شاعرانه ها
 

January 18, 2003 10:03 AM 

 

سلام
امروز طبق معمول مي خواستم راجع به عشق صحبت كنم و بحث را ادامه بدهم اما به دليلي موضوع را عوض مي كنم و بحث عشق را واگذار مي كنم به پس فردا . اما دليل :
به نظر من شعر ، ناب ترين شكل هنر است . چرا كه بي واسطه است ، يا به عبارت بهتر كمترين واسطه را داراست . در شعر تنها واژه ، رابط احساس و شاعرانگي و در واقع ذات هنر هنرمند ، با مخاطب است . در حاليكه در هنرهاي ديگر ، اين واسطه ها يا چندگانه اند يا اينكه به شكلي مادي تر و چگالتر هستند . در واقع واژه خود مفهوم و ماهيتي اثيري و غير مادي دارد در حاليكه به فرض در نقاشي ابزار شما بوم و رنگ است يا مثلا در مجسمه سازي سنگ و گل و گچ . بنابراين هميشه شعر رابطه سريعتر و عامتري با مخاطب برقرار مي كند هرچند شايد دريافت آثار هنري ديگر به واسطه پيچش بيشتر ، جذابتر باشد .و به گمان من به همين دليل است كه هر گاه در هر هنري غير از شعر به يك تجربه غني از ارتباط حسي مابين هنرمند و مخاطب مي رسيم به آن عنوان شاعرانه مي دهيم : نقاشي شاعرانه ، عكس شاعرانه ، داستان شاعرانه ، … و سينماي شاعرانه !

ديشب در يكي از معدود برنامه هاي هميشه جذاب تلويزيون ، فيلم سينمايي روز هشتم پخش شد . روز هشتم اثريست كه بي شك لايق عنوان شاعرانه است . فيلمي از ژاكو وان دورمل ( Jaco van Dormeal ) كه در عين سادگي ظاهري و به دور از زرق وبرقهاي رايج ، دنيايي متفاوت مي آفريند و مخاطب را در جاذبه بي پايان خود به كشف و شهودي مي رساند كه در كمترين حالت ، تجربه اي زيباست .
اميدوارم دوستان ساكن ايران ، فيلم را ديده باشند و از نقدهاي پاياني آن در برنامه سينما 4 استفاده كرده باشند ( واگر هم نديده ايد توصيه مي كنم روز سه شنبه ساعت 4-4.5 بعداز ظهر حتما ببينيد و لذت ببريد و باز هم اگر نشد نسخه ويديويي اش را كه در ويدئو كلوپها موجود است از دست ندهيد ! دوستان ساكن خارج از كشور هم گمانم مشكل جدي اي براي يافتن فيلمي كه نامزد جايزه گلدن گلاب(Golden Globe) باشد ، نداشته باشند !! ) . اما در طي سطور بعد قصد دارم در مورد برخي نكات فيلم صحبت كنم كه به نظرم جايش در بحثها خالي بود .
جورج ، بيماري مبتلا به سندرم داون است كه با يك اتفاق سر راه هري قرار مي گيرد كه يك تاجر به ظاهر موفق و آموزش دهنده اصول ارتباط با مشتري در يك موسسه به نام بانك آينده است . مي بينيد كه شاعرانگي در همين فصل آشنايي فيلم با شخصيتها كاملا آشكار است . در ادامه در مي يابيم كه هري علي رغم ظاهر موفقش ، دچار ناهنجاريهاي فراوان در زندگي شخصيست : با همسرش مشكل دارد و با كودكانش ، شاد نيست ، استرس دارد و ….اما در همراهي ناگزير هري با جورج ، او به تحولي در شخصيت مي رسد كه نهايتا مشكلاتش را حل مي كند .

سوال مهم اينجاست كه علت اين تحول چيست ؟ در واقع هري نماد عقل مآل انديش است در مقابل احساس مطلقي كه جورج دارد . در واقع سينما گر با انتخاب آگاهانه يك معلول ذهني ، به ما شخصيتي فارغ از از عقل محاسبه گر را ارائه مي كند . اين نگاه به فيلم ، داستان را كاملا شاعرانه و نمادين مي كند . هري محصول زندگي اقتصادي و نظم ماشيني آن است اما جورج ، تنها به احساس و دريافت دروني اش ،تن مي دهد و به همراه آن حركت مي كند . او را هيچ چيزي مجبور نمي كند سر ساعت بلند شود و سر ساعت سر كار برود ، سر ساعت كودكانش را ببيند و سر ساعت زنش را و …! در واقع مي خواهم از اينها به اين نتيجه برسم كه هري به زندگي و همه متعلقاتش عادت كرده است اما جورج نه ! هري معتاد به زندگي ست و در نتيجه لذتهاي ان را درك نمي كند اما جورج با طبيعت چنان آميخته است كه در دامنه تغييرات هميشگي آن ، هر لحظه به كشفي تازه مي رسد و همين باعث مي شود كه نه تنها به زندگي عادت نكند كه هر لحظه در شيريني اش غرق شود . چنان كه حتي در هنگام مرگ خودخاسته اش ، با طعم شكلات مي ميرد ، طعم شيرين شكلات !
اما در هري همين عادت كردن ، حتي به عشق نيز تسري مي يابد و شايد اين نكته لااقل براي من جذابترين بخش داستان باشد . سيب از درون پوكانده هري و زنش ، كه اكنون طرح ظاهري سيب را نيز بر هم ريخته ، محصول همين عادت كردن به عشق است . در كشاكش زندگي ساعت وار هري ، كه با حضور ساعت كامپيوتري او دائما بر آن تاكيد مي شود ، عشق با تمام ماهيت غير منتظره و خرق عادتگرش گم مي شود . پيش از اين هم در بحث عشق گفته ام كه عادت با عشق ناسازگار است و در واقع شايد تنها عادت عشق ، خرق عادت باشد ! و هري زماني نجات مي يابد كه شان ديگر ساخته اجتماعي اش را وا مي نهد و ديوانه وار همراه جورج به آتش بازي اي در روبه روي خانه احساسش دست مي زند ! مي بينيد كه : باز هم يك موقعيت كاملا شاعرانه !
چنان كه بارها گفته ام عشق محتاج اتفاقات روز به روز است براي نو شدن و هري به راهنمايي جورج اين اتفاق را مي آفريند و پاداش خود را دريافت مي كند .

نكته ديگري كه در فيلم بسيار زيباست ، رابطه جورج با تخيلاتش است . بر خلاف هري كه هيچ تخيلي ندارد ، جورج در دنيايي آميخته از تخيل و واقعيت زندگي مي كند . او حتي در مورد بيماري اش هم ، همين گونه نگاهي دارد . هم مي داند كه مونگول است – واقعيت – و هم خود را يكي از زادگان كشور مغولستان فرض مي كند – تخيل – و همين آميختگي را چند بار در كلام و رفتار باز مي نماياند . در واقع جورج با اين آميزش نه به واقعيت متكيست نه به تخيل بلكه به حقيقت دست مي يابد ! و اين همان چيزي ست كه زندگي هري و ميلياردها چون هري فاقد آن است : تخيلي حقيقت بين كه درد علف را حس كند ، با مورچه ها رفاقت كند و از آواي پچپچ گونه جنگل لذت ببرد و …! و همين درك حقيقت به او آموخته است كه در دنيا ، تنها ،شادي اصالت دارد و غم يعني فقدان شادي ، يعني تهي بودن ! به خاطر همين در پس هر غمي ، شادي را پاس مي دارد و به هري هم مي آموزد كه فقط بايد خنديد ! چنانكه هري در صحنه پاياني و چرخش زيباي دوربين ، بر خلاف هميشه در ترافيك چنان نمايانده مي شود كه ديگر استرس ندارد ، عجول نيست ، هي بوق نمي زند و اخم نمي كند كه خندان خندان به كارگرهاي حمل زباله كمك مي كند تا راه زودتر باز شود !
و در آخر شايد تلخ ترين رويكرد فيلم در فضاي شادمان شاعرانه اش ، بداقبالي هاي جورج در يافتن عشق در اين دنياي لعنتي باشد ! جورج به هر لبخندي دل مي بازد غافل از اينكه اين لبخندها مال دنياي هري ست و محصول آدمهايي مثل هري كه به ديگران نحوه جذاب بودن ، لبخند زدن و جلب اعتماد را مي آموزند. لبخندهايي كه از شادي درون بر نمي ايد ، لبخندهايي مرده و مصنوعي و رياكار ! اما جورج اينها را اصولا نمي فهمد و شايد نمي خواهد بفهمد ! بنابراين براي هر لبخندي ارزش قائل است و مجذوب آن مي شود. اما اين لبخندها هر يك به نوعي او را پس مي زنند : يكي به واسطه اينكه او بيمار ذهني ست به او به دروغ مي گويد كه همسر دارد ! و جورج كه حقيقت بين است به او مي گويد كه چشمها ، گوشها و دستهايش چيز ديگري مي گويند ! ديگر يكه به واسطه عينك دودي جورج چشمهايش را نديده است لبخند كاسبكارانه اش را دريغ نمي كند و هديه جورج را مي پذيرد ، اما او هم بعد از اينكه جورج به سادگي عينكش را بر مي دارد ، ترسخورده پا به فرار مي گذارد ! ( خواهش مي كنم به كاركردهاي عينك به عنوان يك پوشش يا نقاب و توجه كنيد تا شاعرانگي و عمق تصوير را پيدا كنيد ! در واقع ، زن تاب ديدن بي نقاب جورج را ندارد و ظاهر براي او بسيار معني دار تر از محتواست ! )
در اين تقابل ها ، جورج قانون اين دنياي بي رحم را مي فهمد اما به آن تن نمي دهد بلكه در مي يابد كه بايد به كسي چون خودش دل ببندد ، كسي كه دروغ در كارش نيست ! لبخندش ، لبخند است و اشكش ، اشك ! كسي كه مثل او ديوانه است كه ديوانه چو ديوانه ببيند …!
اما انگار دنياي ديوانگي هم درجاتي دارد ! دختري كه جورج را در صحنه هاي پاياني همراهي مي كند ، مانند اوست و جورج او را در تخيلاتش ، ملكه اي مغول مي بيند ! اما دختر در صحنه اي بسيار خوش ساخت و تاثير گذار ، مابين جورج و پدر و مادرش ، با ذهنيتي حسابگرانه – چيزي در مايه هاي همان عقل مآل انديش ! – جورج را هرچند با قلبي اندوهناك ، وا مي گذارد و جورج در مي يابد كه ديگر جايي در اين دنياي ديوانه ديوانه ندارد ! دنيايي كه منطق عاشقانه او را درنمي يابد كه او از هر چه حسابگري ، خاليست ! در واقع او يك قديس ، باز آمده به زمين است و زمين جاي خوبي براي او نيست ، پس راهي به جز آسمان براي او باقي نمي ماند ، به سوي آغوش مادر ( خدا ؟! ) .
×
شادماني تان هماره برقرار باد .
سيامك


 

لينک‌دونی

 

دلگرمي يا سرگرمي؟ : این مطلب روزنامه همشهری را هر که نخواند چیزهای زیادی را از دست داده است !...آن قدر چرند و ÷ند و حرف بی ربط درباره عشق زده شده است که آدم از دیدن چنین مطلب سرشاری ذوق می کند ...مانده ام با تمام هجمه ای که این مقاله بر بنیان تفکرات محافظه کارانه دارد چگونه به چاپ رسیده است !! ... به هر حال این مقاله بسیار زیبا و تحلیلی خانم مهشید سلیمانی را بخوانید و فکر کنید و لذت ببرید ....


سيگار را به عشق تو كبريت مي‌كشم : بعضی وقتها در هزار کتاب و مقاله ریز ودرشت یا اصلا در ذهن خودت هزار صغری کبری می چینی که شعر خوب یعنی این وآن و فلان وبهمان !...تصویر خوب ، کشف بزرگ ، موسیقی مناسب، استحکام فرم و هارمونی واژگان و ... هزار جور چیز دیگر ! ...بعد ناگهان یک شعر غافلگیرت می کند !...یعنی همان کاری را می کند که باید ! ...این غزل کم نظیر را از محمد رضا حاج رستم بیگلو بخوانید !...من می گویم وقتی حسی قوی با پرداختی هوشمندانه همراه شود به هیچ تکنیک وتاکتیک پیچیده ای نیاز نیست !...شعر خودش عین آبشار روی سرت می ریزد و سیلش تو را با خود می برد ...عین همین شعر با همه سادگی حیرت آور و البته وحشی اش !...با تشکر از آب و کاشی عزیز ...


همان كبوتر شكاك پر، كه دل دل كرد/
مرا ميان زمـيـــن و كلاغها ول كرد
: غزل مثنوی فرهاد صفریان خواندن دارد ....اصولا غزل مثنوی همیشه جوششی و زیباست ...


خانه پر بود، پر از شهوت شب بیداری : یک غزل بسیار زیبا از حسین میررکنی. درنغلتیدن به وادی شعار و حفظ شاعرانگی در اکثر لحظات شعر ، مهمترین ویژگی این غزل عاصی ست ...


احمد و آیدا : این را ببینید ...


ماجراي يك كليك: ابن محمود وبلاگستان بسیار زیبا می نویسد ..طنز گزنده او در کنار آگاهی اش بر ظرایف ادبی و نیز آشنایی عمیق اش با روح ادبیات و البته وقت وسیع (!) و احاطه اش بر کلیه اتفاقات ادبی روز مجموعه ای را فراهم می آورد که «طنز ادبی» عنوانی شایسته و بایسته برای آن است ...وبلاگ ابن محمود را دریابید ..


تو کلانشهر ِ دل من/ تو شدی شرکتِ واحد : مهدي استاد محمد هم طنزي درخشان دارد و هم قدرت كم نظيري در پردازش شعر طنز...اين همه در كنار تسلط خوب او بر ادبيات كلاسيك و نيز ظرافت اش در بيان تصاوير و به خصوص نكته پردازي هاي اروتيك اش - كه ملاحت دارد اما وقاحت نه !- سبب شده است كه شعرهاي طنزش جزء بهترين نمونه هاي اين دست آثار در سالهاي اخير باشد ...به نظر من مي شود اين شعرها را با شعرهاي طنز زرويي نصر آباد مقايسه كرد ... اين شعر را البته با تتمه اش ! ، و نيز اين يكي را بخوانيد تا با من هم عقيده شويد ...


مصطفي مستور : سايت شخصي مصطفي مستور خيلي پر و پيمان و كامل است ... تقدهاي نوشته شده بر كتابهاي نويسنده و شعرهاي جديد او وگوشه هايي از آثارش و كلي مطلب ديگر ...طراحي سايت هم البته چشمگير است ...


تمرین ظهر گاه رژه... تشنه... بیقرار ! : اميد نقوي اين بار غزل-يا بهتر بگويم غزلواره اي - نوشته است كه بسيار حسي ست ...بايد سربازي گذرانده باشي و آن عكس - گمانم 01 - را بالاي غزل ببيني و بعد حس شعر را تمام و كمال درك كني ! ...شعر خوب و رواني ست ...


خبري درباره « بر تابي از ترانه» در ايسنا : « بر تابي از ترانه» هنوز منتظر مجوز انتشار است ، چنان كه همه ما اعم از مترجم اصلي اثر سركار خانم پورشيري ، ناشر و كليه دوستاني كه براي كتاب زحمت كشيده اند و نگارنده كه كمترين سهم را داشته ام ...


لوگو


بانوی نازنين من



موسيقی


صدای زمينه وبلاگ مربوط به اين مطلب است .... لطفا كليك كنيد

آدرس پست الکترونیک من

sbahramparvar@yahoo.com

کتاب من

عطر تند نارنج

جستجو



آرشيو

توضيح واضحات

نقل مطلب از اين وبلاگ با ذكر منبع يا ارائه لينك بلامانع است. هر گونه استفاده انتشاراتی يا موسيقيايی از اشعار منوط به كسب اجازه از نويسنده می‌باشد. لينك‌های اين صفحه به معنای تاييد كليه مطالب طرح شده در آنها نيست.

لينک‌ها

7sang Persian E-zine

آدمك - مرتضي قاسمي
آركاداش - غلامرضا خسروشاهي
اتاق203 - امير مرزبان
اتاق عمل- جليل آهنگر نژاد
ادیپوس-کاوه بهبهانی
اسپريچو - سيد علي مير افضلي
اشعار نازبانو- نازبانو
الفباي باران - وحيد اميري
اندوه
اندوه مهربان - مريم رزاقي
اينجا مركز جهان است - سعيد اميري
باران اسيدي - فرامرز حجازي
برو دارمت - امير قافله
به تو تكيه مي زنم - نيما عابد
بي سرزمين تر از باد - حسن عليشيري
پشت ديوارها - راضيه ايماني
تشنه تر از سراب - زينب چوقادي
ترانه بانو
ترنم مردي از كوير - مسلم فدايي
چريك - هادي مهري خوانساري
چوپان - حسن قريبي
چهار فصل ناتمام - محسن اشتياقي
چه وير - مجموعه شعر ايلام
خانه عروسك
خون ...خامه - هاني
دختر فاطي خانوم - فاطمه فروغيان
دوزخ - روح الله ساريجلو
رابعه - محبوبه ابراهيمي
رقص در سلول انفرادی - یغما گلرویی
ريوار - ژيلا رضايتي
زخم نوشته ها - مهرداد امين هراتي
ساده دل - رامين خرسندي
ساحل بي دريا - كودك
سارا شعر - محمدخسین بهرامیان
ستاره صبح - زهره
سنگچين - سعيد بيابانكي
سوشيانت - پوريا سوري
شعر روز - ضيا قاسمي
صداي سخن عشق - حسين شكربيگي
طلوع نسل سبز -
عقده هاي تا هميشه بسته در گلو - غزل كريمي
غزل امروز - ابراهيم اسماعيلي و دوستان
غزل امروز افغانستان-آتش
غزلسرا- محمد صالح دروند
غزل معاصر - فرهاد صفريان
فاصله ها
فرخار - سيد رضا محمدي
فرزند آتش - تيرداد
فرشته ها هم عاشق مي شوند - زهرا باقري شاد
فرهنگستان
قاصدك سوخته - احسان پرسا
کبوتر و یاس - سیما
كتيبه زخم - مرتضي پاريزي
کرگدن - محسن باقرلو
گلاره و نارنج طلا - گلاره
ماه مانا-آرش ثابتي
مژگان بانو
مسيح
مفهوم سبز خشكساليها - رضا كرمي
منار آشنایی- محمود رضا نوربخش
نگاه كن چگونه مي نويسمت - مريم افضلي
نگاه - زینت نور
نوا
نبروانا - فاطمه حق ورديان
واران - جليل صفربيگي
هبوط - سهيل فرامرزي
هذيون- رضا
هزار اسم قلم خورده - مهدي فرجي
يك جرعه غزل - نغمه مستشارنظامي
يمگان - سيد ضيا قاسمي

بلاگ رولینگ


Powered by
Movable Type 2.63