January 7, 2003 11:07 AM
سلام
امروز در مورد يكي از كتابهاي پر سر وصداي اخير صحبت مي كنم بنابراين آن چه در پي خواهد آمد يك معرفي نيست بلكه بيشتر يك نگاه خواهد بود .نگاهي گذرا به زواياي شايد پنهان مانده يك اثر و البته صرفا در حد اشاره تا از اطاله كلام پرهيز شود .
( چراغها را من خاموش مي كنم ) نوشته زويا پيرزاد كتابي ست كه طي چند ماه گذشته هم جايزهاي ربود و هم نقدهاي تحسين آميز زيادي بر آن نوشته شد .و البته پيش از آغاز بحث اشاره كنم كه در بين نقدهايي كه از اين كتاب خوانده ام به نظرم بهتريش – لااقل در دنياي آنلاين – نوشته آقاي جعفر مدرس صادقي ست . به واسطه آن چه گفتم و همچنين از آنجا كه احتمالا همه كساني كه به كتابخواني و رمان علاقه مندند تا به حال اين كتاب را خوانده اند يا لااقل با فضاي آن آشنايند ، از خلاصه داستان مي گذرم و به اين سوال مي پردازم كه چرا اين كتاب اين قدر مورد توجه قرار گرفته است ؟
راستش را بخواهيد اين نكته براي خود من هم عجيب است ! البته نه براي اين كه اين كتاب ارزش اين توجه را ندارد بلكه به اين دليل ساده كه جو روشنفكرنما و اهل بزك دوزكهاي ( ايسم ) آلود ادبيات ايران چنين اثر ساده – البته به ظاهر ساده – و بي پيرايه اي را مورد توجه قرار داده است .
هميشه عقيده ام بر اين بوده است كه يك هنرمند پيش از هر چيزي بايد به ياد داشته باشد كه در چه شاخه اي از هنر فعاليت مي كند ! اين نكته بديهي در بسياري از اوقات كاملا فراموش مي شود و ناگهان مي بيني كه يك شاعر تبديل به يك نقاش مي شود ، يك داستان نويس يك شاعر از آب در مي آيد و …!بحثي نيست كه تلفيق مناسب تكنيكهاي هنرهاي مختلف وقتي در خدمت هنر محوري باشد به زيبايي و رسايي اثر مي افزايد اما متاسفانه در بسياري از موارد محوريت هنر اصلي از بين مي رود . در بسياري از نمونه هاي حال حاضر ادبيات داستاني ايران به خصوص در داستانهاي كوتاه ، مشاهده مي شود كه نويسنده از ياد برده است كه او يك داستان نويس است ! در حقيقت ، داستان و خط سير داستاني و خصوصيات داستان نظير پيرنگ ، تعليق و … فداي شاعرانه سخن گفتن و گاهي صدور بيانيه هاي هنري ، سياسي ، اجتماعي و… مي شود ! و به نظر من اولين شاهكار پيرزاد در اين فضاي تب آلوده همين است كه يادش نمي رود كه داستان سراست و بايد بلد باشد كه داستان بگويد و خواننده را به همراه بكشد .
شخصيتهاي چندبعدي و زنده رمان ، خطي بودن سير داستان ، طنز پنهان و هوشمندانه كه به كمك داستان مي آيد و از يكنواخت شدن آن جلوگيري مي كند ، همه وهمه به جذابيت داستان مي انجامد . نمي توانم از ذكر اين نكته چشم پوشي كنم كه همه اين صفات به علاوه فضاي جغرافيايي اثر لااقل براي من به شدت يادآور داستانهاي اسماعيل فصيح است .
اما يك نكته اين داستان را از داستانهاي فصيح جدا مي كند :
اين داستان برعكس بسياري از داستانهاي فصيح – به جز معدودي مثل تشت خون و …- به هيچوجه داستان ساده اي نيست !
علي رغم نظر بسياري از منتقديني كه نظرشان را راجع به اين كتاب خوانده ام ، اين كتاب به لحاظ چند لايه بودنش در زمره داستانهاي كاملا رئال و به قولي سرراست طبقه بندي نمي شود .
به نظر من بسياري از صحنه هاي اين كتاب علي رغم كاركرد رئال داراي بار نمادين و شاعرانه نيز هستند . مهمترين و برجسته ترين مثال ، حمله ملخهاست كه البته نسبتا به آن در نقدها پرداخته شده است . يا مثلا افسانه زيبايي كه در مورد بيد گفته مي شود و بعد ارجاعات پياپي به بيد و احوالاتش كه هم معناي عيني دارد وهم در شكل نمادينش در قالب افسانه معنايي دروني تر مي يابد و مثالهايي از اين دست .
چخوف جمله اي به اين مضمون دارد كه : اگر در يكي از صحنه هاي نمايشم ، يك تفنگ روي ديوار قرار بدهم ، مطمئن باشيد در يكي از صحنه ها اين تفنگ شليك خواهد شد !
اين نكته در اثر پيرزاد به خوبي رعايت شده است و هر نكته به ظاهر بي اهميتي ، در چند صفحه و يا حتي چند فصل بعد با يك تداعي ظريف كاركردي مناسب پيدا مي كند .
اتفاقا يكي ديگر از نكات برجسته اثر همين تداعي هاي پي در پي است . اين تداعي ها گاه بار طنز دارند : مثل گم شدن سرباز شطرنج آرتوش كه كلاريس پيدا مي كند و سر جايش مي گذارد و اشاره به آن در چند صفحه بعد كه وقتي آرتوش علي رغم ميل كلاريس مشغول به بازي مي شود ، كلاريس غر مي زند كه : كاش انداخته بودمش در سطل آشغال !
گاهي اين تداعي روانكاوانه است و مي خواهد به تغييرات يك شخصيت اشاره كند چنانكه كلاريس جايي مي گويد :لعنت به اين شهر با همه قورباغه ها و مارمولكها و مارهاي آبي زنده و مرده اش !
و بعد در صحنه اي ديگر در چند فصل بعد ، چنين توصيف مي كند كه : همه جا ساكت بود و فقط گاهي صداي جيرجيرك ها و قورباغه ها مي امد . دور و بر را نگاه كردم و فكر كردم كه اين شهر گرم و ساكت و سبز را دوست دارم .
و اين تداعي و اتضاد ضمني اش ، خواننده را به فكر مي اندازد كه چرا ؟ و پاسخ چيزي جز تغييرات روحي كلاريس به واسطه درگيريهاي عاطفي اش نيست .
و اين تداعي ها گاه بار شاعرانه و نوستالژيك دارند : مثل صحنه پرواز پروانه ها در انتهاي داستان و تداعي هجوم ملخها و يادآوري اميل براي كلاريس .
از اين دست تداعي ها در اثر فراوان است كه هرچند گاه نامحسوس است و حتي شايد خواننده آن را در نيابد اما اثر ناخودآگاه خود را بر او مي گذارد و در نتيجه ايجاد جاذبه ، فضايي واقعي و البته حس همذات پنداري مناسب مي كند .
به نظر من داستان سه نقطه اوج شاعرانه – شاعرانگي بي تكلف - دارد : يكي افسانه زيباي كه راجع بهبيد گفته مي شود ، دوم سخنراني پيرزن ارمني راجع به فاجعه 24 آوريل و سوم فصل درخشان هجوم ملخها با آن شيوه مهاجرت كه اميل توصيف مي كند و همچنين توصيفهاي زيباي نويسنده از وضعيت محيط و حالات روحي كلاريس .
نكته درخشان ديگر در داستان ، پردازش عالي و دروني شخصيتهاست . بعد از تمام شدن داستان ، شما همه شخصيتها را به خوبي مي شناسيد و انگار با آنها زندگي كرده ايد . حتي اين شناخت چنان دقيق است كه در فصول پاياني شما مي توانيد عكس العملهاي آنها را در قبال استرسها حدس بزنيد !
و نكته پاياني اين كه رمان زيباي پيرزاد ، تنها رماني براي وقت گذراني نيست . رمان ساده اي كه تنها هدفش سرگرم كردن باشد . به نظر من نگاه نويسنده به عمق انسان و سعي در تحليل انگيزه ها و كنش هاي او و همچنين شاعرانگي زيبايي كه در چند نما نمود برجسته اي دارد ، از اين رمان، اثري در خور تامل و تفكر ساخته است كه فارغ از جنجالهاي روشنفكر نمايانه به داستان و داستان سرايي مي انديشد.
سيامك

