February 3, 2003 4:09 PM
سلام
اول اينكه هفت سنگ جديد يادتان نرود ! و البته بوسه بي فريادرس من كه در انتظار نظر شماست !!
دوم اينكه غزلي كه مي خوانيد پيشكش ناقابلي ست به وحيد اميري عزيز ، شاعري با روح باراني .
الفباي باران
بركرسي خطابه حضرت باران نشسته است
در محضرش هزار بيد پريشان نشسته است
هي قطره قطره درس مي دهد و حرفهاي او
بر برگ برگ جزوه هاي درختان نشسته است !
: ( آ مثل آب ، آفتاب ! ب مثل …؟! شبيه چي ؟! )
اما فقط سكوت توي دبستان نشسته است ! …
تو غايبي … و ( من ) كه بي تو حضورش حضور نيست
در چارراه عشق و غم ، شك و ايمان نشسته است
من فكر مي كند به اين كه اگر رد پاي تو
بر روي سنگفرش خيس خيابان نشسته است -
- پس صورت سياه جاده چرا خيس گريه است ؟!
اين گونه سرد و تلخ و سر به گريبان نشسته است ؟!
آخر خودش ، فقط نه بي تو ، كه بي هيچ يادگار
قنديل وار توي فصل زمستان نشسته است !
يا اينكه فكر مي كند كه اگر … ( هاي ! با توام !! )
فرياد رعد جاي لهجه باران نشسته است !
( ب مثل چي ؟! پسر ! كجاست حواست ؟! چه مي كني ؟!
شاگرد تنبلي كه گوشه ايوان نشسته است !! )
( من ) بغض مي كند … و من من اش آغاز مي شود
در لكنتش هزار گريه پنهان نشسته است :
( ب … مثل … مثل بي تو بودن من ! مثل بي كسي !
ب مثل بوسه … بوسه اي كه به سيمان نشسته است !!
ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن !
ب مثل ( بايد )ي كه در گل ( امكان ) نشسته است !
ب مثل بي نصيب ماندنم از سيبهاي تو
وقتي كه پشت طرح فاجعه شيطان نشسته است !…)
شب ، شوكه ، مكث مي كند …و درختان ، ستاره ، سنگ
انگار خاك ، خاك مرگ ، بر آنان نشسته است
حالا به جز سكوت ، بغض خداوند خانه است
( من ) هم كه بي تو زير شرشر باران نشسته است …!
باران عطوفت عشق بر سرتان مستدام .
سيامك

