January 22, 2003 1:00 PM
سلام
اول اينكه : عرض شود كه خيلي ممنون از اينكه در نظر سنجي بحث عشق با اين همه شور و اشتياق حضور داشتيد !!!
با اين همه ( ! ) استقبال و اظهار نظر به نظر مي رسد اگر دوستان هم بحث قديمي پا پيش نگذارند اين بحث كماكان بايد به شكل مونولوگ ادامه يابد و لا غير !!
دوم اينكه : براي كمي تنوع و همچنين لذت بردن از دست نوشته ساير دوستان ، امروز مي خواهم چند تا وبلاگ زيباي ادبي معرفي كنم كه اخيرا در وبگرديهاي من يافت شده اند !
× وبلاگ محمد شريف سعيدي را از طريق غزل امروز افغانستان پيدا كردم . قبلا هم گفته ام كه غزل سرايان كنوني افغانستان حرفهاي زياد و البته زيبايي براي گفتن دارند . محمد شريف سعيدي هم زيبا غزل مي گويد و گاه ابياتي از غزلهايش به سختي تكان دهنده و غافلگير كننده اند . شعرهاي او را به خاطر همين لحظات ناب توصيه مي كنم چه عاشقانه هايي كه براي مريم سروده است و چه شعرهاي اجتماعي اش كه به نام وطن .
نگاه كرد دل كافرم شبانه به ماه
وگفت : اشهد ان لا اله الا الله !
بلند گفت كه يا ماه لا شريك لكي !
بلند گفت كه اي كهكشان تو باش گواه !
نبود حاجت شق القمر كه مريم من
دو تا هلال فرا هشته بود بر يك ماه ! …
و يا :
سپيد وسياه
تب كرد خاك و تيره انسان تباه شد
شرمنده باز چهره خورشيد وماه شد
انسان نماند و در وزش تند گورها
پيشاني سپيد زمين راه راه شد
مارا به غير ديدن گور وكفن نبود
روز و شبي كه رفت سپيد وسياه شد
از دور هر دهل كه صدا كرد دل ربود
نزديك شد دهل دهن باز چاه شد !
رخسارماه را شب ما لكه لكه كرد
آن دختر نجيب چنين روسياه شد !
شستيم رخت طالع خود را در آبها
از ديگران سپيد شد از ما سياه شد !
× فاطمه حق ورديان وبلاگ زيبايي دارد كه در آن ادبيات حرف اول را مي زند : شعر ( هم سپيد و هم غزل ) و داستان كوتاه عمده مطالب وبلاگ او را تشكيل مي دهند . خواندن اين وبلاگ به واسطه زيبايي شعر ها و داستانهاي شاعرانه اش به شدت توصيه مي شود !
دست مرا بگير و برقصان در اين غزل
دور مدار خويش بچرخان در اين غزل
ابري مدام، دور دلم را گرفته است
حال مرا، بگير و بباران در اين غزل
اما تو را قسم به خدا از« ژوزف » نگو
از آن مسير « رشت به تهران » در اين غزل
مي خواهم از خودم بنويسم نه از ... نگو!
از « داشت در رگم جر...يا...ان ...» در اين غزل !
بگذار تا دوباره خودم را بنا كنم
از لحظه ي شروع نترسان ... در اين غزل
از جاده هاي خيس شمالي نپرس! از :
«يك قصه ي رسيده به پايان » در اين غزل!!
البته لازم بخ ذكر است كه اين وبلاگ را در صفحه ادبي جارچي كه تازه تاسيس است پيدا كردم كه البته خواندن همين صفحه نيز كه مجموعه اي از نوشته هاي ادبي وبلاگشهر است ، بي شك توصيه مي شود !
× واما وبلاگ غزل معاصر هم وبلاگي زيباست براي طرفداران غزل امروز مثل خود من ! البته در حال حاضر تنها از 3-4 شاعر در اين وبلاگ غزل ديده مي شود كه شايد به خاطر دسترسي نويسنده باشد .اما به هر حال خواندن اين كارهاي زيبا مسلما توصيه مي شود به خصوص كه يكي از اين غزلسرايان ، اكبر ياغي تبار است و مازندراني و اهل بابلسر و خلاصه به نوعي هم ولايتي ! مي توان گفت كه بابلسر و فريدونكنار در حال حاضر جريان قدرتمندي از غزل را در خود مي پرورند كه شايد محمد علي رضازاده پرچمدار آن باشد اما طيف وسيعي از جوانان شايد گمنام تر نيز چه در آنجا و چه در نقاط ديگر استان مشغول به كارند كه آثارشان در زيبايي و تكنيك بسيار قابل تاملند . يكي از غزلهاي زيباي آقاي ياغي تبار را بخوانيد :
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان خبر نداشت،بشر اختراع شد !
«هابيل» ها مزاحم« قابيل» مي شدند
افسانه ء « حقوق بشر» اختراع شد !
مـردم خيال فخر فروشي نداشتند
شيـئي شبـيه سكهء زر اختراع شد
فكر جنايت از سر آدم نمي گذشت
تا اينكه تيغ وتير وسپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد !
اينگونه شدكه مخترع ازخير ما گذشت
اينگونه شدكه حضرت«شر» اختراع شد !
دنيابه كام بود و … حقيقت؟! مورخان !
ما را خبر كنيد؛ اگر اختراع شد !!
و البته باز هم با تشكر از صفحه شعر و ادب جارچي .
دنيا به كام دلتان و لحظه لحظه عمرتان غزل باران باد !
سيامك

