February 24, 2003 3:36 PM
سلام
امروز قاعدتا بايد راجع به كتاب صحبت مي كردم ، اما مي خواهم غزلي بنويسم ! چرايش را با خواندن غزل در خواهيد يافت !!
و اين غزل را هم تقديم شما … نمي كنم !! چرايش را باز هم درخواهيد يافت !!
تكراري
درست زير همين ماهتاب تكراري ،
و وقت خفتن يك بخت ، خواب تكراري ! –
- درست پنجم اسفند اتفاق افتاد ،
كه آمد او به جهان خرابه ، تكراري !!
دوباره خوشه گندم بليط يكسره بود
بليط جبري اين ( انتخاب ) تكراري !
قطار ، كوپه اول ، هبوط يك آدم
در ايستگاه پر از اضطراب تكراري !
صداي سوت ترن ، مرد گريه را سر داد
صداي مادر و ( لا لا بخواب ) تكراري !!
همان سروش محبت ، همان صداي نجيب
همان كه گرم ، همان آفتاب تكراري
و قد كشيد نهالش ، ستبر شد ، باليد
شكوفه كرد در آن خاك و آب تكراري
و ديد جاي بدي نيست ! زندگي زيباست !!…
كلاه رفت سرش با سراب تكراري !!
و منتسب غزل شد ، رسيد كم كم به
مقام عشق و عطش : انتصاب تكراري !!
و بعد يك نفر از شرق شرق پيدا شد !
زني شبيه ( غزل ) : ديرياب تكراري !!
دو دست مرد دو شاخه پر از شكوفه عشق
دو دست زن … هيجان … التهاب تكراري !
و ( قاب ) مهر شدند آن دو تا همان لحظه
دو مست دست به دست از شراب تكراري !
ولي درست همين لحظه يك تبر آمد –
- به روي شاخه ! … شكستن ! … عذاب تكراري !!…
زن از غروب غمين كوچ كرد و راحت شد
و مرد ماند در آن ( قاب ) ، قاب تكراري !!
درون غصه قدم زد ، شكست را فهميد
و داد زد كه : ( تو معناي ناب تكراري !
شبيه بازي تلخيست ، زندگي ! هي ! مرد !!
شبيه سرسره بازي ، نه ! تاب تكراري !! ) …
و بي خيال جهان شد ، به انتظار نشست
در آخرين ورق از اين كتاب تكراري –
براي سوت قطاري دگر كه مي بردش
به ايستگاه ( سوال و جواب ) تكراري !!…
زندگي تان سرشار از اتفاق و دور از تكرار باد !
سيامك

