March 18, 2003 2:16 AM
سلام
اين چند روزه به شدت درگير بودم . ببخشيد!
مثنوي كوتاهي تقديمتان مي كنم تا مجالي وسيعتر براي بيشتر سخن گفتن :
«پينوكيو»
قلم به دست گرفتم … غزل نيامده رفت!
هزار جوي لبالب عسل ، نيامده رفت !
قلم به دست …كه از تو غزل بگويم باز
تو اي فرشته تنها ! عزيز بي آواز !
به من بگو كه چه شد واژه با دلم بد شد؟!
چرا مسيل غزلهاي كوچكم سد شد ؟!
من از تمامي دنيا چه داشتم جز شعر ؟!
و توي باغ چهان ، من چه كاشتم جز شعر ؟!
ببين كه شط غزل را به روي من بستند
و شمر و خولي و باقي تمامشان هستند !
لبان تشنه من را كه آب خواهد داد ؟!
خدا ! ترانه من را كه آب خواهد داد ؟! …
×
به ناگهان همه جا غرق نور شد ، تابيد
صداي قدسي گرمي در آسمان پيچيد :
آهاي كودك واژه ! چقدر مي نالي ؟!
تو زخم تيغ هلالي ، ز بدر مي نالي ؟!
هميشه شعر به دنبال عشق مي آيد
شبيه چلچله با بال عشق مي آيد
بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق به صد سال عمر مي ارزد !
و عشق معني يك روز خوب باراني ست
هزار حس عجيب و غريب انساني ست
من از تلاقي باران و رعد مي آيم
نه قبل حادثه ، از آن به بعد مي آيم !
براي آن كه نشسته ؟! نه جان من ! هرگز !
به دست پينه نبسته ؟! نه جان من ! هرگز !
فرشته الكي چاره ساز خواهد شد ؟!
نگو دروغ ! دماغت دراز خواهد شد !!
من از تو رنج و «عرق ريز روح» مي خواهم
نه يك نسيم ! كه طوفان نوح مي خواهم !
×
و ناگهان همه جا غرق سايه شد ، تاريك !
من و سكوت و شكستن … و هق هقي نزديك !
كه دود مي كنم آهسته زخمهايم را
درون خلوت سيگار و فندكي ، تنها !
براي چه ؟! به خدا اين سوال بي معناست !
ميان دوزخم ! اين اشتعال بي معناست ؟!
تمام ثانيه هايم به باد خواهد رفت
و شاعري – كه نبودم ! – ز ياد خواهد رفت
عروسكي كه منم ، بي فرشته خواهد مرد
و موريانه مرا ذره ذره خواهد خورد !…
…بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق …به …صد …س…ا…ل…!
×
شاد باشيد و مستدام . راستي منتظر بهاريه ام باشيد ! :-)

