May 31, 2003 5:49 PM
سلام
اول اينكه : دوستي شايد شيرين ترين هديه خدا بعد از عشق است ! وقتي به مدد دنياي مجازي به دهها حقيقت دوست داشتني مي رسي كه به هيچ چشمداشتي تماميت مهرمندشان را به تو هديه مي كنند ، دلت مي خواهد به قول وحيد مهربان ، داد بزني : زنده باد اينترنت !
مراسم پاياني مسابقه غزل معاصر و حرفهاي پاياني !جاي همه آنها كه نبودند ، در يكي از شيرين ترين پنج شنبه هاي زندگي ، خالي ! با تقديم بهترين سلامها و صميمانه ترين دست مريزادها براي فرهاد عزيز !
و اين گزارشهاي متفاوت از جلسه را بخوانيد: از مژگان بانو - از آدمك .
سوم اينكه : لينك غزل ( قمار عاشقانه )كه مورد لطف بعضي از دوستان واقع شد هم اينجاست .
سوم اينكه : بحث ادبي چوپان را دريابيد !
چهارم اينكه : بپردازيم به ادامه بحث انحصار در عشق !
گفتم كه روند عاشقانه ممكن است در نتيجه برخي ناكارآمديهاي عاشق به پديده « بت سازي » بيانجامد . و گفتم كه اين روند معمولا پس از يك فراق قطعي رخ مي دهد آنچنانكه به بازگشت معشوق اميدي نباشد ! و گاه نيز بدون فراق اين مجسمه بي عيب و نقص غيرواقعي از معشوق با دستان تخيل عاشق شكل مي گيرد كه البته چنانكه گفتم اين پديده به علت تجربيات اجتماعي كم عاشق و به اصطلاح « نديد بديد » بودن اوست !!
خوب ! سوال مهم اين است كه اصولا ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي دارد ؟!
اول به مورد بت سازي در حضور معشوق بپردازيم : بت آنچنانكه از نامش پيداست يك خدايگونه است ! موجودي بي عيب و نقص ! كمال مطلق ! …اما موجود بشري ، موجودي ناقص است . هر انساني به واسطه انسان بودنش از كاستي ها و فزوني هايي در شخصيت خويش برخوردار است كه البته تناسبات آنها منحصر به فرد است ( و به همين دليل است كه هر موجود انساني با موجود ديگر از لحاظ ساختار شخصيتي تفاوت دارد ) . بي شك در امتداد زمان عاشقانگي ، عاشق بت ساز به محك تجربه در خواهد يافت كه نقصهاي بت دست ساخته اش كجاست و از اوج بندگي خالصانه اش به حضيض سرخوردگي و نوميدي سقوط مي كند و در اين هبوط از بهشت بي خبري به زمين واقعيتها ، عشق را به تمامي از كف خواهد داد ! جالب اينجاست كه در بسياري از موارد اين چنيني عاشق نادان ، به ذم معشوق مي رسد ! و او را سرابي مي نامد كه تنها فريب مي فروشد ! حال آنكه در اين روند خدعه ، تنها خود اوست كه به فريب خود و معشوق بيچاره پرداخته است و به واسطه اين فريب نهال عشق را به طرفه العيني خشكانده تا تنها خار مغيلان نفرتي عظيم – مي گويند عشق عظيم به نفرتي عظيم مي انحامد !!- راه را بر كعبه شادي ببندد ! حكايت اين بت سازيها در يك داستان استثنايي ادبيات غرب به زيباترين شكلي متجليست : داستان« بانوي كوهستاني ما » از كتاب تاريك روشن سلتي نوشته ويليام باتلريتيس . اين داستان نقل دختر جوان وزيباي پروتستاني ست كه در كوههاي ايرلند مي زيسته و عده اي از جوانان كاتوليك او را به جاي مريم عذرا مي گيرند ! وي منكر الوهيت خود مي شود ولي جوانان قبول نمي كنند .به نظر انها او « ملكه بزرگ آسمان » ست و« آمده است كه روي كوه راه برود و با آنان مهرباني كند» !پس از آنكه از هم جدا مي شوند و دخترك نزديك نيم مايل دور مي شود ، پسركي از جمع جوانان خود را بر سر راهش مي اندازد و مي گويد : اگر مثل ديگر زنان زير لباست ، پاچين داشته باشي باور مي كنم كه از خاكياني ! دخترك پاچينش را نشان پسرك مي دهد و روياي پسرك از تجلي قدسي او محو مي شود و از سرپريشاني باخشم فرياد مي زند : پدرم ديو است ! مادرم ديو است ! من هم ديوم !! و تو هم بيش از يك زن معمولي نيستي !! و سپس هق هق كنان پا به فرار مي گذارد .( برگرفته از نقد دوبليني ها – عربي – نوشته هري استون – ترجمه صالح حسيني )
×
اما در مورد دوم قضيه كمي پيچيده تر است ! علت اين پيچيدگي دو چيز است ‚
اول اينكه : با از دست دادن معشوق ، او به خاطره نقل مكان مي كند و خاطره در روندي مهربانانه ، همه كاستي ها را از تصوير او مي زدايد .و البته اين خيلي هم بيراه نيست كه عاشق از روزگار وصل ، شيريني بسيار در دهان دارد و اين فقدان شيريني ( كه مثل زهرابه تلخ است ! ) ، يادواره آن عسل را شيرين تر از انچه كه هست مي نماياند !از سوي ديگر عاشق ، خود را به واسطه آن همه حلاوت ، مديون معشوق مي بيند و نگاهش به او نگاهي حق شناسانه است . لذا در صورت افراط در همه اين حسها « بت سازي » به راحتي و خيلي موذيانه پا به عرصه وجود مي گذارد !
دوم اينكه : كه بت سازي بدون وجود معشوق با نامهايي نظير وفاداري ، حرمت عشق اول ، غم پارسايانه و … در زبان عامه تقديس مي شود !!
داستان زنان و مرداني كه پس از فوت همسرانشان سالهاي سال به خاطره اي وفادار مانده اند با هزار جور آفرين و مرحبا از اين دهان به آن دهان مي چرخد !
و از آن با مزه تر داستان جوان عاشق پيشه اي ست كه در پي يك عشق هجر انجام – حالا تصور كنيد كه اين نداشتن ، ناشي از نخواستن طرف مربوطه باشد !! آدم مي ماند كه عشق چي ؟! كشك چي ؟! آيا مگر نه ايمكه عشق رابطه اي دوسويه است !؟- به يك خيال مهربان از آن نامهربان وفادار مي ماند !! والبته كماكان با لحني حزن آميز قصه اش افسانه عاشقانه محافل خاله زنكي مي شود !!
با همه اين تفاصيل مي بينيد كه اين بت سازي خيلي هم تعجب بر انگيز نيست و تازه خيلي هم پر طرفدار است و فراگير !
اما نتيجه اين روند چيست ؟!
×
خوب اين بحث را همين جا داشته باشيد با اين سوال ! تا دوباره به بحث عشق برگرديم .
و…:
دريام بمان ! مجال تبخير نده
آرام بگير و تن به تغيير نده
ترديد نكن !… راه همين است ! …بيا !
بيخود به خودت ، به دل ، به من گير نده !!
شاد باشيد و سرشار از هرچه بهار و شكوفه و گلبرگ !
سيامك

