April 21, 2003 4:57 PM
سلام
اول اينكه : پير مغان عزيز حسابي شرمنده كرده اند . ممنونم دوست من !
دوم اينكه : حسن عليشيري عزيز وبلاگ زيبايش با دو ترانه دلنشين عاشقانه به روز كرده است كه مانند هميشه خواندني هستند .و آنها كه مرا مي شناسند مي دانند كه اين اظهار نظر ربطي به لطفهاي بسياري كه اين مهربان به من دارد ، ندارد. اگر باور نداريد ببينيد «بي سرزمين تر از باد» را تا باورم كنيد !
سوم اينكه : با تشكر از كليه دوستاني كه كلي نظر دادند درباره سوال مورد بحث ! بحث عشق را –با پررويي تمام!! - ادامه مي دهيم :
سوال يان بود كه انحصار در عشق چه مفهومي دارد و اصولا جايگاهي در عشق دارد يا نه ؟! اريك فروم در كتاب ماندگارش – هنر عشق ورزيدن – مي گويد : اگر انسان فقط يكي را دوست بدارد و نسبت به بقيه بي اعتنا باشد ، پيوند او عشق نيست ! بلكه يك نوع همبستگي تعاوني يا خودخواهي گسترش يافته است!
اين جمله يعني چه ؟1 يعني اگر احساسي در ما توان دوست داشتن آدمي به معناي مطلق كلمه را نيافريند ، عشق نخواهد بود . آن كه مي گويد من از تمام دنيا تنها تو را دوست دارم يا عاشق نيست يا دروغگويي بي شرم است !! ( البته شايد هم اصلا نمي فهمد چه دارد مي گويد ! كه اصلا بعيد نيست !!) بگذاريد يك تجربه شخصي بگويم : دوستي پس از اين اتفاق خجسته راه مي رفت و مي گفت : هوا خوب است ! آسمان هم خوب است ! مردم هم خوبند ! هيتلر هم خوب است ! موسوليني هم !! …اين اغراق نيست ! آنكه اين حرفها را هم مي زد قيس مجنون نبود !اإمي فرهيخته از همين حوالي بود !! به راستي چه روي داده بود ؟!
عاشق مثل انسان آستيگماتي ست كه براي اولين بار عينك به چشم مي زند ! آنها كه اين تجربه را داشته اند قطعا منظورم را در خواهند يافت ! همه چيز بهناگاه پررنگ و درخشان و زيبا مي شود ! انگار كه تنظيم رنگ تلوزيون را – كه تا كنون خارج از نرمال بوده – به وضعيت نرمال برگرداني ! عاشق در همه چيز زيبايي كشف مي كند حتي در زشت ترين چيزها ! متاسفانه اين خصلت با كج فهمي به كور بودن عشق ( عاشق ) تعبير مي شود ! در حاليكه اين نه كوري كه يك بينايي مضاعف است ! عاشق آن را مي بيند و مي شنود كه من نمي بينم و نمي شنوم ! آنگونه كه نرودا در شعر بانو مي گويد : …تنها تو و من / به اين صدا گوش فرا مي دهيم !/تنها تو و من !
در حقيقت ماهيت اشياء و افراد تغيير نمي كند بلكه به واسطه عشق ، ديد عوض مي شود و لاجرم قرائت عاشق از دنيا و كائنات قرائتي عاشقانه خواهد بود .
هيچ تا به حال آسمان را پس از ريزش باران ديده ايد ؟! فيزيك اين آسمان همان آسمان قبل از باران است – لااقل تقريبا – اما رنگين كماني با همه درخشش و رنگ آميزي بديعش به مدد باران آفريده مي شود كه بين اين آسمان و آن آسمان تفاوتي مي آفريند از زمين تا آسمان ! و عشق باراني ست كه آسمان ما را مي شويد و قوس قزح مي بندد .
خوب ! همه اينها گفته شد براي اينكه بگويم عاشق ، قرائتي عاشقانه از دنيا دارد . به همه چيز و همه كس عشق مي ورزد و اين محبت ساري و جاري ، چون آفتاب به اطرافيان عاشق ،گرما و اميد مي بخشد و من به تاكيد معتقدم كه اگر عاشقي جز اين ديديد به عشقش شك كنيد ! كه : ( عشق شادي ست …!)
پس انحصار به آن معنا كه « من تنها تو را دوست دارم و لاغير» بي معناست ! حال بگذاريد مفهوم واژه ها را اندكي تغيير بدهيم ! چرا كه متاسفانه در جامعه ما ، علي رغم همه ادعاهايي كه در زمينه ادبيات داريم ، هزار هزار واژه به جاي هم به كار مي روند و آن قدر طبيعي مي شوند كه مفاهيم را عوض مي كنند ! يكي از همين مفاهيم دوست داشتن و عشق است ! رابطه انسان با ابنا، بشر به مفهوم مطلق و با محيط پيرامون رابطه اي مهرمندانه است ! ماهيت اين احساس با عشق – به همان مفهومي كه فروم از ان به عشق جنسي تعبير مي كند و به عبارت راحتتر عشق ميان عاق و معشوق – متفاوت است ! اتفاقا يكي از ايراداتي كه من نسبت به استفاده از واژگان در كتاب فروم دارم همين قضيه است ! فروم عشق ، مهر ، محبت ، تفاهم ، دوستي و … را گاه با بي تفاوتي به جاي هم به كار مي برد حال آنكه اين واژگان معناهايي بس بعيد دارند هرچند بسيار نزديك مي نمايند .رابطه مهرمندانه مي تواند رابطه اي كاملا يكسويه باشد اما عشق نه ! رابطه مهرمندانه بين دو همجنس در مي گيرد اما عشق نه ! و الي آخر ! ( در مورد اين تفاوتها پيشتر سخن گفته ام و بعدها باز هم خواهم گفت ). حال سوال اين است كه آيا عشق هم غير منحصر است ؟!
براي پاسخ به اين سوال بايد به يك موضوع مهم اشاره كرد : آيا منظور از انحصار ، انحصاردر يك مقطع زماني ست يا در طول زمان(عمر) ! ديگر اينكه آيا معشوق به عنوان پاي دوم اين رابطه – كه اصولا رابطه اي دوسويه است – همراه است يا خير ؟! چه قاعدتا عدم همراهي معشوق ، اصولا رابطه را مخدوش مي كند و ماهيت عشق بودن احساس مربوطه را به طور كامل زير سوال مي برد !
×
خوب ! به اين سوالها و شرايط ممكن كمي فكر كنيد و اگر افتخار مي دهيد يك نظري هم لطف كنيد تا چند صباحي بعد – براي اينكه فضاي وبلاگ يكنواخت نشود – بحث را ادامه دهيم .
اين چند دوبيتي هم براي اينكه شرمنده مهرباناني كه براي خواندن شعر مي آيند ، نباشم ! هر چند به نظر من همين بحثهاست كه زمينه هاي انديشگي شعر را به صورت ناخودآگاه آماده كرده و مي پرورند . ولي به هر حال … بسيار نا قابل است :
نسيمي از سر شب بو گذر كرد
و گيسوي تو را آشفته تر كرد
به روي صورتت افتاد گيسوت
ببين ! يك تار مو « شق القمر » كرد !!
من بودم و تو بودي و شب دلكده بود !
خورشيد سحرگاه كه در آمده بود –
- برگشت به كوه !! … مهربانانه خودش –
- را باز به كوچه علي چپ زده بود !!
**
مرا به مجلس ترحيم برگ دعوت كن !
به پاي كوبي زير تگرگ دعوت كن !
نمي شود ؟! … به جهنم ! عزيز روياها !
مرا به خواب هميشه ، به مرگ ، دعوت كن !!
**
عاشقانه هايتان پر شور !
سيامك

