January 15, 2003 4:17 PM
سلام
اول اينكه : با زحمات بسيار زياد دوست خوبم مهدي عزيز نظر خواهي اين وبلاگ راه افتاد ! من كه خودم هر چي كلنجار رفتم نشد پس كار را سپردم به كاردان ! دستش درد نكند.
حالا كه اين امكان فراهم شده منتظر نظرات و راهنماييها و نقدهايتان هستم . همراهم باشيد.
دوم اينكه : ادامه ترجمه شعر شتابزدگان اثر نزار قباني را از پست قبلي بخوانيد :
8
خرابه اي بر جا نمانده
تا بر فرازش بگرييم !
چگونه يك ملت مي تواند بگريد
وقتي اشكهايش را از او گرفته باشند ؟!
9
از لاس زدنهاي پنهاني اسلو
عقيم بيرون آمديم !
آنها سرزميني را به ما اعانه دادند
كوچكتر از يك دانه گندم !
سرزميني كه بدون آب مي بلعيديمش
مثل قرصهاي آسپرين !
10
پس لز پنجاه سال
اكنون
بر سرزميني ويران اطراق كرده ايم !
بي سرپناه :
چونان سگان ولگرد !
11
پس از پنجاه سال
سرزميني براي سكني نيافته ايم ،
جز سراب !
اين صلح نيست !
صلحي كه چون خنجر بر ما وارد شده ،
عين تجاوز است !
12
شتاب به چه كار مي آيد ؟!
به چه كار مي آيد شتاب ؟!
وقتي كه وجدان عمومي زنده است
- مثل يك فيوز بمب –
تمام امضاهاي اسلو به دانه خردلي نمي ارزد!
13
چگونه خواب ديديم :
صلح سبز را ،
هلال سپيد را ،
درياي آبي و وسعت بادبانها را ،
و ناگهان خود را
در تلي از تپاله يافتيم !!
14
چه كسي بازخواست مي كندشان
درباره سازش بزدلان،
نه صلحي به اقتدار و توانمندي !
چه كسي ؟!
صلح فروش به اقساط !
اجاره به اقساط !
صلح معامله و تجار و سوداگران !
چه كسي بازخواست مي كندشان
درباره صلح مرگ !
آنگاه كه خيابانها را به خفقان كشيدند ،
پرسشها را ترور كردند ،
و پرسشگران را !
15
و ما به خانه بخت رفتيم ،
بي عشق !
با زني كه روزي فرزندانمان را خورده بود ،
و جگرمان را جويده !
او را به ماه عسل برديم ،
نوشيديم و رقصيديم و به ياد آورديم
همه عاشقانه هايي را كه برايمان مانده بود !
اما ، افسوس ،
فرزنداني عقب مانده پس انداختيم :
فرزنداني به شكل وزغ !
و آنگاه
به پياده رويي تنگ تبعيد شديم
بي وطني براي در آغوش كشيدن ،
و بي كودكي !!
16
در عروسي رقص عربي نبود !
غذاي عربي ،
آواز عربي ،
شرم عربي نبود !
و پسران وطن در ميدان عروسي غائب بودند !
17
نيمي از جهيزيه دلار بود !
حلقه هاي الماس ، هم !
دستمزد فروشنده بار ، هم !
كيك عروسي هديه اي از آمريكا بود
و تالار مراسم و گلها و شمعها و موسيقي
همه ( ساخت آمريكا ) بودند !!
18
عروسي تمام شد
فلسطين در عروسي حضور نداشت
اما او تصوير خود را مي ديد
كه از تمام كانالها پخش مي شود !
و اشكهايش را مي ديد
كه امواج اقيانوسها را در مي نوردد :
به سوي شيكاگو ، جرسي ، ميامي !
چونان پرنده اي قصابي شده
مي گريست كه :
اين عروسي
عروسي من نيست !
اين لباس
لباس من نيست !
اين شرم
شرم من نيست !
هرگز …آمريكا !
هرگز …آمريكا !
هرگز ….
كاش هيچگاه صورتي سرخ از سيلي ستم نباشد .
سيامك

