May 23, 2003 2:48 PM
سلام
اول اينكه : حسن عليشيري مهربان گفته كه چرا ترانه نمي نويسي . راستش اين روزها طوفان غزل مي وزد اما چشم ! در پست بعدي ان شاء الله .
دوم اينكه : هنوز به غزلهاي مسابقه راي نداده ايد ؟!! اي بابا !!!
سوم اينكه : امروز هم مي خواهم يكي ديگر از شاعران جوان همشهري را معرفي كنم . آقاي خادملو ، جوان 18 ساله ايست كه اگرچه كم مي سرايد اما زيبا و قوي مي سرايد . شعر او از آن دسته است كه گروهي بر آن غزل فرم نام نهاده اند . شعري با ازتباط عمودي قوي و پيرنگي داستاني كه البته بيشتر به داستانهاي جريان سيال ذهن شبيه است .غزل او معمولا غزل عاشقانه نيست و بيشتر مضامين اجتماعي را در غزلهايش مطرح مي كند و به همين دليل من خوشتر دارم نام غزلواره بر كارهايش بگذارم. آنانكه با اين نحو سرايش آشنايند مي دانند كه نحوه خواندن اين شعرها شايد به اندازه سرودن آن فني ست ! بنابراين سعي كرده ام با سجاوندي مناسب خواندن را آسانتر كنم . بخوانيد و لذت ببريد .
« فروشي نيست ! »
از ابتداي غزل : انتها فروشي نيست !
بخوان و گوش بكن ! منتها ، فروشي نيست !
براي اين همه خفاش كور مادر زاد
چه فرق مي كند آئينه ها فروشي نيست
كه درد و عشق و شرف ، شعرمايه هاي منند
تو هر چه خرج كني اين سه تا فروشي نيست !
×
كلاس درس ، رديف ششم … وَ حرف حساب :
كه عدل – حرف عليْ مرتضا – فروشي نيست …
غزل به بيت ششم كه رسيد شاعر … رفت
كسي نبود بگويد : خدا فروشي نيست !!
××
… چه استكان قشنگي ! چقدر اين ، آقا ؟!
عزيز ! دست نزن ! … هي شما !! فروشي نيست !!
×××
به جاي اسم خودش نقطه چين گذاشت ، سپس
نوشت پشت سرش : شعر ما فروشي نيست !
تقديم به همه شما كه دلتان را به ثمن بخس نمي فروشيد ! شاد باشيد و مستدام و عاشق .
سيامك

