February 13, 2003 11:33 AM
سلام
در ادمه بحثهاي كتاب و كتاب خواني بپردازيم به رمان ( همنوايي شبانه اركستر چوبها ) از رضا قاسمي .
رضا قاسمي در دنياي وبلاگ ها ديرآشناتر است . پيش از آن كه كتاب او در ايران به اين همه شهرت برسد و جوايز بنياد گلشيري و منتقدين و نويسندگان مطبوعات و تحسين مهرگان ادب را يكي پس از ديگري نصيب خود كند ، وبلاگشهر يها او را با روز نوشته هايش مي شناختند . هر چند آنها كه با هنر . به خصوص تئاتر و موسيقي ، آميختگي بيشتري دارند از تئاتر ( معماي ماهيار كوشيار ) كه در سال 1365 در تئاتر شهر بر صحنه رفت و همچنين از نوار ( گل صد برگ ) كه آهنگسازي آن را قاسمي انجام داده است به عنوان كارهايي زيبا ياد مي كنند . اتفاقا ، آشنايي قاسمي با تئاتر در صحنه پردازي هايش كه به طراحي هاي تئاتري مي ماند ( به ياد بياوريد صحنه سخنراني پروفت را يا پرداخت سينمايي سحنه هاي پس از مرگ راوي و ملاقات نكير و منكر را ) و موسيقي ( چه در نام كتاب و چه در توصيفات و فضاسازيهايش مثلا با موسيقيهاي نواخته شده توسط برخي از شخصيتها ) تاثيرات جالب توجهي در نگارش اولين رمانش دارد .
دورترين تعبير و البته غير منصفانه ترين خوانش از كتاب ( همنوايي …) ، اين است كه بگوييم داستان براي رنجهاي قشر دور از وطن نگاشته شده است و يك جور غم ناله نوستالژيك است ! بي شك اين سطحي ترين نگاه ممكن است . درست است كه داستان در فضاي غم آلوده ساختماني كه مهاجرين ايراني را در خود جاي مي دهد مي گذرد اما قرائن بسياري حكايت از اين دارد كه حرف نويسنده چيزي بسيار فراتر از اينهاست و در واقع نگاهي جهان شمول دارد . يكي از مهمترين مولفه هاي كتاب قاسمي ، در آميختگي زماني ، مكاني و فرهنگيست . زمان رمان مرتبا تقطيع مي شود و بين گذشته و حال و آينده به نوسان در مي آيد . از سوي ديگر مكان آشكار و نا آشكار در حال تغيير است : آشكار با برشهايي كه يادآور تدوين موازي در سينماست و نا آشكار با درك اين واقعيت كه فضاي طبقه چهارم ساختمان ، به قول راوي ( مانند يك جزيره ) است و اين جزيره در بسياري از اوقات كاملا ايرانيست ( نه از لحاظ محتويات كه از لحاظ فضا و حس ) و در نتيجه مالك ساختمان و زنش كاملا خارجي محسوب مي شوند !! و تداخل فرهنگي كه از سر و روي اثر مي بارد : كنار هم قرار گرفتن سرخپوست فيلم ديوانه از قفس پريد با فاوست مورنائه در نقش نكير و منكر بارز ترين مثال براي اين مدعاست . به همه شواهد بالا بيافزاييد افراد طبقه چهارم ساختمان را كه هر يك چندين نام دارند و هيچ فرقي نمي كند كه به كدامين نام بخواني شان !
همه اينها نشان مي دهد كه نويسنده سعي دارد فشايي لازمان لا مكان بيافريند تا خوانننده را از چنبره واقعيت به گستره حقيقت پرتاب كند و در اين كار تا حد زيادي موفق است .
از خصيصه هاي ديگر كتاب كه البته بسيار كارا نيز هست ، طنز تلخ و دامنگيرش است . اين طنز گاه بسيار آشكار است ( مثل رفتار حماقت بار بسياري از ساكنين طبقه كه گاهي آدم خيال مي كند طبقه چهارم چيزي در مايه هاي يك تيمارستان تمام عيار است ! ) و گاه به شكل يك تداعي كوتاه و ضربه زننده خودش را نشان مي دهد ( مانند صفحه اول كتاب و اشاره به داستان كنيزك در مثنوي مولانا ) .
مشخصه ديگر كه نمود زيادي هم دارد ، نگاه روانكاوانه نويسنده است . او تلاش مي كند تك تك افراد را زير ذره بين قرار دهد و كنش ها و واكنش هايشان را از زبان راوي تحليل نمايد . نكته جالب تر اين كه كاراكترهاي داستان همگي به تيپهاي مختلف ناهنجاري هاي رواني دچارند ! از پارانوياي پروفت ( كه البته همين نام هم قابل توجه است . متاسفانه چون كتاب زير نويس انگليسي ندارد اظهار نظر دقيق نمي توانم بكنم ولي اين نام لااقل ظاهرا شباهت زيادي به prophet به معناي پيامبر دارد كه با شخصيت كاراكتر مورد بحث و رابطه مرادي مريدي او با علي و … بسيار هماهنگ است و در اين صورت مي توان با در نظر گرفتن جميع علائم مارك اسكيزوفرنياي پارانوئيد را به او زد !! ) و علي كه شخصيتي وابسته دارد و هميشه نيازمند مراد است و و شخصيت هيستريونيك سيد كه ظاهري شاداب و نقاب گونه دارد كه نويسنده با چين زير پلكش او را لو مي دهد و … تا خود
راوي كه سه بيماري براي خود بر مي شمرد : خودويرانگري ، وقفه هاي زماني و بيماري ناشناخته اي به نام آينه !!
البته خارج از كاركرد روانكاوانه اين سه بيماري به نظر مي رسد كه قاسمي ، در لايه هاي زيرين تر قصد نگاهي نمادين را دارد . در حقيقت آينه گم كردگي قشر انتلكتوئل و روي آوردنش به خود ويرانگي و از ياد بردن موقعيت زماني و مكاني شايد خلاصه نا كاملي ست از آنچه قاسمي قصد بيانش را دارد .
چيزي كه در كتاب به وضوح ديده مي شود ، تسلط نويسنده بر ادبيات به معناي عام آن است . اشاره هاي ظريف او به ادبيات كهن ايران ( مثل همان ماجراي كنيزك ) يا مثلا نگاه به فلسفه تناسخ در پايان بندي بسيار زيبا و غير منتظره داستان و موارد بسياري از اين دست گواه اين مدعاست .
جالب است كه در نقدي ( حيات نو 29/8/81 ) خواندم كه تنبيه راوي را به سبب خودويرانگري اش ، بازگشت او به كشورش تلقي كرده اند !! به اتكاي اين جمله او كه : ( برم كه نمي گردانند به آن جهنم دره !! ) و جهنم دره به عنوان وطن تحليل شده است !! نمي دانم اين چگونه به ذهن منتقد عزيز رسيده است ! چون پر واضح است كه منظور از جهنم دره ، خراب آباددنياست به معناي عامش ! و درست همين بلا به سر راوي مي آيد و به دنيا باز مي گردد ، دوباره و البته در هياتي حيواني ! و البته در همان ساختمان 4 طبقه در پاريس!! شايد نگاه غير جهان شمول به داستان ، آن چنان كه در آغاز اشاره كردم ، سبب اين اشتباه باشد .
در حقيقت رمان قاسمي ، حكايت همه آدمهاي عصر مدرنيته در گوشه گوشه دنياست . آدمهايي از خود بيگانه ، كه هيچ آينه اي تصويرشان را باز نمي تاباند ، كه بي نور و بي انعكاس مانده اند . آدمهايي كه در جزيره هايي جدا از هم كلوني وار زندگي مي كنند ، اما توان برقراري ارتباط مناسب با هم كلوني خود را هم ندارند و تنها حلقه ارتباطيشان با هم و به عبارتي تنها هم نواييشان ، صداهاي آزاردهنده ايست كه از درز ديوارهاي نازك دنياي شخصيشان مي گذرد و سمفوني اركستر چوبها را مي سازد ! آوايي كه تنها نشانه وجود كسي در اطراف ماست !!
پي نوشت: در نگارش اين مطلب از نقدهاي جمع آوري شده از نشريات توسطhttp://groups.yahoo.com/group/iranianbibliophile و به خصوص owner گروه استفاده فراوان شده است و در حقيقت خواندن اين كتاب مديون برنامه كتابخواني اين گروه پوياست .
شاد باشيد و مستدام.
سيامك

