکل مک لور و ولادیمر مایایکوفسکی آمدند و پوزه اش را مالیدند به خاک و به زبان انگلیسی و روسی گفتند:" این اصلا کار درستی نیست." و بعد از بالای پله ها پرتش کردند پایین. مرد دوزاری اش افتاد.
این مال دو سال پیش بود. حالا مرد توی باشگاه جوانان مسیحی سان فرانسیسکو زندگی می کند و عاشق آن جاست. از همه بیشتر می ماند توی حمام. شب ها می رود حمام و توی تاریکی با خودش حرف می زند.»

معرکه نبود؟! پیشنهاد نوشتن یک کالبد شکافی خوب روی این نوشته را به دوستان می دهم چرا که جای تفسیر و تدقیق فراوان دارد. ( قابل توجه نویسندهء وبلاگ شاعرانه ها)
( نکته: این کتاب از جمله کتابهایی است که تاسف می خورم چرا من ترجمه شان نکردم!)
(ترجمه چند شعر از براتیگان در اینجا )

کتاب دیگر «آداب بیقراری» است نوشته «یعقوب یاد علی» که درموردش فقط باید بگویم متاسفم برای مسوولینی که هنوز اینقدر دگم و سطحی و کوته بین هستند که دو سه جملهء ساده ای را که فرضا کمی بار اروتیک دارد را در کتابی که اصلا حرفش چیز دیگری است و هدف از نوشتن اش چیز دیگر، برنمی تابند و به آن افترای نشر اکاذیب می بندند! الحمدالله که نویسندگانی مثل هاینریش بل و جیمز جویس و ... در ایران زندگی نمی کردند وگرنه ادبیات دنیا هم اکنون چه در چنته داشت جز تعدادی نویسندهء بخت برگشتهء زندانی؟

«به گزارش هواشناسی این خورشید لعنتی» نوشته «مهدی یزدانی خرم» هم از کتابهایی است که اخیرا خوانده ام ولی ترجیح می دهم چیزی درباره اش ننویسم و خواندنش را هم به کسی توصیه نمی کنم!

شرمنده که اینقدر طولانی شد و ممنون از همراهان عزیز.

گلاره

Posted by گلاره at 03:47 PM | Comments (16)

December 27, 2006

چهارشنبه- 6 دی ماه 1385

بازی؟! شب یلدا؟! به دعوت سیامک؟ 5 تاچیزی که کسی درموردم نمی دونه؟!خوب یه چیزایی هست که کسی در موردم نمی دونه و این جا هم نمی نویسم. نه که حالا خیلی هم چیزای مهمی باشن ، ولی گفتنشون هم چندان دردی از دردای بشر کم نمیکنه. حالا هم اگرچه اصولا چندان حال نمی کنم در مورد خودم و ذهنیات و درونیاتم چیزی بنویسم ، ولی چون همین یه باره و کسی هم دعوتم کرده که یه عمر چشمم تو چشمشه(!)، لذا این افاضات تقدیم به شما! :

1- من اصولا در سن شش سالگی تصمیم گرفتم واسه خودم آدم مهمی بشم! این یه تصمیم جدی بود و اصلا هم شوخی بردار نبود. ولی این که واقعا چی بشم خودش داستانیه. در راستای رسیدن به این هدف، در همان شش سالگی و قبل از اینکه سواد خوندن و نوشتن داشته باشم شروع کردم به یاد گرفتن پیانوی کلاسیک. کلاس پنجم دبستان ناگهان عشق و علاقه ی شدیدی در خودم نسبت به فضانوردی و ستاره شناسی یافتم و فی الفور شغل آینده ام را انتخاب کردم و بعد از مطالعه ی کتابهای زیادی در این زمینه، خودم هم شروع کردم به نوشتن یک کتاب مفصل در مورد فضانوردی که البته به پانزده صفحه هم نکشید و ناتمام ماند! کلاس دوم راهنمایی به تشویق یک معلم انشا و البته خواندن داستان ها و شعرهای دوران تین ایجری مامانم با شعر و شاعری آشنا شدم و در اثر خواندن کتابهای سبک کلاسیک فرانسه و انگلیس و ... دریافتم که من درحقیقت باید و باید یک نویسنده ی بزرگ بشم! اما از قضای روزگار یکی دوسال بعد دست روزگار مرا به دامن عشق به سیاست انداخت! سیزده چهارده ساله بودم که مدام یا پای تلویزیون بودم به دیدن و گوش دادن گزارش سیاسی هفته و اخبارهای شبکه های مختلف، یا روزنامه دستم بود (اون موقع فقط کیهان بود و اطلاعات و رسالت و چند تا دیگه) به خوندن تحلیل های سیاسی و ... عجیب نبود که اون موقع تصمیم قطعی داشتم حقوق بخونم و رییس جمهور بشم و تمام دوستان و همکلاسی هام اینو می دونستن و به دیدگاهای سیاسی من عقیده ی کامل داشتن! بعد هم که یه مدت خط و خطوط عرفانی و خلاصه خسته تون نکنم که وسط این بلبشو آخرش رشته ی الکترونیک خوندم و موجود خیلی خاصی هم نشدم !


2- یه روز سر امتحان میان ترم تجزیه و تحلیل سیستمها ( الحق که درس مزخرفی بود)، نشسته بودیم منتظر که ورقه ها رو بدن. به دوستم مریم گفتم پایه ای امتحان ندیم؟ گفت آره. پاشدیم رفتیم کافه نادری نشستیم بستنی خوردیم . استاد هم لج کرد سر پایان ترم به هردو مون داد 9. دو بار دیگه اون درس رو گرفتم تا بالاخره پاس شد.


3- روزی که برای دفعه ی اول پس از وبگردی های فراوان به وبلاگ شاعرانه ها برخوردم! خسته و تنها توی شرکت درپیتی که اون موقعها توش کار می کردم نشسته بودم و از سر بیکاری که گاهی به مهندسین فعال برق دست میدهد، به این سایت و اون وبلاگ سر می زدم. از وبلاگ یکی از بچه های انجمن ادبی به وبلاگی رسیدم که 3-4 ساعت تمام منو پای خودش میخکوب کرد... تمام نوشته ها و آرشیوش را کشیدم بیرون و خوندم و هی کف کردم. حالا هم این جناب محترم همسر بنده هستن( تیزبازی از این بالاتر؟!!!)

4- از آرزوهای خداپسندانه که بگذریم یه آرزوی بزرگ دارم و اون دیدن دنیاست. دوست دارم جهانگرد بودم و می رفتم همه جای دنیا رو می دیدم، همه جای دنیا....

5-سال 79 و 80 از پرخاطره ترین سالهای زندگیمه... فرض کن یه دفعه یه نفر که اصلا نمیشناسیش بهت زنگ بزنه و بگه چهره ی تو به درد نقش اول تئاتر من می خوره و بیا توی این نقش بازی کن! من؟! تئاتر؟! هرچند من هیچ وقت توی اون تئاتر بازی نکردم، اما اون شخص که نازنین عزیزم باشه من رو وارد گروهی کرد و با کسانی آشنا شدم که دوستیشون برام دنیا دنیا ارزش داره. ما خاطراتی رو با هم رقم زدیم و تجربه هایی رو از سر گذروندیم که فکر نمی کنم هیچ وقت دیگه تو زندگیمون چنین تجربه هایی تکرارپذیر باشه. اون هم درست توی سنی که وجودمون پر از شر و شور جوونی و خل بازی بود. از این که اون سالها چقدر فعال بودم چی بگم. یادمه یه روز پنجشنبه صبح طبق روال آن روزهامان رفتیم کوه. بهمن ماه بود و غوغای جشنواره ها مختلف فجر. من که بیشتر بلیطهای جشنواره فیلم رو خریده بودم از راه کوه رفتم سینما و فیلم آنروزم را دیدم. بعدش بلیط کنسرت داشتم. کوبیدم رفتم تالار وحدت پای برنامه ی یکی از گروه های موسیقی. بعد از سه وعده ی کوه و سینما و کنسرت، تازه مهمونی هم با خانواده ی محترم دعوت بودم که مثل بچه پرروها اونو هم رفتم... تقربیا بیشتر وقت من اگه دانشگاه نبودم، به همین سینما و کنسرت و تئاتر و کوه می گذشت.

خوب، حالا 5 نفرو انتخاب کنم؟ افتخار میدین؟ سمیرای گندمزار، شایسته، نغمه، امین، میز عزیز، پریا. 6 تا شد که! اشکال نداره؟

Posted by siamak at 07:51 PM | Comments (14)

October 18, 2006

چهارشنبه- 26 مهرماه 1385

سلام!
کتاب "در قند هندوانه"، زیباست و ظریف. اول متن زیر را که یک بخش کوچک و بسیار جالب از کتاب هست، بخونین :

"نام ِ من"

" به گمانم تا حدی کنجکاوی تا بدانی چه کسی هستم، اما یکی از آنهایی ام که نام ثابتی ندارد. نامم به تو بستگی دارد. فقط هرجور که به ذهنت می رسد صدایم کن.
هروقت درباره ی چیزی که مدتها پیش اتفاق افتاده فکر می کنی، کسی از تو سوال می پرسد و تو جوابش را نمی دانی: این نام من است.
شاید بارانِ خیلی شدیدی می بارید: نام من این است.
یا اینکه کسی از تو خواست کاری انجام بدهی. تو انجامش دادی. بعد او بهت گفت که اشتباه انجامش دادی-" برای این اشتباه متاسفم"- و مجبور می شوی کارِ دیگری بکنی: نام من این است.
شاید بازی ای بوده که وقتی بچه بودی می کردی یا وقتی پیر بودی و روی یک صندلی کنار پنجره نشسته بودی همین طوری چیزی به فکرت رسید: این نام من است.
یا در جایی که راه می رفتی چیزی به فکرت رسید. جایی که سراسر گُل بود: این نام من است.
شاید به یک رودخانه خیره شدی. در کنارت کسی بود که دوستت داشت. چیزی نمانده بود که لمست کند. می توانستی حسش کنی قبل از آنکه رخ دهد. بعد رخ داد: این نام من است.
یا شنیدی که کسی از فاصله ای دور فریاد می زند. صدایش تقریبا یک بازتاب بود: این نام من است.
شاید در بستر دراز کشیده بودی، تقریبا در دالان خواب بودی و به چیزی خندیدی، با خودت جوکی گفتی، بهترین راهِ پایان بخشیدن به روز: این نام من است.
یا داشتی چیز خوبی می خوردی و در یک لحظه فراموش کردی چه می خورده ای، اما هنوز می خوردی، می دانستی که خوب بود: این نام من است.
شاید حول و حوش نیمه شب بود و آتش مثل یک زنگ در درونِ اجاق به صدا درآمد: این نام من است.
یا وقتی آن دختر چیزی به تو گفت که حالت بد شد. می توانست این حرفها را به کسی دیگر گفته باشد، هر کسی که با مشکلاتش بیشتر آشنا بود: این نام من است.
شاید آن ماهی قزل آلا به داخل آبگیر آمد، اما عرض رودخانه فقط هشت اینچ بود، ماه می تابید و مزارع هندوانه به گونه ای ناجور سرخ بودند و تاریک و انگار ماه از هر بوته ای بالا می آمد: این نام من است."
"در قند هندوانه" (In watermelon sugar) - نوشته ریچارد براتیگان- ترجمه مهدی نوید
2.JPG
***
... حالا فکر نمی کنین ما هم از این نامها زیاد داریم؟.... نام شما چیه؟! نام من چیه؟ نام من... فکر کنم اینجوری باشه:

اینجا، سر ِ کار، پشت میزم نشسته ام و دلم برای دریا و عطر پاییز و بوی گوشماهی ها تنگ شده: این نام من است!
دلم یک لیوان چای داغ با کیک دارچینی می خواد: این نام من است!
دیشب حسابی بارون اومد، امروز صبح که از خونه بیرون زدم قبل از هرچیز بوی بارونِ دیشب بهم سلام کرد: این نام من است!
هوای گلاب دره زده به سرم: این نام من است!
چند روز پیش تعطیل بود، نشستیم با هم صبح تا شب یه عالم فیلم خوب دیدیم، تو خوشحال بودی: این نام من است!
بعضی روزا همین طور الکی بی حوصله ام. احتیاج به یه چیز ساده و کوچیک دارم که حالمو خوب کنه: تو زنگ می زنی... : این نام من است.
خیلی هوس توت فرنگی کرده بودم، نگشتم جایی چون مطمئن بودم گیرم نمی آد: این نام من است!
موهامو کوتاه کنم، کوتاه نکنم، کوتاه کنم، کوتاه نکنم،... : این نام من است!
دوست دارم یه بوته گیاه وحشی بودم کنار پیچ یه رودخونه: این نام من است!
Je bosion quell que chose que je ne le sais pas! C'est mon prénom!
سه ساعت و نیم مونده برم خونه: این نام من است!
عطر ریحان بهتره یا رازیانه؟ بوی کاج یا کندر؟... : این نام من است!
توی تقویمم نوشته: 211 روز از سال گذشته، 154 روز مونده به پایانِ سال... بوی عید نمی آد؟! : این نام من است!
...
تو خوبی! : این نام من است!


(در ضمن این وبلاگ پنج ساله شد.البته این نام من نیست،فقط یک جملهء خبری ست!)

********
گلاره

Posted by گلاره at 12:37 PM | Comments (33)