June 21, 2003 3:51 PM
سلام
اول اينكه : سپاس بسيار از همه دوستاني كه با نظرات انديشمندانه خود ، به بحث راجع به كيومرث منشي زاده و آثارش رونق دادند .
دوم اينكه : امروز مي خواهم بحث عشق را ادامه بدهم . اگر يادتان باشد بحث بر سر انحصار در عشق بود . گفتيم كه فرايند عاشقانه به واسطه ناكارآمدي عاشق مي تواند به پديده بت سازي بيانجامد و علل و عوامل موثر در اين پديده را بررسي كرديم و راجع به انواع آن سخن گفتيم . سوال مطرح شده اين بود كه مضرات پديده بت سازي در هنگام عدم حضور معشوق چيست ؟!
×
مشكل اساسي از آنجا آغاز مي شود كه در پي غيبت معشوق ، عاشق در منشور خاطره اش رنگين كماني از خوبي ها را براي او شكل مي دهد و تمام بديهايش را از ياد مي برد . اين خدايواره ، نيكي مطلق مي شود ، بي ذره اي كاستي !و بر اريكه احساس عاشق مي نشيند .
اما اشكال كار اينجاست كه عاشق ما بايد زندگي كند و روند زندگي او را در برابر انسانهايي تازه قرار مي دهد كه حاصل اين تعملات حسهاي تازه هستند . ( توجه داشته باشيد كه حتي اگر فرايند بت سازي بسيار قوي باشد و اجازه بروز حس را به فرد ندهد باز هم عرف جامعه ، مجرد را به سوي تاهل حل مي دهد !! )
خوب اينجات چند حالت اتفاق مي افتد :
1- عاشق قصه ما ، چشم باز مي كند و مي بيند كه عشق روبه رويش تمام قد ايستاده است !! اما بت ساز ما بتي بزرگ پيش چشمش دارد و خاطرات افسانه اي او چون سايه تعقيبش مي كند ! لذا حضور اين عشق تازه ، خيانتي در حق ان خدايواره است و لذا در كشاكش اين تقابل و در ميانه اين دو سنگ آسيا ، آنچه فرسوده مي شود و از بين مي رود ، روح و روان عاشق بخت برگشته است ! و تصميم او مي تواند اين باشد كه عشق را رها كند كه خود سرخوردگي عميق و تعارضات دو جانبه بسيار مي آفريند و طرف مقابل را نيز قرباني مي كند . يا اينكه مي تواند دل به دريا بزند و خيانت پيشه كند كه آنگاه تصور اين خيانت تا هميشه با اوست و مجال زندگي را از او مي ربايد !
2- ديگر اينكه عاشق قصه ما ، در برابر كسي قرار مي گيرد كه بالقوه مي تواند عشقي جديد باشد ، يا اينكه در برابر يك ابراز عشق قرار مي گيرد و مواردي مثل اين .
بي شك اين يار جديد ، يك انسان است و همانند هر انسان ديگري آميزه اي از فزوني ها و كاستي ها . ولي خدايواره عاشق ، موجودي بي عيب و نقص است ! و بي شك هيچ انساني را توان ايستادگي در برابر او نيست ! عاشق ، يك يك صفات او را با بت دروني اش مقايسه مي كند و بي ترديد آنكه مي بازد انسان است . و در نتيجه عشق براي هميشه از عاشق قديمي خداحافظي مي كند تا او تا ابد در سرسپردگي بيمارگونه خود به تخيلي ديوانه وار اسير باشد ! و چنين انسان كور سرسپرده خالي از دل سپردگي اي ، هزار ستاره سوسوزن را نمي بيند تا در تاريكي جهالت مركب خويش بماند !
3- و شايد بدترين اتفاق زماني مي افتد كه عاشق ما ، در اقدامي انتحاري (!) تن به ازدواج مي دهد !
اين نوع ازدواجها ، گاه به دنبال سرخوردگيهاي رواني انسانهاي ضعيف ، پس از يك عشق هجر انجام ، به وقوع مي پيوندد و به قول معروف با اولين كسي كه سرراهشان قرار مي گيرد پيوند ازدواج مي بندند !در حقيقت اينها مي خواهخند بگويد : وقتي فلاني نشد ، ديگر هيچكس با هيچكس فرقي نمي كند !! ( با افكت آه و ناله و مقادير معتنابهي اشك خوانده شود !! )
گاه مسئله به شكل يك به اصطلاح انتقام گيري احمقانه است !و عاشق سرخورده مي خواهد اثبات كند ( ظاهرا به خدايگونه و باطنا به خودش ) كه مي تواند سرپا بايستد ، بي تكيه به عشق بر باد رفته !و اينكه قادر به جايگزيني ست ، آن هم به سرعت ! پيام اين دسته اين است : براي من هواخواه زياد است !! تو آدم بودي ، من دل به تو بستم ؟! ( با يك خشم مصنوعي و حالت عصبي احمقانه خوانده شود !! ). غافل از اينكه خود او نيز بر اين امر باور ندارد و در واقع فرياد مي زند تا شايد گوشهاي خودش بشنوند !!
و بالاخره در بسياري از اوقات اين ازدواجها به سبب فشارهاي عرفي جامعه ، و حرفهاي خاله زنكي اطرافيان ( اي بابا پير شدي كه !! ) است و عاشق با بي ميلي بر سر سفره عقد مي نشيند ! در حالي كه در حجله عروسي اش ، انساني ست و در حجله احساسش بت واره اي كه هرگز وجود نداشته است !!
اين اتفاق، در هر سه شكلش ، متاسفانه بسيار فراگير تر از دو حالت قبل است و البته بسيار شنيع تر و خطرناكتر ! در مورد اول ، عاشق تنها به خود خيانت مي كند و خدايواره اش ! در مورد دوم تنها به خودش و شايد اندكي هم به اطرافياني كه شايد دوستش بدارند ( هرچند محبت يكسويه به عشق تعبير نيم شود كه خيانت معنادار باشد اما لااقل آزردگي مي زايد ! )
اما مورد سوم خيانتي سه جانبه است ! هم به خودش ، هم به خدايواره اش و هم به انسان مظلومي كه در كنارش مي زيد !
به خود خيانت مي كند : به واسطه تعارض ميان آنچه خواسته و مي خواهد با آنچه كه هست !
به خدايواره اش خيانت مي كند : به واسطه برابر نهادن انساني با او و جايگزيني اش !
به انساني كه با او مي زيد : به واسطه تمام محبتي كه شريك زندگي نثار او مي كند و او توان نثار كردنش را ندارد !و در نتيجه شريك زندگي اش را از عشق محروم مي كند و رابطه را به سوي تلاشي مي برد !!
×
از مجموع آنچه گفتيم به اين نتيجه مي رسيم كه روند بت سازي به هر شكل و با هر عنوان و تحت هر شرايطي به اضمحلال و فروپاشي و تخريب مي انجامد و آن كه عشق را مي شناسد مي داند كه ماهيت بهاري عشق و شادي عاشقانه نه تنها با اين سه ميانه اي ندارد كه در تضادي هميشگي ست ! لذا بت سازي به هيچ روي پديده اي عاشقانه نيست و چنانكه در آغاز بحث گفتيم حاصل ناكارآمدي عاشق است .حال به سوال بعدي مي رسيم : پس رفتار صحيح عاشقانه چيست ؟! در حقيقت يك عاشق كه دل به عشق سپرده است نه سر به معشوق ، چگونه گام بر مي دارد و در پي تجاربي هجر انجام از لحاظ عملي و دروني چه روندي را در پيش مي گيرد ؟!
×
اين سرفصل جديد را در بحث انحصار در عشق با همفكري شما در بازگشتهاي بعدي به اين بحث پي خواهم گرفت . اگر عمري باشد و اگر خدا بخواهد !
و اين شعر زيبا هم ( كه البته ترجمه اش از من نيست ومتاسفانه نام مترجم را به خاطر ندارم !) از شاعري ناشناس در ادبيات غرب و تقديم به شما :
مي خواهم شبيه اشك تو باشم :
در چشمهايت متولد شوم ،
بر گونه هايت زندگي كنم ،
و بر روي لبانت بميرم !
…
شاد باشيد
سيامك

