March 9, 2003 12:58 AM
سلام
دوست جديدم مسيح عزيز در مورد غزل و اصولا شعر كلاسيك در مقايسه با شعر نو نظراتي دارد كه ادامه همان دعواهاي هميشگي ست ! به شخصه معتقدم كه شاعرانگي عنصر اصلي شعر است و تكنيك و قالب و باقي مسائل پيرايه هاي اين اصل هستند . آن چنان كه فروغ عزيز در مصاحبه اش مجله فردوسي مي گويد كه شعر كهنه و نو ندارد ! شعر بايد شعر باشد !!
گاهي مضموني آن قدر در قالب نو به شاعرانگي مي رسد كه هيچ غزلي را تاب آن نيست و گاهي غزل به مرتبه اي مي رسد كه شعر نو را توان سبقت گرفتن نيست . اما بحث در اين است كه گاه ، شوق ساختار – و گاه ساختار شكني كه خود نوعي ساختار شده است ! - آن قدر بر شاعر مستولي مي شود كه شعر را از ياد مي برد . اين پديده در شعر امروز و به خصوص در شاعران نو گو بسيار مشاهده مي شود و همه ما آثار بسياري را به صورت كتاب يا چاپ شده در نشريات متفاوت ديده ايم كه به عنوان شعر پيشرو و آوانگارد و مدرن و پست مدرن و موجهايي كه ديگر به عدد N رسيده اند ! به خورد مخاطب داده مي شوند و مخاطبان آنتلكتوئل نما هم بي آنكه اصولا چيزي فهميده باشند – چه ادعاي برخي از دوستان اصولا فرار از معناست و اين خود حكايتي ست كه به قول كيومرث منشي زاده غريب و ناممكن مي نمايد ! – فرياد به به و چه چه شان بلند مي شود كه : عجب شعري !! متسفانه علت اين امر شايد اين باشد كه درك صحيحي از مقوله شعر نو به واسطه رها بودن كاملش از قيدها – كه به خودي خود نه تنها بد نيست كه زيباست – و اصولا درك مناسبي از شعر به عنوان هنري متعالي وجود ندارد .
در اين آشفته بازار گهگاه آثاري در خور به چاپ مي رسد كه به دلايل متعدد مورد توجه قرار نمي گيرند چرا كه يا متعلق به شاعري جوانند يا اينكه به قواعد روشنفكر نمايانه و به اصطلاح پيشروي حضرات تن نداده اند و يا اينكه بيهوده خود را در گرداب مبهم گويي و هذيان گم نكرده اند .
چندي پيش مجموعه اي زيبا از شاعر جوان هم ديارم كيوان ملكي سوادكوهي به چاپ رسيده است كه در زمره آثار فوق قرار مي گيرد . مجموعه ( تخت چوبي خواب درخت مي بيند ) در بر گيرنده شعرهاي سپيد اين شاعر 33 ساله اند .
ملكي زباني شاعرانه ، تصوير گرا ، كاشف و جستجوگر و در عين حال ساده دارد . اين سادگي گاه آن قدر زياد است كه خواننده را به تعجب وا مي دارد كه چرا خودش به كشف آنها نائل نشده است :
انارها چه دل خوني
از رسيدن دارند !
يا اين نمونه :
… راستي باران را
چه پيش آمده ؟!
شايد او هم مثل من ، مثل تو
از آدمهايي مي ترسد
كه چترهاي سياهشان را آماده استقبالش مي كنند …
طنز ، همچون نمونه هاي بسياري از شعر امروز ، از مولفه هاي اصلي شعر ملكي ست. اين طنز گاه طنز حاصل از موقعيت است مانند :
مادرم
شيرش را حرامم مي كند
و من با ته مانده ام
در رختخواب
خواب بچه هايي را مي بينم
كه شير خشك مي خورند !
و گاه طنز طنزي كلامي ست ناشي از يك تداعي يا يك بازي واژگاني و يا يك ضرب المثل :
تا فتح همه جاده ها
تا فتح هر چه فاصله
تا صبح روز قيامت
من پام !
تو چي ؟!
اتفاقا استفاده از امثال و تداعي هاي ديگر در شعر ملكي نمود برجسته اي دارد . اين مشخصه به شعر بعدي مضاعف مي بخشد و تصوير را در عين سادگي ، عميق مي كند و حالتي از كشف و شهود براي خواننده مي آفريند . مثلا :
… خنده هايم را جدي نمي گيري
تا فراموش كنم
هزار و يك درد پنهانش …
به روشني اشاره به جمله مشهوري دارد كه مي گويد آنكه مي گريد يك درد دارد و آن كه مي خندد هزار و يك درد !
يا مثلا استفاده از تركيبي عاميانه با تعريف و عمقي جديد :
شايد امشب
از خوابهاي رنگي ام
عكسي برداشتم
تا مگر
روي ديوار را كم كنم !
يا استفاده از مثلها :
…لابد ما عقلمان قد نداد
تا بفهميم خورشيد
براي طلوعش
نه محتاج من است
نه تو .
اما تا آبها از آسياب افتاد
به يادمان آمد
از ياد اهالي كوچه رفته ايم !
و همچنين اشاره اي ظريف به شعري مشهور :
… بيا بي خيال روزهاي رفته
بوسه هامان را
به يكي از همين موجها گره بزنيم
خدا را چه ديدي
شايد آن ( پري كوچك غمگين )
خبرهاي خوشي آورد .
مي بينيد كه اين تداعي ها چگونه شعر را در قلمروي ذهنيت خواننده عمق مي بخشند تا تاثيرگذاري اثر بيش از پيش گردد .
از نكات قوت كار ملكي همچنين رعايت اصل گسترش و ساختار صحيح ارائه تصوير است . تصويرهاي ملكي برخلاف بسياري از هم نسلانش تصويرهايي انتزاعي و ذهني و پيچيده نيستند . او براي همه تصاوير خود زمينه چيني مي كند و روال منطقي اثر را حفظ مي كند و در روندي كاملا استنتاجي خواننده را به سوي تصوير نهايي كه معمولا حالتي محكم و غافلگير كننده دارد رهنمون مي سازد . اين شعر زيبا نمونه برجسته اي بر اين مدعاست :
تمامي پيراهن هايم
از تولد تا كنون
هر يك به رنگي
در كنارم پا برهنه
يكي – يكي به يادم مي آورند
روزي كه شير بالا آوردم
گل شدم
گريه كردم
به مدرسه
يا مجلس ختم عزيزي…،
راستش هر ادمي سرزميني ست
و پرچم اش پيراهنش ،
شايد نامه اي به سازمان ملل نوشتم
تا جاي اين همه قيل و قال
تمامي بند رختهاي زمين را به هم
گره بزند .
مي بينيد كه شاعر در ميان پيراهن هايش تمامي خاطراتش را از نوزادي تا بزرگسالي مرور مي كند و هر يك را نمادي از يك مرحله مي بيند . سپس با تعميم اين قضيه به تمامي انسانها ، پيراهتنها را به مثابه پرچم مي بيند و آن گاه به تصوير نهايي اش مي رسد كه بند رختها را به هم گره مي زند ! اين روال منطقي تصوير نهايي را با همه اعجاب آور بودنش ، باور پذير و منطقي مي نماياند .
ملكي از تكنيكهاي ساختار شكنانه هم ابا ندارد و هرجا كه با سادگي و شاعرانگي اثرش جور باشد ، نشانه هاي اين جسارت را مي بينيم :
… و من بي حضورت
نامه اي مي نويسم
به تمام كفشهايي كه نپوشيده اي
نمي دانم امروز
كدام كفش آن پاها را به تن مي كنند …
چنان كه مي بينيد جاي ظرف و مظروف عوض مي شود تا در ادامه شعر كفشها نماد پاهايي باشند كه ترنم آمدن يار را مي سرايند.
سرايش به اين گونه كاري سهل و ممتنع است . ظاهري ساده كه سرودن شاعرانه اش دشواري بسيار دارد و البته اين حركت حركتي بر لبه تيغ است و اتفاقا تنها نقطه ضعف اين مجموعه در دو هنگام است :
1- آن گاه كه در برخي از شعرها شاعر از لحن گفتاري و ساده خود براي حفظ برخي تكنيكها فاصله مي گيرد . مثلا حذف حروف اضافه براي حفظ ايجاز و به عنوان يك تكنيك در شعر سپيد – آن گونه كه شاملو مي گويد – و هم چنين حذف فعل در اين مثال و يكي دو مورد مشابه :
… تو تجلي ابر و باد و باراني
با چشمهايي
وقتي مي بندي درها به روي اش …
مي بينيد كه حذف ( كه ) در سطر دوم و فعل ( بسته مي شود ) در سطر سوم از رواني اثر كاسته است .
2- و آن گاه كه بالعكس در چنبره ساده گويي به زياده گويي مي افتد و از ايجاز فاصله مي گيرد :
اولين پل جهان را چه كسي ساخت ؟
مانند من
شايد جدايي را تجربه كرده بود
كه دوستان زيادي دارم
و از هر چه جدايي متنفرم
اما
چه بسيار به تاچار
با آن روبه رو شده ام …
بديهي ست كه سه سطر آخر اضافه است چرا كه قبلا شاعر در بند سوم اشاره به تجربه خود كرده است و اين تكرار كاركردي در شعر ندارد و ايجاز را از كار مي گيرد .
البته تعداد اين سطور در اين مجموعه آن قدر كم است كه كاملا قابل چشم پوشي ست و تنها اين حسرت مي ماند كه همين اندك انگشت شمار مي توانست نباشد تا كار بي نقص تر باشد .
شعر ملكي از لحاظ مضمون نيز گستردگي خوبي دارد . هم عاشقانه دارد ، هم شعر اجتماعي و جالب اينجاست كه شعرهاي اجتماعي اش مثل همين شعر بالا كمتر به شعارزدگي دچار مي شوند .
در پايان از اين مجموعه بي شك خواندني و جذاب و شاعرانه عاشقانه اي را انتخاب كرده ام كه خواهيد خواند :
پيش از آغاز طوفان نوح
دوستت داشتم
و در همه خرابه ها
پي ات گشتم
نه در اهرام ثلاثه ديدم ات
نه در تخت جمشيد
نمي دانم
كدام از خدا بي خبر
بين ما ديوار بزرگ چين را كشيد !
×
شاد باشيد .
سيامك

