January 29, 2003 7:25 PM
سلام
عرض شود كه معذرت خواهي بسيلر بابت آپديت نشدن وبلاگ در اين چند روزه . راستش تهران بودم ! در كنار دوستان مهربان هفت سنگ و حومه ! حميد ، جلال ، سياوش ، رضا ، مهدي ، فائزه ، علي رضا ، اسماعيل اميني ، هديه وشكيبا و….
يك سفر دلچسب بعد از مدتها با ساعاتي به ياد ماندني كه شايد گل سرسبدش ديدار با كيومرث منشي زاده باشد . منتظر يك مصاحبه جانانه باشيد كه به زودي از شبكه هفت سنگ پخش خواهد شد !
خلاصه ببخشيد كه 4-5 روزي نبودم ! ان شا، الله بر مي گرديم به روال سابق .
ديگر اينكه : … دنيا در سكوتي محض فرو رفته است و هيچ كس را با هيچكس سر سخن گفتن نيست ! …
دچار ياس فلسفي نشدم !! اينها از اثرات اين است كه صندوق نظر سنجي بحث عشق كماكان از اظهار نظر خاليست !! والبته ، نه از اظهار لطف ، كه مهرباني دوستان هميشه شامل حالم بوده است .
لذا در راستاي اينكه ببينيم خدا چه مي خواهد ، امروز مي پردازم به معرفي كتاب ! فقط يك نكته آن هم اين كه براي جلوگبري از اطاله بيش از حد كلام ، امروز افتتاحيه بحث را مي نويسم و ادامه باشد براي پس فردا :
×
داستانهاي نمادين هميشه برايم جذاب بوده اند . يك داستان و اصولا يك اثر نمادين به تو اجازه مي دهد كه با چالش ذهني خود به تصاوير متعدد و متنوعي برسي . در حقيقت اين گونه آثار مانند آينه اند و بيشتر تصويري از خواننده را باز مي تابانند ! و اتفاقا زيبايي بي كران اينگونه آثار به خاطر همين تاويل پذير بودن و سياليت آنهاست كه جلوي كهنگي را مي گيرد . برجسته ترين نمونه از اين دست داستانها اثر بي بديل و معجزه گون آنتوان سنت اگزوپري ست . شازده كوچولو كتابي كه بعد از انجيل پر فروش ترين كتاب دنياست ، در هر سطحي از دانش و آگاهي ، با هر سن و جنسي و در هر گونه ذهنيتي ، به شكلي باز مي تابد و بعد از هر بار خواندن چيزي تازه را به تو عرضه مي دارد .
از اين دست آثار در تاريخ ادبيات كم نيستند و اكثرا هم به دليل سادگي ظاهريشان ، در آغاز با بي مهري قشر انتلكتوئل روبه رو مي شوند ! يكي از نمونه هاي اخير اين آثار كه
خوشبختانه با استقبال مناسبي رو به رو شده است داستان كوتاه ( چه كسي پنير مرا برداشت ؟ ) نوشته دكتر اسپنسر جانسون است .
شكي نيست كه داستان از لحاظ ادبي و همچنين غناي تصاوير و گستردگي معنا با اثري همچون شازده كوچولو قابل مقايسه نيست اما در هر حال كتابي كاملا قابل اعتناست . در حقيقت كتاب تنها يك تصوير را دنبال مي كند و همان را گسترش مي دهد و علت اين امر شايد استفاده عامي بوده است كه نويسنده قصد آن را داشته است . در حقيقت داستان با تصاوير متعدد و فضاسازيهاي پيچيده و انگيزشهاي آنچناني غامض طرف نيست . و به همين خاطر داستان اثري سريع ، عام و دلنشين دارد و آن چنان كه در معرفي كتاب آمده است به همين دليل دهها كارخانه بزرگ از جنرال موتورز و زيراكس تا كداك از ان به عنوان كتابي موثر در روحيه كاركنان سود جسته اند !
دكتر جانسون نويسنده معروف كتابهاي مدير يك دقيقه اي ، اين بار نيز به مديريت پرداخته است اما اين بار مديريت در سطحي عامتر : مديريت تغييرات ! و اين تغييرات مي تواند از تغييرات در محيط كار شما ، در خانه ، در زندگي زناشويي ، عشق ، دوستي و … را شامل شود . به همين دليل تحليلهاي فراواني از اين كتاب ارائه شده است . مثلا در يكي از روزنامه ها و در يك مقاله از اين داستان برداشت سياسي شده بود و … .
با توجه به تحليلهاي گونه گون كه شايد شما هم خوانده باشيد ، من دوست دارم كتاب را از زاويه ديد خودم نگاه و مورد بررسي قرار بدهم . من كتاب را با ديدي عاشقانه و با نگاه به عشق و تغييرات در عرصه آن تحليل خواهم كرد . براي شروع خلاصه اي از داستان :
در لابيرنتي پيچاپيچ به نام ميز (Maze ) دو موش و دو انسان كوچك زندگي مي كنند . موشهايي به نامهاي اسنيف ( Sniff به معناي كسي كه به كشف سريع دست مي زند ) ، اسكري ( Scurry يعني كسي كه سريع دست به عمل مي زند ) و ادم كوچولوهايي به نامهاي هم ( Hem يعني كسي كه درها را به روي خود مي بندد و مايل به آشنايي با چيز جديد نيست ) و هاو ( Haw يعني كسي كه با درنگ و طمانينه عمل مي كند )
آنها در ميز به دنبال پنير مي گردند تا از لذتش بهره ببرند و خود را سير كنند . در جستجوهاي خود ، ايستگاهي از پنير مي يابند و در خوشي غرق مي شوند . اما ذخيره پنير تمام مي شود . موشها بلافاصله براي يافتن پنير مجددا به راه مي افتند اما وضعيت آدمها چيز ديگري ست ! هاو به زمين و زمان فحش مي دهد كه كسي پنير ما را برداشته است ! او باور ندارد كه پنير تمام شده و احساس مي كند كه مورد ظلم قرار گرفته است ! زانوي غم در بغل مي گيرد و بر جاي مي نشيند تا پنيرش را پس دهند ! هم ، نيز تحت تاثير او دچار ترس از ناشناخته هاي ميز ، مي نشيند و به اميد واهي هاو دل مي بندد . موشها به ذخيره جديدي مي رسند و هم نيز در مي يابد كه نشستن دردي را دوا نمي كند . بر يم خيزد و هاو را وانهاده و به دالانهاي پيچ در پيچ ميز وارد مي شود و در اين كشاكش به كشفهايي مي رسد كه به شكل جمله هايي بر ديوار حك مي كند تا چراغ راه هاو باشد و او نيز سرانجام به پنير مي رسد و بر سرسراي ايستگاه تازه يافته به انتظار دوستش مي نشيند كه آيا روزي بر خواهد خواست يا نه .
…
خوب ! مي بينيد كه طرح داستان چقدر ساده و در عين حال شاعرانه است . نخستين سوالي كه به ذهن مي رسد اين است كه چرا اين شخصيتها ؟! و ديگر اينكه چرا دو انسان و دو حيوان ؟!
و البته تحليل با نگاه عاشقانه …!
اگر كتاب را خوانده ايد ، يكبار ديگر يه اين نكات فكر كنيد تا پس فردا بحث را ادامه دهيم .
شاد باشيد .
سيامك

