August 15, 2006

سه شنبه-24 مردادماه 1385

سلام!

شوپن؟
آره. شوپن! شوپن كيه؟! شوپن، شوپن است. همين. فردريك شوپن. مهم نيست كجاييه. مهم نيست كي اومده و كي رفته. مهم اينه كه او شوپن بود و از اين قبيل شوپن ها در تاريخ تنها يك بار به عمل مي آيد و بس. خيلي چيزها مي خواستم در موردش بنويسم... اما نمي شه. يعني فايده اي هم نداره. شوپن را فقط بايد شنيد، شنيد و باز شنيد....... شوپن راه مي دهد... اگر بخواهي راه مي دهد و مي گذارد بفهمي اش. و بعد وقتي گوش دادي، خوبِ خوب كه گوش دادي، اونوقت يه چيزي آروم آروم ميآد و مي شينه يه جايي از روح آدم كه كسي نميدونه كجاي روح آدمه.... ساده است... ترس نداره... لازم نيست چندان هم حرفه اي باشي... تنها كافيه خودتو بسپري دستش و باهاش بري...
شوپن شاعر بود. اما شعر نمي گفت، شعر مي نواخت.
شوپن پيانيست بود... پيانو مي زد... پيانو مي نوشيد، پيانو مي خنديد، پيانو مي گريست... پيانو عاشق بود... پيانو زيست.
قبلا كمي در موردش اينجا نوشته ام. حالا فقط مي خوام در مورد يكي از كارهاي او بنويسم. اين قطعه كه يك قطعه ي كاملا جنون زده است، عجيب نيست اگر اسم قالبش "نكتورن" باشد. نكتورن يعني ماليخولياي شبانه. قالبي است براي قطعاتي كه حالات جنون شبانه را به تصوير مي كشند و شوپن تنها استاد مسلم ساخت چنين قطعاتي است.
هنري فينك در مورد نكتورن هاي شوپن مي گويد: مندلسون در «روياي نيمه شب تابستان» و وبر در «اوبرون»، به ما گوشه چشمي از «سرزمين روياها» نشان داده اند. اما نكتورن هاي شوپن عملا ما را به آنجا مي برند و در اوهامي غوطه ورمان مي كنند به مراتب دلنشين تر ازخيالات و الهامات يك افيون زده!

nocturne.jpg

شوپن علاوه بر والسها، اتودها، مازوركاها، پلونزها، بالادها و ...، 20 نكتورن نوشت.
اين يك نكتورن- كه من فراوان دوستش دارم- ، شماره اوپوس ندارد و تنها با اين اسم شناخته مي شود:
Posthumous. يعني: متولد شده پس از مرگ پدر (درمورد طفل) , منتشر شده پس از مرگ نويسنده.
Nocturne in C-sharp minor op. posth. (نكتورن در دو ديز مينور). با شکوه است و در عین حال نام « فلاکت زده و مفلس» روی آن گذاشته اند. آرام است ولی ویرانگر.
چيز ديگري نمي توانم بگويم جز اينكه هر بار نواختن يا شنيدن اين اثر براي من تا مدتي حسي غريب به همراه دارد.
براي ديدن اجراي اين قطعه و شنيدن آن اين سايت را ببينيد.
سه اجراي مختلف صوتي هم اينجا و اينجا و اينجا ست.

**********
گلاره

Posted by گلاره at 11:10 PM | Comments (11)

June 20, 2006

دوشنبه- 29 خردادماه 1385

همه خفتند و من ِ دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده ی من بر فلک استاره شمرد

خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خوابِ من زهر فراق تو بنوشید و بمرد!

چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی؟
خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد؟

گر شدم خاکِ رهِ عشق مرا خُرد نبین!
آنکه کوبد درِ وصل تو کجا باشد خُرد؟

آستینم ز گهرهای نهانی پر دار
آستینی که بسی اشک از این دیده سترد!

دل آواره اگر از کرَمت باز آید
قصه ی شب بود و قرص مه و اشتر و کُرد...

"مولانا"


سلام!
امروز می خواهم از یک پدیده بنویسم! پدیده ای که خیلی اتفاقی این روزها کشفش کرده ام و هنوز گیج و مسحورش هستم:
یک خواننده ی مکزیکی به نام :“Chavela Vargas” !

اولین بار که صدایش را در فیلم زیبای "فریدا" شنیدم درد عمیقی که در لحن صدا و بیان و ادای کلمات و نوع موسیقی اش بود متعجبم کرد... در اینترنت تنها یکی دو کارش را پیدا کردم که لینکشان در اینجا و اینجاست.

d184145pcg8.jpg

بی شک در مواجه با موسیقی او با احساسی "متفاوت" روبرو می شوید. او "خاص" است. همین.
متن زیر ترجمه ی کوتاهی است درباره ی او:


چابلا ورگاس اگر در آمریکا متولد می شد، امروز یقینا با لحن زنده ی صدایش، درد و عشق صریح و زخم آلود آوازش و با حسی ناشی از تنهایی عمیق نمایانش، یک از خوانندگان مشهور سبک بلوز بود. اما به خاطرداشتن لهجه ی هندی ، آوازهایش را به زبان اسپانیایی می خواند. او زنی کوچک اندام و 77 ساله است که پس از گذر از فرازها و نشیبهای یک زندگی سرسختانه، چند سال قبل با قدرت صوتی و روحی باور نکردنی به صحنه بازگشت.
او با آوازش زمزمه می کند، فریاد می کشد، التماس می کند، استغاثه می کند، هق هق می کند و احساسات خود را بروز می دهد. او تمام این کارها را انجام می دهد بی آنکه باعث ایجاد خنده شود. چرا که این، همان زندگی اوست.
عبارت chavelazo، برای تجربه کردن احساسات همراه با یکدیگر ، برخاسته از نام اوست و از این داستان کوتاه ناشی می شود:
زمانی که دوست او " آملیتا" که با زاپاتا می جنگید در سن صد سالگی مرد، شولا و خدمتگزارش، پشت میز نشستند و همراه هم گریستند و تکیلا نوشیدند و باز گریستند و... : " وقتی مساله ی بغرنجی وجود ندارد، تنها کمی فکر می کنم . من همیشه باید به خاطر چیزی گریه کنم. درست همانطور که " گاردل" می گوید:" من بخشی از قلبم را در هرچیزی جا میگذارم."
ایزابل ورگاس لیزانو در 17 آوریل 1919 در دهکده ای کوچک در سواحل اقیانوس آرام به دنیا آمد. سه سال تمام از بیماری فلج اطفال رنج برد. در سن 6 سالگی پدرش به او یاد داد که چگونه تفنگ دردست بگیرد چرا که در آن کشور پس از انقلاب شورش های فراوانی درمی گرفت.
بین سالهای 1952 و 1955 آواز خواندن را آغاز کرد. در مدت زمانی حدود بیست سال او بدل به یک افسانه ی مکزیکی شد. کنسرتهای فراوانی همراه با " ژوزه آلفردو ژیمنه" مشهورترین خواننده ی مکزیکی برپا کرد.
دیدارش از کوبا دو سال به طول انجامید. او از آنجا آهنگی آورد که از آن پس سرود همیشگی اش شد: " لا ماکارنا" با ترانه ای از" آبفونرو کامین" که تقریبا تنها آهنگی است که خودش موسیقی آنرا ساخت. این آهنگ یک بولرو است با حالتی اروتیک و پرحس که سرود عشق های ممنوعه نیز بود و بیش از همه سرود جنگجویان و پارتیزان ها. هرچند تمایلی به دوستی با پارتیزان ها نداشت: "ما در یک اندوه جهانی زندگی می کنیم. یک طرف پارتیزان ها، یک طرف لاابالی گری، یک سو مذهب، جنگ، وحشت. در تمام دنیا صلح نادیده گرفته شده ست... وقتی که من می توانم صلح را در روح خود بیابم، چرا دنیا نمی تواند ؟"
چندی پیش شاعری جوان از او خواسته بود که به کوبا برود و آخرین آرزوی او را که آواز خواندن چابلا بر سر مزارش بود برآورده کند.
در سالهای زندگی شیفته وارش بارها به خواندن برای " فریدا کالو" (زن نقاش مشهور مکزیکی) و " دیه گو ریوه را" (نقاش و همسر فریدا) پرداخت. " فریدا کالو" (1954-1907) به دنبال نشانی از یک مکزیکی خالص و اصیل بود و به آوازهای چوپانی او علاقه بسیار داشت. آوازهایی مالیخولیایی درباره ی عزلت و تنهایی مطلق و سرود روحانی یآسی آرام. چابلا در فیلمی که بعدها از زندگی فریدا ساخته شد {و من توصیه می کنم حتما آنرا ببینید! } قطعه ای را به زیبایی تمام اجرا کرده است.

e07162oua9n.jpg

او با پابلو پیکاسو، گارسیا مارکز و آگوستین لارا (آهنگساز مکزیکی) دوستی عمیقی داشته و دارد.
در سال 1990، یک کارگردان بزرگ آلمانی او را راضی ساخت به بازی در فیلم " گریه ی سنگ" در نقش یک زن هندی. یک سال بعد "پدرو آلمادووار" کارگردان اسپانیایی، در چند فیلم خود از او و آهنگهایش بهره گرفت.
در 1992 پس از بیست سال دوباره به اسپانیا بازگشت و در دانشگاه مادرید به صورت افتخاری به تدریس پرداخت.
یک سال بعد توسط یک ناشر اسپانیایی پس از مدتها دوباره به استودیوی ضبط رفت و چنانکه خود مفتخرانه می گوید تنها در یک روز دو سی دی ضبط کرد.
چابلا ورگاس کنسرت های بسیاری در اسپانیا برپا کرده است و در بین مخاطبانش جوانان شگفت زده ی بسیاری حضور داشتند. چابلا آمده بود تا بگوید: " من دوباره در آغوش شما جان گرفتم و با اشک شادمانی شما را بدرود می گویم. "
او می گوید: " من هفتاد و پنج قرن سن دارم، من یک انسان عادی نیستم، همیشه چنین بوده ام، از دوران جوانی... من هرگز آنچه را مردم از من خواسته اند انجام نداده ام.
در سن من کسی به آینده نمی اندیشد، نه به عنوان یک هنرمند و نه شخصی عادی. در زندگی من نه دیروزی ست و نه فردایی. تنها اینجا و حالا! زمان من حالا است و من با سنم در هماهنگی کامل ام. نمی ترسم، نه از مردن، نه از زیستن و نه از هیچ چیز دیگر."

******
گلاره

Posted by گلاره at 08:34 AM | Comments (27)

May 17, 2005

سه شنبه- 27 اردیبهشت

سلام!
« شهرزاد» اسم قشنگیه، نه؟
بعضی موسیقی ها چنان اثر عجیبی در وجود آدم می گذارند که با وجود گذر سالها نه تنها از عمق آن کاسته نمی شود بلکه ژرفتر و تاثیرگذارتر هم می شود.
برای اینکه برداشتها و کنکاشهایم را در مورد موسیقی هایی که می شنوم به صورت مکتوب درآورم و هم معرفی کوتاهی از آنها برای دوستان داشته باشم، هراز گاهی در مورد یکی از قطعاتی که برایم بسیار دلنشینند چیزهایی در اینجا خواهم نوشت . نوارها و سی دی های این قطعات هم در بازار موجودند.
و اما به عنوان اولین کار، سوییت سمفونی شهرزاد اثر « ریمسکی کرساکف »، بر اساس داستانهای هزار و یک شب را انتخاب کرده ام.

shahrazad2.jpg

داستانهای پریان در سوییت سمفونی شهرزاد، از افسانه هایی که کهن تر از حاقظه و خاطرات بشر است واز احلام و رویاهای قدیم نژادها و اقوام گوناگون سخن می گوید.اما این داستانها از کجا آمده اند؟ از چند قرن پیش چنین داستانهایی در اروپا نقل مجالس و بر سرزبانها بوده است. تار و پود شگفت و باور نکردنی این داستانها توسط شعرا و داستانسراها به یکدیگر تنیده شده است. هزار سال پیش مجموعهء این داستانها به نام داستانهای هزار و یک شب مشهور بوده است ولی حتی در آن زمان هم به آنها چون داستانها و افسانه های کهن می نگریستند.
در قرن نوزدهم داستانهای هزار و یک شب به صورتهای گوناگون به شعر و داستان درآمده بود.نقاشان بر اساس آنها تابلوهایی ساختند و سرانجام توسط ریمسکی کرساکف به جامهء موسیقی هم آراسته شد.
هیچ یک از استادان روسی قرن نوزده به اندازهء ریمسکی کرساکف به نیروی سحر و جادوی ارکستراسیون آشنا نبوده است. او می توانست با نغمهء یک فلوت یا یک ترومپت، عطرها و رنگهای جادویی و خیال انگیز حرمسراها و سرزمین اسرارآمیز مشرق زمین را در نظرها مجسم سازد. سوییت سمفونی شهرزاد چون شهر فرنگ فریبنده و جادویی ، پرده هایی از داستانهای هزار و یک شب را به همان زیبایی و فریبندگی که در کودکی آنها را می خوانده ایم در برابرمان جلوه گر می کند و گاهی این پرده ها چون رویایی در هم و پریشان منقش می شود ولی همیشه با رنگ آمیزی پرشکوه و خیره کننده و داسنانهای مهیج و پر شور و نشاط و سرشار از ماجرا همراه است.
زمینهء این رویاها همچنانکه خود کرساکف در صفحهء اول دفترچهء متن سوییت سمفونی نوشته است، به این ترتیب است:

«سلطان شهریار که از خیانت و بیوفایی زنان حرمسرایش به خشم آمده، سوگند یاد کرده است از آن پس هر زنی را که به دربار آورده می شود، بعد از شب اول که از او کام می گیرد به قتل برساند. ولی شهرزاد که یکی از مهرویانی است که به چنگ سلطان می افتد، تدبیری می اندیشد تا جان خود را نجات دهد. به این ترتیب که از سلطان اجازه می خواهد قصه ای برای او نفل کند. ولی این قصه در شب اول به پایان نمی رسد و چون شب از نیمه می گذرد شهرزاد از سلطان اجازه می طلبد که بقیه آن داستان را در شب بعد برای او نقل کند. سلطان هم که از سحر کلام و شورانگیزی قصه بر سر شوق و کنجکاوی آمده بود، با خواهش شهرزاد موافقت می کند. ولی قصهء شهرزاد به آن زودیها به پایان نمیرسد و هزار و یک شب به طول می انجامد. در این مدت سلطان به عشق شنیدن بقیهء داستان هرشب مجازات و کشتن شهرزاد را به شب بعد موکول می کند و در آخرین شب نیز بر سر رحم می آید و از سر تقصیر وی می گذرد و به این حیله، شهرزاد از قصاص پادشاه جان به در می برد.
شهرزاد در ضمن قصه های خود داستانها و عجایب جالبی برای سلطان نقل می کند و برای جمع آوری این داستانها ، از اشعار و آوازهای محلی استفاده می کند و آنها را با مهارت و شیرینی در هم می آمیزد و هرشب قصهء سرگرم کننده ای برای سلطان نقل می کند.»
از مشهورترین داستانهای این مجموعه می توان به «سفرهای دریای سندباد»، «علاءالدین و چراغ جادو» و «علی بابا و چهل دزد بغداد» اشاره کرد.
موومان اول دریا و کشتی سندباد ، بحری را توصیف می کند. اکتاوهای سنگین و سهمگین، تم اصلی با در واقع سرآغاز سمفونی را اعلام می کند. این تم میتواند مجسم کنندهء سلطان ستمگر باشد. سازهای بادی چوبی با آوایی نرم و آرام شهرزاد قصه گو را که بلافاصله فرا می رسد معرفی می کند. شهرزاد که لحنی آمیخته با ریشخند دارد توسط ویولن سلو مجسم می شود. آنگاه داستان آغاز می شود. این قسمت دارای دو تم اصلی است: یکی همان تم سرآغاز که قوی و پر جوش و خروش است و دیگری جزر و مد دریا و امواج خروشان و پرتلاطم را مجسم می کند.

موومان دوم داستان شاهزادهء قندهار است. در آغاز موومان بار دیگر نغمهء فریبنده و جذاب ویولن سلو (تکنواز) به گوش میرسد. یک باسون با نغمات پرپیچ و خم پر نشیب و فراز خود، قصهء جالب و سرگرم کننده ای را شروع می کند و هر لحظه نوای ترومپت ها از دور و نزدیک این قصه گویی را قطع می کند. ترومپت ها به تدریج اوج می گیرند و پس از لحظه ای نقل قصهء دیگری را شروع می کنند و آنگاه بار دیگر آهنگ قصهء شاهزادهء قندهار به گوش می رسد.

موومان سوم همچون آواز عاشقانهء یک عشق شورانگیز شرقی است. عشق شاهزاده و شاهزاده خانم. نخست آهنگ سکرآور ویلن ها که در زمینهء آن گامهای موج دارِ فلوتها و کلارینتها نواخته می شود. موومانی که به نشانهء «آندانتینو کوآزی آلگرتو»مشخص شده است. ریتمهای پر غلغله و پر زرق و برق شنیده می شود، طبل ، دایره زنگی، سنج و مثلث و به دنبال آن جملات عاشقانه و شورانگیز فرا می رسد و به ما مجال می دهد قوهء تصور و تخیل خود را به کارگیریم و آنچه می خواهیم از آن نغمه سرایی دریابیم.

عنوان فینالیته این است: فستیوال در بغداد، دریا، برخورد کشتی با صخرهء سنگی که بر فراز آن مجسمهء برنزی یک مرد جنگی قرار دارد. به دنبال تم اصلی که در اینجا به وضعی آشفته دگرگون شده و تغییر شکل یافته است، لحن آرام و زیبای شهرزاد شنیده می شود. فستیوال با آهنگهای سبک و پرجوش و خروش آغاز می شود. جمعیتی که در حال رقص و پایکوبی اند ، سر و صدای کوچه و بازار و هیاهوی پر نشاط مردمی که در حال عبور یا تماشای مراسم هستند به روشنی با نواهای مقطع سازهای کوبه ای شامل دایره زنگی و سنج مجسم می شوند. هر دسته که رقص تازه ای را شروع می کنند در ریتم موومان تغییرات سریع و تندی به وجود می آید. نشاط و شادمانی جمعیت حالت دیوانه واری به خود می گیرد تا آنجا که به نظر می رسد همگی از نفس افتاده اند و کوفته و فرسوده شده اند. ناگهان چنین می نماید که تمام آن صحنه ها بر عرشهء یک کشتی اتفاق افتاده. هر لحظه مد دریا افزونتر می شود و آنگاه کشتی با آن صخره ای جادویی برخورد می کند و در هم می شکند. سازهای بادی جیغ میکشند و خروش برمیدارند و امواج متلاطم و کف بر لب دریای توفانی را مجسم می سازند... به تدریج توفان و مد دریا فرو می نشیند و داستان به پایان می رسد. صدای زیبا و گوشنواز شهرزاد قصه گو که با ویولن تنها مجسم می شود کم کم در اوج و هیجان ارکستر محو می شود و حالت رویایی که پایان میبابد را نمودار می سازد.

من از این اثر اجرای ارکستر فیلارمونیک برلین را گوش داده ام. بی نظیر است... شما هم امتحان کنین ...


Posted by گلاره at 02:51 PM | Comments (19)

September 27, 2004

یکشنبه- 6مهر1383

فرانتس لیست ( Franz Liszt (1811-1886li5.gif

" بلند قد و لاغر است. صورت کوچک و رنگ پریده ای دارد. پیشانیش به طور شگفت انگیزی بلند و زیباست. مویش را آنقدر بلند کرده که از دو طرف روی شانه هایش می ریزد. وقتی هیجان زده می شود و هنگام سخن گفتن سر و دست را به اشاره تکان می دهد ، مویش رها می شود و روی صورتش می ریزد، به طوری که جز بینی چیز دیگری دیده نمیشود و این زشتش می کند. لباس به تنش زار می زند. در لباس پوشیدن مسامحه می کند. کتش خیلی گشاد است، گویی دارد می افتد. کراوات نمی زند، فقط یقه باریک و سفیدی می پوشد. با این ظاهر عجیب همیشه در حرکت است، جنب و جوش دارد، پایش را بر زمین می کوبد، دستهایش را در هوا به چپ و راست پرتاب می کند، سرش را به اطراف می اندازد، لحظه ای آرام ندارد."
اینها سخنان یک نوازنده ی پیانواست در مورد" فرانتس لیست" : اعجوبه ی تاریخ موسیقی .
لیست به اعتراف بیشتر موسیقیدانان جهان، چیره دست ترین و زبده ترین پیانیستی بوده که ناریخ به خود دیده است.... نابغه ای که شستی های پیانو زیر انگشتانش به رقص می آمدند. سالن های کنسرت همواره از اجرای پر شور و دیوانه وار او همراه با حرکات عجیب و غریبش هنگام اجرا، در جوش و خروش بودند. علاوه بر این موسیقی او، موسیقی عارفانه ای بود که جز به بالا راه نمی جست. یک انگلیسی به نام "هنری ریوز" که در پاریس موسیقی لیست را در یکی از همین کنسرتها شنیده بود در خاطراتی از شیرین کاری های این مرد نامی یاد می کند:
"چهره لیست را به وضوح می دیدم. رنجی که در بیان موسیقی نهفته است، آشکارا در خطوط صورتش، آمیخته با لبخندی درخشان که نشانگر شعفی بزرگ بود، مشاهده می شد. چنین حالتی را هرگز در چهره دیگران ندیده بودم، مگر در شمایل نجات دهنده ما.... با دستهایش به کلیدها حمله می کرد. صندلی من مانند طناب بند بازان به لرزه در آمده بود. حضار همه در پوششی غلیظ از صدا پیچیده شده بودند. اندام لیست به شدت تکان می خورد، کژ و مژ می شد، دستهایش هوا را می شکافت. درست در پایان قطعه در اوج میزانهای زیر و بم، ناگهان روی دست شخصی که دفتر نت را ورق می زد، غش کر دو ما کمک کردیم و پیکر لرزان و نا آرامش را که حمله های هیستریک از آن آشکار بود، بیرون بردیم.همه ترسیده بودند، نفس ها در سینه حبس شده بود، هیچکس سخن نمی گفت تا اینکه بالاخره "هیلر" روی صحنه ظاهر شد و خبر داد که استاد به هوش آمده و حالش بهتر شده است. بعد هنگامی که دست دوستی را گرفتم که در سوار شدن به کالسکه کمکش کنم ، دیدم میلرزد و خودم هم می لرزیدم. حالا هم که دارم این سطور را می نویسم هنوز از آن صحنه شگفت انکیز در شگفتم."
لیست در جوانی به طور نفس گیری جذاب می نمود. جسما گویی از آهن ساخته شده بود: متناسب، بلوند، اشراف منش و با نشاط بود. ورودش به صحنه کافی بود که هوش از سر زنان برباید. لیست هم واکنش های دلخواه نشان می داد و اروپا مشتاق ماجراهای عاشقانهء او بود.وقتی لیست پیانو می نواخت، خانم ها به جای دسته ها یا شاخه های گل، جواهرات خود را روی صحنه پرتاب می کردند.در مستی فرو می رفتند و گاهی هم غش می کردند. آنان که غش نکرده بودند دیوانه وار به صحنه هجوم می بردند تا حرکان دست و صورت و اندام آن به قول خودشان " مرد آسمانی" را از نزدیک ببینند. برسر دستکش های سبز رنگی که عمدا روی پیانو جا می گذاشت به جان هم می افتادند و اگر دستشان می رسید ته سیگاش را برمی داشتند و تا هنگام مرگ حفظ می کردند."هاینریش هاینه" که از سویی گیج و از سویی دیگر مجذوب این تظاهرات شده بود از پزشکی که متخصص امراض زنان بود خواست دربارهء این هیستری که لیست خلق می کرد توضیح دهد. پزشک در جواب او نوشت: " مساله مغناطیس است، یعنی قوهء کهربا و برق."
هاینه از کنسرتی سخن گفته است که در آن دو کنتس اهل مجارستان بر سر انفیه دان لیست به جان هم افتادند و آنقدر یکدیگر را کتک زدند که هردو به زمین افتادند و از پا درآمدند.
لیست خودش از غوغایی که به راه می انداخت آگاه بود و از تیز کردن آتش و افزودن جنبه های ریز و درشت نمایشی اصلا بدش نمی آمد. قادر بود در چشم تماشاگران و شنوندگانش روز روشن را شب تار کند و شب تار را روز روشن جلوه دهد.

7.jpg

یکی از موسیقیدانان آن عصر، پس از اینکه اولین بار او را پشت پیانو دید از حیرت و شگفتی توان حرکت نداشت: " به خانه رسیدم. احساس افسردگی شدید می کردم. تا آن هنگام چنین اجرای قدرتمندانه ای سراغ نداشتم.... غولی در مقابل خود می دیدم. روبنشتاین که در اوج موفقیت و شهرتش قرار داشت، گفته بود در مقایسه با لیست، نوازندگان دیگر کودکی بیش نیستند.... لیست آفتاب درخشان و با شکوه و خیره کننده ای بود. با نیرویی که داشت شنوندگان را مقهور می کرد، کسی را یارای مقاومت نبود. هیچ مشکلی برایش مفهوم نداشت. کلیدها زیر انگشتانش چون کودکی مطیع بودند.از ارزشهای افضلش یکی این جریان بود که از زیر دستش صدایی بلوری و پاک تراوش می کرد.این جریان زلال حتی در پیچیده ترین ترکیب های صدایی قطع نمی شد.پاساژهایی با این کیفیت برای نوازندگان دیگر قابل تصور هم نبود.چنین مینمود که گویی عکس موسیقی خود را می گرفت و به شنوندگانش نشان می داد...."
لیست در سال 1832 در نامه ای به یکی از دوستانش نوشت: " در این دو هفته ذهن من و انگشتان من مثل دو هیولای دوزخی کار کرده اند.همر، افلاطون، لاک، بایرون، لامارتین، شاتو برایان، بتهوون، باخ، موتسارت، همه دور من جمع شده اند. همه آنها را از بر دارم، همه آنها را با خشم بلعیده ام. به علاوه روزی پنج- شش ساعت تمرین می کنم ( اکتاوها، تحریرها، دوبل نت ها، افت و خیز صدا، آکوردهای سوم و ششم و...) آه ، عاقبت هنرمندی را که در من پنهان است خواهم یافت و بیرون خواهم کشید، وگرنه دیوانه خواهم شد."
لیست می زیست که یک نماد محترم و باوقار باشد و سزاوارش هم بود. او با تمام جوانی، شور و بی قراری خود جمع و تفریق نوازندگی قرن را به هم ریخت و با ظهور نمایشی روی صحنه، جلا و سرزندگی آرمانیش را به خیل نامداران موسیقی جهان پیوند زد و عاقبت نوازنده ای شد که کلام روحانی بتهوون، شوپن، شومان و واگنر را موعظه می کرد. بنیان گذار تشکیلات موسیقی آینده بود، کسی که بزرگترین نوازندگان اروپا را پرورش داد و بر واگنر و اشتراوس و امپرسیونیست های فرانسه اثر گذاشت و از همه بالاتر نواختنش الهامی برای تمامی پیانیستهای جهان بود....

( برای شنیدن برخی از آثار لیست می توانید به این سایت مراجعه کنید. )

Posted by گلاره at 12:59 PM | Comments (20)

June 22, 2004

سه شنبه- 2 تیر

ax.jpg

زنان در موسیقی فولکلور و محلی

نغمه های زنانه، نخستین و ساده ترین نمونه ی ادبیات شفاهی است که با گذشت زمان و دگرگونی شکل زندگی و فعالیت های زیستی و دلایل دیگر به نغمه پرداخته شده اند و درونمایه ی اصلی همهء این نغمه ها، پاکی، محبت، ایمان، عشق و صداقت است.
لالایی ها اولین نغمه های زنانه هستند. با نگاهی دیگر مادران با خواندن لالایی در نقش های خواننده، آهنگساز و ترانه سرا ایفای نقش می کنند. سابقه ی پیدایش لالایی تا بدانجا دور است که هرگز نمی توان تاریخی برای آن معین کرد. شاید بتوان گفت که لالایی نخستین گونهء پیوند موسیقی و شعر است. نوای لالایی ها در همه جا، ساده، کوتاه، یکنواخت ( و در ایران اغلب در مایه ی آواز دشتی) است. اما محتوای سخن آنها یکسان نیست. بیشتر این ترانه ها بیان کنندهء جور زمانه، بیداد شوهر، تنگی معیشت، کار طاقت فرسا، مرگ بستگان، مرگ شوهر، آرزوهای مادر برای فرزند خود و ده ها موضوع دیگر در همین زمینه هاست. چنانکه از مضامین لالایی ها پیداست، شعر این ترانه ها تنها برای کودکان نبوده بلکه کودکان حکم سنگ صبور را داشته و گفتار لالایی ها حدیث نفس مادرها و دایه ها بوده است.
لالایی، موسیقی مشترک تمامی زنان است. تمامی مادران ایران با زبان و لهجه های خود در لالایی ها منعکس کننده ی فرهنگ قوم خویش هستند.
ترکمن ها به لالایی، " هودی" می گویند. در تعریف هودی آمده است: " هودی ها سخنان نغز، شیرین، کوتاه و موزونی هستند که برای آرام کردن و خواباندن کودک توسط مادر یا خواهر ، در کنار گهواره، خوانده می شوند. هودی ها آیینه ی تمام نمای آرزوها و آرمانهای زنان ترکمن است. با آین آوازهای غمین و شورهای حزین به آرزوهای درونی آنان می توان پی برد. هودی، طنین آرام و دلنشین دارد اما گاه غمین و گاه شادی بخش است. آنجا که غمین است نشان از آمال و آرزوهایی دارد که بدان نرسیده اند و یادآور سوزهای درونی اند. اما آنجا که شادی بخش است معمولا وعده و وعیدهایی به کودک می دهند.برایش کاخی مجلل و شکوهمند می سازند و کجاوهء عروسی راه می اندازند و گاه با شرط و شروطی کودک را می خوابانند. هودی ها معمولا در ابتدا با صدایی بلند خوانده می شوند تا به کودک بفهمانند که مادر با او و در کنار اوست، اما زمانی که کودک آرام به خواب می رود مادر نیز صدایش را آرام تر می کند."
درباره ی دیگر نقاط ایران می توان گفت بخش قابل توجهی از موسیقی قوم قشقایی را لالایی ها تشکیل می دهند. در این منطقه بسیاری از ملودی های این لالایی ها به وسیلهء نی و سازهای دیگر نواخته می شود که بسیار محزون است. در کلیهء مناطق گیلان انواع مختلفی از گهواره سری ها و نوازش های ویژهء کودکان وجود دارد که به دلیل شتاب در ملودی از نوع گهواری سری های آوازی متمایزند. این گروه ترانه ها را زنان گیلانی می خوانند. در لرستان نیز گونه های مختلف لالایی دیده می شود.از لالایی های نزدیک به لهجهء تهرانی می توان این نمونه ها را برشمرد:
لالالالا گل زیره
دوپستانم پر شیره
بابات رفته زنی گیره
ننت از غصه می میره

لالالالا در درگوش
ببر بازار مرا بفروش
به یک من نون و سه سیر گوش
بیا بنشین بخور خاموش

نمونه ی زیر در سوگ شوهر است:
گلی از دست رفت و خار مانده ست
به من جور و جفا بسیار مانده ست
به دستم مانده طفل شیر خواری
مرا این یادگار از یار مانده ست

سخن با معشوق مضمون این لالایی است:
لالالالا گل راجانهء من
بکش کفش و بیا در خانهء من
اگر حرف بری از من شنیری
بکش خنجر، بزن بر سینهء من

به جز لالایی ها در هر منطقه موسیقی های ویژهء زنان وجود دارد. شعر و آهنگ این ترانه ها از سالهای بسیار دور توسط دختران و زنان آن مناطق ساخته شده و طی نسلها تکرار شده است.این شعر ها و ترانه ها محملی برای زنان بوده تا آرزوها، آمال، خشمها و شادی های خود را منتقل کرده و با زبان موسیقی آن را به نسل بعد انتقال دهند. این ترانه ها در ساکنان لرستان، خراسان، گیلان و تالش، ایل قشقایی، بلوچستان و ترکمن بیشتر رواج داشته است.
در میان ترکمنان چز لالایی شش نوع نغمه ی زنانه ی دیگر نیز وجود دارد از جمله لاله ها.
لاله ها ترانه های غمناک سوزناکی هستند که دختران و نوعروسان ترکمن در شب های مهتابی گرد هم آمده، می خوانند. لاله ها حکایت از فغان های جانسوز دخترانی دارد که با وجود کم سن و سالی، قربانی تصمیم های نابجای خانواده ی خود شدند و تن به سرنوشتی شوم داده اند و عمری دراز در درد و رنجی جانکاه به سر بردند. خالقان و آفرینندگان واقعی این شعرهای سوزناک همان دختران و نوعروسان گمنامی هستند که نتواستند فریاد بکشند و در برابر کج خلقی ها و نابرابری های زمانه و ایل ناسازگار طغیان کنند.
طبق روایات مردمی، لاله نام دختری است که بنا به تعصب قومی- طایفه ای، به اجبار پدر و مادر در عشق دلداده و یار خود ناکام مانده و طبق رسم ناخوشایند آن عصر به عقد فردی دیگر در می آید.لاله در دوری از یار و دیار خود و در جدایی از دلدادهء خود و یه یاد خاطرات کودکی، شعرهای سوزناکی را زمزمه می کند و با آن مویه سر می دهد و با گذشت زمان، ناله های سوزناک او به لاله تبدیل شده و الگویی برای دختران و نوعروسان بعد از خود می شود: " از روزنه و شکاف در مرا منگر و به من چشم ندوز. مرا به تو نمی دهند.... پس دلم را آتش نزن!"
این ترجمه ی یک نمونه از اشعار غنایی ترکمن است:
" به خاطر سیب و به خاطر انار گریستم و همین طور برای یاری مناسب. اگر از آنِ خود یاری مناسب نیابم، بسیار می گریم و از خدا می خواهم جان مرا بگیرد. ساعت طلایی در مچ سفید می درخشد. وقتی باد می وزد، موهایت می درخشد. هربار که تو را می بینم با تمام وجود به تلواسه می افتم. پاشنهء کفش تو به صدا در می آید و کوچه ای که تو از آن گذشتی چون گل می شکفد."." به گوشهء بال روسری بریده شده ام قندی بسته ام. به ابتدای جاده بیا که سخنم از قند هم شیرین تر است."....

lala2.jpg

(زنان موسیقی ایران از اسطوره تا امروز _ توکا ملکی)

Posted by گلاره at 02:52 PM | Comments (41)

April 04, 2004

16 فروردین - یکشنبه

پیش تو ذره صفت هر سحری رقص کنم
این چنین عادت خورشید پرستان باشد

****************************
رقص آن نبود که هر زمان بر خیزی
بی درد ، چو گرد ، از میان برخیزی
رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی
دل پاره کنی وز سر و جان برخیزی

رقص(Dance)

tarh o rang.jpg

هنگامی که زبان از بیان احساسات ناتوان می ماند دیگر اعضا به یاریش شتافته و حس درونی انسان را به تصویر می کشند تا نیروی نهفته آزاد شده و روح از بند عقده های گوناگون رهایی یابد. به واقع رقص ریشه در احساس نیار برای یافتن وسیله ای جز زبان داشته و همواره یکی از مهمترین ابزار بیان مکنونات درونی و تخلیه روحی هنگام شادی و غم بوده است.
امام محمد غزالی درباره رقص می گوید: " رقص مباح است که زنگیان در مسجد رقص می کردند که عایشه به نظاره شد و رسول گفت یا علی، تو از منی و من از تو، از شادی این سخن، رقص کرد. چند بار پای به زمین زد چنانکه عادت عرب باشد که در نشاط شادی کنند و... . پس کسی که می گوید این حرام است خطا می کند بلکه غایت این آن است که بازی باشد و بازی نیز حرام نیست و کسی که بدان سبب کند تا آن حالت که در دل وی پیدا می آید قوی تر شود آن خود نیز محمود بوده."

رقصهای فلکلوریک (Folkloric dances)

tarh3.jpg

ملودیهای ترانه های عامیانه روستایی دارای ریتمهای منظم و مشخصی بوده و در اوج این موسیقی های بی آلایش مردم ساده این مناطق به رقص و پایکوبی می پردارند، این گونه رقصها در هر منطقه ریشه ای کهن داشته و می توان آنها را در مناطق مختلف عشیره ای ایران مشاهده کرد.
رقصهای محلی در واقع گویای نوع نگرش، فرهنگ، روحیات و چگونگی زیست مردم هر منطقه بوده و با تعمق در این حرکات پرشور می توان به ارزش های هر قوم پی برد.
از انواع رقص های محلی می توان به رقصهای کردی، بختیاری، بویراحمدی، آذری، لری، بلوچی، جنوب خراسانی، شمال خراسانی(بجنوردی) و قشقایی اشاره کرد.
"هور بورگ" رقص های فلکلوریک را به چهار دسته تقسیم می کند:
1- رقص های اصیل که از گذشته های دور بدون هیچگونه تغییری باقی مانده اند.
2- رقص های محلی که با تغییراتی اندک جنبه صحنه ای بافته و به وسیله گروه های تعلیم یافته روی صحنه به نمایش گذارده می شوند.
3- رقص هایی که آرانژمان هنری رقص های محلی بوده و بطور سیستماتیک به وسیله استادان رقص اجرا شده و به رقص های فلکلوریک جنبه هنری می بخشند.
4- رقص هایی که بر اساس کمپوزیسیون و ساخت رقص های محلی با تکنیک جدید اجرا می شوند.
(من فعلا در مورد رقص کردی می نویسم ).

رقص های محلی کردی را می توان به دو دسته تقسیم کرد:
1-رقص های مذهبی
2- رقص های محلی کردی ( عشیره ای)

رقص های مذهبی: منظور از این رقص ها، حرکات پرشور درویشان می باشد که به سماع معروف بوده و در تکایا اجرا می شود. در این نوع رقص درویشان در عالم بی خودی حرکات سر و گردن خود را با موسیقی ریتمیک هماهنگ کرده اصطلاحا در وجد به سماع می پردازند.( اگر عمری باشد در مورد سماع بیشتر می نویسم).
گر سماع عاشقان را منکری..... حشر گردی در قیامت با سگان!....

رقص های محلی کردی (عشیره ای): رقص های محلی کردی را می توان از ریشه دارترین و کهن ترین رقص ها دانست. "هل پرین" (حمله کردن) یا رقص کردی در گذشته صرفا با هدف آماده سازی و تقویت نیروی جسمانی و روحی مردم مناطق کرد نشین انجام می شد چرا که مردمان این مناطق در گذشته های نه چندان دور همواره شاهد جنگهای قبیله ای بودند و همین امر حفظ آمادگی همیشگی را طلب می کرد. لذا در وقفه های بین این جنگها و به مناسبت های مختلف دست در دست یکدیگر آمادگی رزمی و شور همبستگی خود را به رخ دشمنان می کشیدند.
امروزه مجموع این رقصها را " چوپی" می گویند که معمولا به صورت دست جمعی اجرا می شوند.رقصهای محلی با موسیقی کردی پیوندی ابدی داشته و معمولا رنان و مردان عشایر در مراسم شادی دایره وار دست یکدیگر را گرفته و به پایکوبی می پردازند. در این رقصها یک نفر که حرکات رقص را بهتر از دیگران می شناسد نقش رهبری گروه رقصندگان را به عهده گرفته و در ابتدای صف رقصندگان می ایستد. و با تکان دادن دستمالی که در دست راست دارد ریتمها را به گروه القا کرده و در ایجاد هماهنگی لارم آنان را یاری می دهد. این فرد که " سرچوپی کش" نامیده می شود با تکان دادن ماهرانه دستمال و ایجاد صدا بر هیجان رقصندگان می افزاید.
در این هنگام دیگر افراد بدون دستمال به ردیف در کنار " سرچوپی کش" به گونه ای قرار می گیرند که هر یکی با دست چپ ، دست راست نفر بعد را می گیرد. اصطلاحا این حالت را " گاوانی" می نامند.
در رقصهای کردی تمام رقصندگان به سرگروه چشم دوخته و با ایجاد هماهنگی خاصی یکپارچگی خود را به تصویر می کشند. برخی رقصهای کردی دارای ملودیهای به خصوصی بوده و توسط گروه هایی از زنان یا مردان اجرا می شوند. در برخی از رقصها یکی از رقصندگان ار دیگران جدا شده و در وسط جمع به تنهایی به هنرنمایی می پردازد و در این حالت معمولا رقصنده دو دستمال رنگی را در دستها داشته و یا آنها یاری می کند . اصطلاحا به این نوع رقص " دو دستماله" گفته می شود.
نمایش ها و رقصهای کردی به چند قسمت اصلی تقسیم میشوند که در آینده به آنها خواهم پرداخت.
شادمان باشید و رقصان....

kurd.jpg

Posted by گلاره at 12:37 PM | Comments (33)

March 12, 2004

22 اسفند- جمعه

موسیقی و رقص.... شوپن: شاعر پیانو

waltz.jpg

از جدید ترین آهنگهای رقص که در سالنهای امروزی نواخته می شود تا نواهای بدوی و ساده ضربات طبل که اجداد و پسشینیان ما در نقاطی از فلات آسیای مرکزی همراه آنها جست و خیز می کردند، موسیقی پیوسته با رقص همراه بوده است.قبایل بدوی آفریقا که در موسیقی آنها از آنچه ما ملودی می نامیم نشانی دیده نمی شود به کمک طبل نواهایی می نوازند و همراه آن نواها به وضع جالب و مهیجی می رقصند. همچنانکه یک قهرمان اقساته ای اساطیر یونان هربار که می خواست نیرویش را تجدید کند به زمین می آمد و پا بر سر آن می نهاد، آهنگسازان بزرگ و برجسته نیز هرچند یک بار به سوی رقص روی می آوردند تا از نیروی انگیزش آن،از اشکال متنوع ضربهای آن و قوه تحرک پایان ناپذیر آن برای قویتر ساختن آثار خود مدد گیرند.
بتهوون، باخ،برامس، موتسارت، سیبلیوس، چایکوفسکی، شوپن و... همه این آهنگسازان بزرگ در برابر رقص، این جدیدترین و کهنترین فرم موسیقی سر تعظیم فرو آورده اند.
در میان این آهنگسازان اگرچه شاید نام شوپن در در زمینه تعداد ساخت قطعات برای رقص در ردیف های نخست قرار نگیرد اما تاثیر او را در رشد این روند نمی توان منکر شد. مجموعه والس های شوپن ار درخشان ترین و ماندگارترین آثار نوسیقی است.

شوپن که به گفته روبرت شومان، مجسم کننده ی شاعری در زمینه پیانو است و همیشه به عنوان روح جاوید پیانو خواهد ماند،در تاریخ هنر موسیقی، از نظر خلق آثار برای پیانو شاید عزیزترین آهنگساز باشد. او فرزند یک پدر فرانسوی و مادر لهستانی بود. شهرتی که پاریس بزرگ به او عرضه می کند، شهرتی بی فروغ است. آنهم به او که در دوران زندگی اش با اجتماع بزرگ تماس بسیار کمی داشته است....:" روح موسیقی برای زمانی کوتاه به زمین فرود آمده بود...". او که در اثر بیماری سل که بیماری سده اوست دنیا را وداع می گوید، هنرمندی است که به خاطر عشق و علاقه زیاد، در خدمت به خود کوتاهی می کند. شوپن مسلول، شوپن قهرمان، عزیز بد عادت شده ی سالن ها، قربانی عشق خود.... هیچ یک ازاین تصاویر غلط نیستند اما تنها تن پوش توصیف کننده ای هستند که راز حقیقی شخصیت شوپن را می پوشانند. او یه دوستی می نویسد: " بگذار روحت در اوج ترسها پرواز کند، گذار قلبت زجر دردها را بکشد،اما هرگز اجازه مده که درد را در چهره ات بخوانند."تمام آنهایی که بااو نزدیک بوده اند از خویشتنداری و رمیدگی او برای بازگو کردن و شکوه نمودن درباره خودش آشنایی دارند. ژرژ ساند- زن تویسنده ای که 8 سال با شوپن زندگی کرد- در آخرین ملاقاتش از او می پرسد: حالت چطور است؟ ، شوپن پاسخ می دهد:
خوب! .... و چندی بعد با زندگی وداع می گوید.این رمیدگی، احتمالا متناسب با نیاز جامعه بیمار و بی احساس آن زمان نبوده است. اعتراضات عنان گسیخته و طغیان ناگهانی او که آنرا به حساب آنتی تز خلاقه اش می گذاشتند، عمدا نادیده گرفته می شد. انسان به افسونگران بیشتر متکی است، کار مرد جوان بر اساس زیبایی و ضعف جسمی اش مورد ارزیابی قرار می گرفت. " لیست" آترا به شکوفه های رنگین بر ساقه های بسیار لطیف که با کوچکترین لمس صدمه می بینند، تعبیر می کند.

شوپن در ضعف ناشی از بیماریش اینچنین جلوه گر می شود: مردی با اصالت خدایی، فرشته ای که با بالهایش نور را منکسر می کند.بت دختران نسل جوان که البته بیشتر اوقات تکتبک پیچیده یک پیانو در خدمت طبع لطیفشان قرار داده می شود. یکی از این کنتس ها در مورد او می گوید: " شوپن بیش از حد ملیح سرفه می کند!"
بعد ها بیماری شوپن برای ژرژ ساند که تحت تاثیر علل جدایی قرار داشت یهترین عذر موجه جلوه گر می شود.ساند در جایی می نویسد: " هرچقدر شوپن می توانست در جمع آرام ، گرم، گیرا و زیبا باشد، وقتی انسان با او تنها می بود، به همان اندازه می توانست انسان را مردد کند.... شکنی در گلبرگ یک گل سرخ. سایه ی یک حشره او را بینهایت آزار می داد."
"گوتیه" یک روز پس از تدفین شوپن می نویسد: " مثل این بود، روح موتسارت که در سن کمتر از 36 سالگی در گذشته بود، در بالای گور به پرواز در آمده و برای روح برادر جوانش اشک می ریزدو برای ما ترانه ی رنجهای طولانی اش را می خواند."
معاینات پزشکی بعدها جایگزین چنین مرثیه خوانی های دردناکی می شود. : " سهمی از جریان زندگی مردان بزرگ در واقع تامین کننده ی وضع مالی پزشکان آنهاست." در حقیقت می بینیم که سلطان مو سیقی اسیر دست پزشکان است. روانکاوان با تشخیص علنی خود در مورد بیماری وی، " آثار بیگانگی با حقیقت و محیط بر اثر جنون ادواری " ، کارشان مشکل نیست. فابلیت تحریک پذیری شدید و حساسیت زیاد خود به تنهایی نشان دهنده ی "علائم کلاسیک بیماری سل" هستند.گرچه او اعتماد خود را نسبت به این طبیبان از دست می دهد : " آرامش؟ به زودی آنرا خواهم داشت، اما بدون شما."

کار او هیجانات درون را به اصالت کامل مبدل می کند. هرچند که او از جدایی و طرد شدن رنج زیادی می برد، ولی موسیقی او همیشه این این حساسیت ها را در بیانی هنرمندانه تغییر فرم می داده است.درست است که او طبعی مالیخولیایی داشته - چنانکه درتصنیف نکتورن هایش( مالیخولیای شبانه) مشهود است-، ولی نباید در کارش ندای درخشان امید نشنیده گرفته شود.البته نه آن امید بی احساس ، آنگونه که در تم متقابل " مارش عزا" ی او دیده می شود، بلکه دقیقا همان امیدی که از زندگی، جوانی و شادی مورد انتظار است." شادی در شوپن یا عظمت است." آندره ژید می گوید: " من تصور نمی کنم که در موسیقی قبل از دبوسی این همه بازی با نور، شرشر آب، نفیر باد و شاخسار وجود داشته باشد.علاوه بر این، در سری والسهای او دو حیوان وجود دارد که وی در آثارش به آنها نقشی سپرده است: یک گربه و یک سگ که نقش آنها جست و خیز بر روی شستی های پیانو است.

chop.jpg

بیماری شوپن موجب شد که او در جزیره ی مازورکا ماندگار شود. دراین مدت ژرژ ساند از او با نهایت دلسوزی و علاقه پرستاری می کرد. ماجرای عشقی بین این دو هنرمند با زیر و بمهای بسیار قرین بود. پایان قهرآمیز روابط این دو نفر بسی نامطبوع بود ، چنانکه ساند به عنوان کاریکاتوری از شوپن ، او را در قالب پرسوناژی در یکی از رمانهایش نمودار ساخته است. شوپن در سی و نه سالگی چشمهایش را به روی دنیا بست در حالیکه از خود ده ها والس، سونات، شرزو، ایمپرمپتو، فلکلور، پرلود، مازورکا، اتود، واریاسیون، بالاد، نکتورن و ... به جا گذاشت ، آثاری با روحی درخشان و تطهیر شده.....

Posted by گلاره at 11:35 AM | Comments (20)

December 13, 2003

22 آذر

سلام!
... و اين هم ادامه سرگذشت روبرت و كلارا شومان!

روبرت در اوج فعاليتهاي هنري خود گرفتار بيماريهاي عصبي شد. او اغلب افسرده بود و هرچه سنش بالاتر ميرفت وضع روحي اش بيشتر رو به وخامت مي گذاشت.
شومان در همان سال رهبري اركستر دوسلدورف را پذيرفت. در طي اين زمان " سولو كنسرتو در لا مينور" و " سمفوني شماره3 در مي بمل ماژور " را ساخت.اما سال بعد بار ديگر سايه هراسناك افسردگي بر چهره روبرت پديدار شد. اين همان سايه اي بود مادر و خواهرش را دير زماني در خود گرفته بود. روبرت با آن حمله ناراحتي رواني، مدتي كوتاه مبارزه كرد و پس از اندكي بهبودي باز به خلق آثار خود پرداخت.

image8.gif
او از تابلوهاي ديواري كافه’ اويرباخ به عنوان منبع الهام بهره جست و اثر معروف گوته به نام " فاوست" را به موسيقي در آورد. ولي سايه اي كه او را دربر گرفته بود به تدريج تيره تر و سنگين تر مي شد.
كلارا با حالتي وحشتزده شاهد آن بود كه محبوبش روز به روز در چنگال بي رحم ناراحتي رواني گرفتارتر مي شود.
اواسط ماه اوت سال 1844 بود كه سلامت روبرت به كلي دستخوش اختلال گشت. آخرين باقيمانده نيروي اعصاب خود را براي به پايان رسانيدن قطعه’ فاوست صرف كرده بود.از آن فقط تصنيف بخش همسرايان در پايان اثر باقي مانده بود.كلارا در دفتر يادداشت خود نوشت: " شبها اصلا نمي تواند بخوابد. در عالم تصور روياهاي وحشتناك و آزار دهنده مي بيند. نزديك صبح او را غرق در اشك مي يابم. همه’ نيروي مقاومتش زايل شده...."
پس از مدتي، حال روبرت اندكي رو به بهبودي گذاشت و اصرار ورزيد دوباره به تصنيف آثارش ادامه دهد. گرچه پاهايش چون تكه اي يخ سرد مي شد و شروع به لرزيدن مي كرد.او كه در آن زمان فقط سي و چهار سال داشت در نامه اي نوشت : " زمان به شدت مي گذرد و شب عمر من به تدريج فرا مي رسد." در آن دوران روبرت به شنيدن تم ها و ملودي هاي گوناگوني از ارواح شوبرت و مندلسون اعتراف مي گرد....
يك روز تقريبا ده سال بعد از اولين باري كه دستخوش اختلال حواس و ناراحتي رواني شده بود، بدون سر و صدا از خانه خارج شد و يادداشت كوتاهي براي كلارا به جاي گذاشت. در آن يادداشت از كلارا خواسته بود " تو هم حلقه’ ازدواجي را كه در دست داري به رودخانه پرتاب كن و أنگاه اين دو حلقه به هم خواهند رسيد و يكي خواهند شد."
اما ماموري كه در كنار پل ايستاده بود تا از رهگذران باج عبور بگيرد اجازه نداد روبرت از روي پل بگذرد زيرا روبرت همراه خود پولي نداشت تا بپردازد.ولي موفق شد او را وادار كند به جاي پول، دستمالش را بگيرد و اجازه’ عبور بدهد. مامور پل پس از آنكه به روبرت اجازه’ گذشتن داد ، به دنبالش او را زير نظر گرفت ومتوجه شد كه أن مرد پريشان احوال در مرتفع ترين نقطه پل ايستاد و چيزي را كه برق مي زد به درون رودخانه پرتاب كرد و لحظه اي بعد نبز خود را از بالاي پل به رودخانه انداخت. در همان موقع چند نفر از ماهيگيران كه او را ديده بودند به نجاتش شتافتند . پس از آن كه مدتي در منزل بستري بود خودش تقاضا كرد كه به يك آسايشگاه بيماران رواني منتقل شود و تحت مراقبت قرار گيرد.
روبرت در آن سال در آسايشگاه بيماران رواني به سر برد تا آنكه در سال 1856 سرانجام جسم و جان او يكباره كاهيده شد. همه نيرويش با آثاري كه تصنيف كرده بود به تحليل رفته بود. مانند بلبلي كه آنقدر آواز مي خواند تا جان مي سپارد او نيز آن اندازه اثر خلق كرده بود كه ديگر تاب و تواني برايش نمانده بود.
دوران زناشويي و زندگي مشترك او و كلارا دوازده سال طول كشيد و از اين مدت دو سال به خاطر گذراندن در أسايشگاه بيماران رواني از كلارا و فرزندانش دور ماند. روبرت در سال 1856 در سن 46سالگي در همانجا در گذشت.
شهرت روبرت پس از مرگش هر سال فراتر مي رفت. آثار او كه زماني در گوش معاصرانش مدرن و ناآشنا مي آمد در سراسر دنيا بين علاقمندان موسيقي محبوبيتي فراوان يافته بود. كلارا با اجراي آثار روبرت در همه رسيتالهايش و با كوشش در نواختن آنها به نيكوترين و عالي ترين وجه در افزودن اين شهرت كمكي بس موثر بود.
وفتي سال عمر كلارا نيز آن حد بالا رفت كه ديگر نمي توانست رنج سفرهاي دور و دراز را براي برگزاري كنسرت تحمل كند، از صحنه كنار رفت و به عنوان استاد تعليم پيانو به كار پرداخت. ولي هيچ يك از شاگردانش نتوانستند رمز آن نوع نوازندگي بي نظيري را كه موجب برانگيختن تحسين والاترين موسيقيدانان و نوازندگان معلصرش شده بود از او فرا گيرد و از نظر استادي و جيره دستي به پاي او برسد.
كلارا در سال 1896 در گذشت.
امروز هم نوازندگان زبردستي وجود دارند كه زير دست شاگردان كلارا تعليم يافته اند. شاگرداني كه فرصت حضور در رسيتالها و كنسرتهاي او را پيدا كرده بودند، فرصت محظوظ شدن از هنرمنديِ نوازنده اي كه در دوران طولاني موسيقي رمانتيك ، در دوران مندلسون، شوپن، ليست و شومان ، ستاره درخشان صحنه ’ سالن هاي كنسرت اروپا بود و هركجا مي رفت ، تحسين علاقمندان به موسيقي ناب و اصيل و نوازندگي ممتاز را بر مي انگيخت.....

schumanngrab.jpg


Posted by گلاره at 12:12 PM | Comments (20)

December 06, 2003

note.gif
"حكايت عشق و مو سيقي و جنون"
در تاريخ موسيقي جهان، بسياري موسيقيدانان، نوازندگان و آهنگسازان ، آمدند، سرودند، ساختند، نواختند و رفتند.در اين ميان بي شك زناني هم بودند كه جانِ موسيقي را با حس عميق زنانه’ خود شرابي كردند و به كام بشر ريختند، بي آنكه نامي از آنان به يادگار مانده باشد. يكي از معدود زناني كه در اين بين چندان مورد ظلم تاريخ قرار نگرفت و نامش همواره بر اريكه’ موسيقي جهان مي درخشد،"كلارا ويك شومان" است. آنچه مي خوانيد بخش اول نگاهي گذرا بر زندگي او و همسرش"روبرت شومان" است.image6.gifروبرت الكساندر شومان در سال 1810 در يكي از شهرهاي كوچك ساكس به دنيا آمد. پدر روبرت از طريق كتابفروشي امرار معاش مي كرد و به همين علت روبرت از همان سالهاي اول جواني اشعاري مي سرود. در همان دوران به دليل علاقه’ فراواني كه به هنر و ادبيات داشت با عده اي از دوستان خود انجمن ادبي تشكيل داد و آثار نويسندگان بزرگي چون گوته، بايرون، شيلر و... را مورد مطالعه و بحث قرار داد.
اوليا, او خصوصا مادرش علاقه داشت كه روبرت در رشته’ حقوق تحصيلات خود را به پايان برساند و به همين جهت او در سال 1828 ، پس از مرگ پدرش وارد دانشگاه لايپزيك شد و تحصيل خود را آغاز كرد.
شومان در يك ميهماني كه به وسيله يكي از استادان ترتيب داده شده بود، با "كلارا ويك" آشنا شد. كلارا كه در آن موقع 9 سال داشت، به خوبي پيانو مي نواخت.پدرش رهبر اركستر و موسيقيدان بود . كلارا تحت تعاليم پدرش از سن 5 سالگي به عنوان يك كودك اعجوبه در موسيقي شناخته شد و در سن نوجواني براي دريافت نشان جامعه’ موسيقي وين انتخاب شد.
اين ملاقات اثر عجيبي در شومان گذاشت و تصميم گرفت نزد پدر كلارا به ثحصيل موسيقي بپردازد. فردريك ويك استعداد درخشان روبرت را كشف كرد اما از همان نخست به انضباط و پيگيري او اطمينان نداشت.
روبرت اولين درس موسيقي را در سن 18 سالگي از ويك گرفت.در طول اين دوران بود كه او چندين والس ساخت.هدف روبرت رسيدن به درجه’ استادي در نواختن پيانو بود و اين تمرين هاي بسيار زيادي مي طلبيد. متد متعارفي كه در آن روزها براي قوي كردن انگشتها و تقويت تكنيك استفاده مي شد، قرار دادن قطعه هاي چوبي بر روي انگشتها بود. كسي نميداند كه آيا اين قطعه هاي چوبي باعث صدمه ديدن انگشت روبرت شدند يا نه. زيرا يكي از انگشهاي دست راست او صدمه و اين به معناي پايان روياهاي او براي پيانيست شدن بود....
از سوي ديگر كلارا با شجاعت و تهور به اجراي كنسرت در شهرهاي مختلف ادامه مي داد. او آهنگسازي هم مي كرد.اما به عنوان كار اصلي بهآن نمي پرداخت. شايد هرگونه توانائي آهنگسازي او در زير سايه’ مهارت نوازندگي او به عنوان يك پيانيست پنهان مي شد.
روبرت در اين زمان تحت تا’ثير شاگرد ديگر ويك،"ارنستينه ون فريكن" قرار گرفت و قطعه, "كارناوال" را براي او نوشت، قطعه اي چرخشي كه در آن يك تم در تمام موومان مانند ترجيع بند تكرار مي شد.
آهنگ دومي كه ساخت را" اتود سمفوني" ناميد.
رابطه, او و ارنستينه طولي نكشيد زيرا كلارا شانزده ساله شده بود و چشمهاي روبرت را اسير خود كرده بود.
فردريك ويك همچنان به عدم بردباري روبرت اعتقاد داشت و براي دخترش ديدار روبرت را ممنوع كرد. او براي بيش از 6 ماه ، اجازه’ ورود به خانه, ئيك را نداشت و تنها و طرد شده ، احساسات خود را در ساختن " فانتزي در دو ماژور" جاري ساخت.روبرت در شعر و موسيقي از كلارا الهام مي گرفت.
كلارا در تولد هجده سالگي اش پريشاني بي حدي در خود احساس مي كرد....او مست وجود روبرت شومان شده بود... ارتباط آنها دوباره شكل گرفت و روبرت از پدر كلارا براي ازدواج با او تقاضا كرد. اما تقاضاي او رد شد...با اصرار آنها مبني بر ازدواج، كار به دادگاه كشيد و دادگاه به نفع كلارا و روبرت را’ي داد و آنها درست در شب بيست و يكمين سال تولد كلارا ازدواج كردند. در ست هنگامي كه روبرت سي ساله بود....image6.gif
سال بعد از آن، يكي از پربارترين سالهاي عمر روبرت بود. او بيش از صد آواز بي كلام ساخت كه بسياري از آنها براي نواختن همسرش ساخته شده بود. كلارا او را تشويق مي كرد كه هنر خود را گسترش دهد و او را به سمت موسيقي اركسترال هدايت مي كرد.
روبرت عشق خود نسبت به پيانو با اركستراسيون سمونيك تلفيق كرد و " پيانو كنسرتو در لا مينور" را به وجود آورد. كلارا نيز به تورهاي خود براي برپائي كنسرت ادامه مي داد و در كنيرواتوار لايپزيك تدريس مي نمود. او علاوه بر پولونزها، والس هاو پيانو كنسرتوها، بيست و سه اوپوس و تعداد بي شماري آواز براي پيانو ساخت. اما چون هنوز يك آهنگساز زن از طرف جامعه’ موسيقي مورد پذيرش فرار نگرفته بود، كلارا تصميم گرفت كه مفسر اصلي موسيقي روبرت شود: روبرت آهنگ مي ساخت و كلارا مي نواخت.
روبرت و كلارا هفت فرزند داشتند. و اين نا’ثير بسياري داشت بر دوره اي از زندگي آنها كه در آن باب جديدي از آهنگسازي گشوده شد: آوازهايي براي كودكان صحنه هاي كودكي و لالايي هايي براي خواب....

(ادامه ماجرا در آينده نزديك!)

Posted by گلاره at 02:45 PM | Comments (14)