January 5, 2003 9:41 AM
سلام
اول اينكه پوزش به خاطر تاخير! اين يكي دو روزه سرم خيلي شلوغ بود . ديشب هم تا خواستم مطلب جديدي بفرستم ، اكانتم حسابي قاطي پاطي شد !! اين شد كه امروز در خدمتم .
دوم اينكه وبلاگ جلال و ماجراي جنتلمن شدنش را بخوانيد كه حسابي مي چسبد .
سوم اينكه در وبلاگ حميد هم مي توانيد شوخي مرا بر و بچه هاي هفت سنگ ببينيد ، بد نيست !
و چهارم اينكه :
برگرديم به بحث عشق !
گفته بودم كه يكي از اصول مهم در رابطه عاشقانه ، استقلال رابطه است و اين استقلال مي تواند توسط عوامل نفوذگر مورد هجوم قرار گرفته و رابطه را مخدوش كند .از اين عوامل به دخالتهاي آشكار افراد نسبتا دور ( در و همسايه !! ) و افراد نزديكتر مانند پدر و مادر اشاره كردم و حالا ادامه بحث :
در آغاز به نكته اي كه از بحث دفعه پيش جا ماند اشاره مي كنم . در مورد نفوذهاي مداخله جويانه پدر و مادر در رابطه هاي عاشقانه فرزندانشان ، من به والدين كاري ندارم ! اصلا هم قصدم اين نيست كه بگويم كه آنها نبايد اين كارها را بكنند !چه ، با حرف من و شما اين رويه اصلاح نمي شود ! اين امر ، امري فرهنگي و دروني شده است ، حتي در خود ما – چنان كه گفتم ! .
هميشه بر اين باورم كه در همه جوانب زندگي ، انسان عنصري مستقل و داراي اراده اي غير وابسته است . درست است كه شرايط پيرامون ما مي توانند اوضاع را راحت تر يا سخت تر كنند اما هيچگاه مانعي صد در صد يا پيش برنده اي تمام و كمال نيستند . در عشق و رابطه عاشقانه نيز چنين است . انرژي فعال عشق و دستادستي دو نيروي جوان ، نه كوهي را بايد برابر خود ببيند نه سدي را ! اعتقاد به اينكه عشق تنها راه است و باور به اينكه در عشق ، ترديد وجود ندارد و هر آن چه هست يقين كامل است تمام چيزهاييست كه مي تواند ما را از اين ورطه بجهاند .
باز هم متاسفانه اين امر از سوي هر دو طرف – هم خانواده و هم فرزند - به عنوان بي احترامي به بزرگتر ، نمك ناشناسي و … تلقي مي شود ! حال آنكه بايد اين را درك كرد كه اصولا مقوله عشق و ارتباط مهرمندانه با خانواده ، دو چيز كاملا جداي از همند . من فكر مي كنم كه عشق سيب است و رابطه مهرمندانه با پدر و مادر ، پرتقال ! مقايسه اين دو و جمع و كم كردنشان امري غير منطقي ست چرا كه اصولا جنسيتي متفاوت دارند . معمولا اين اختلاط مباحث و عواطف زماني پيش مي آيد كه رابطه ها از مجراي نرمال خود خارج مي شوند . مثلا وقتي كه والدين از ياد مي برند كه يكي از اركان تربيت فرزند ، آموزش استقلال و خوداتكايي به اوست . در حقيقت مهرورزي زياده از حد و بيمارگونه ،فرديت فرزند و در نتيجه هستي او را بر باد مي دهد و در نتيجه او موجودي همواره متكي به خانواده مي ماند كه باز هم متاسفانه بعضي وقتها با واژه هايي مثل ( بچه عاطفي ) ، ( خانواده دوست ) ، ( سر به راه ) و امثال اينها تقديس هم مي شود !! و آنگاه كه نيرويي مانند عشق كه سرشار از هستي و حيات است ، با هديه كردن آزادي و استقلال مي خواهد اين كودك ( هميشه كودك ) سر به راه را از دامان خانواده بدزدد (!) ماجرا به يك رقابت تخريب گر تبديل مي شود ، يك جنگ تمام عيار ! و در اين جنگ پيشاپيش معلوم است كه قرباني هميشگي شادي خواهد بود !
خوب ! در اين مورد بيش از اين بحث را كش نمي دهم چون فكر مي كنم با جوانب و تبعات آن كمابيش همه ما آشنا هستيم .
اما عوامل نفوذگر گاه حتي مي توانند بسيار پنهان تر هم باشند . مثلا اين قصه تكراري را بشنويد :
يك زوج جوان عاشق پيشه ، با كلي اميد و آرزو و البته عشق زندگي را مي آغازند . بعد از مدتي اين جمع دو نفره به بركت حضور كودكي ، شادمانه تر مي شود . مادر ، مهرمندي تازه اي را تجربه مي كند كه آميزه اي از حس تملك ، آفرينش و پروردن است . پدر نيز مجموعه اي از همين ها علاوه بر احساس مسئوليتي شيرين براي ساختن فرداي مادي كودك .( از ياد نبريم كه در جامعه ايراني هنوز پدر ركن تامين كننده اقتصادي خانواده است .) تلاشي دو جانبه مي آغازد كه دفش ، كودك و سعادت اوست . پدر ساعات كاري اش را مي افزايد ، در پروژه هاي بزرگتر غرق مي شود ، شبها ديرتر مي آيد ، يادش مي رود امروز سالگرد ازدواجشان است چون هزار جور كار روي سرش ريخته ، يادش مي رود كه زن از چه رنگي خوشش مي آمده و … . مادر همه هوش و حواسش به كودك است و نيازهايش ، در نتيجه گاهي غذا سر مي رود ! گاهي يادش مي رود كه مرد چه عطري را دوست دارد ، گاهي فراموش مي كند كه چشمهاي خسته مرد نياز به نگاهي مهربان دارد چون كودكشان بيمار است و…. باقي ماجرا را خودتان بنويسيد !!
بعضي وقتها ، و متاسفانه باز هم بايد بگويم خيلي وقتها ، ماجرا چيزي در همين مايه هاست ! يك جدايي تدريجي در عواطف ، به بهانه مهرورزي به كودك رخ مي دهد ! بي شك اينجا هم يك اختلاط بي مئرد در عئاطف روي داده است : همان حكايت جمع وكم كردن چيزهاي نا متجانس ! اما اينجا روند نفوذ خيلي مخفي تر است و البته كماكان آميخته با واژه هاي تقديس كننده : پدر مسؤوليت شناس ، مادر فداكار و …! فارغ از اينكه اين روند نه تنها رابطه پدر و مادر را تخريب مي كند بلكه به تبع آن آينده كودك را نيز در مخاطره قرار خواهد داد .
نبايد از ياد برد كه ما پيش از آنكه پدر و مادر باشيم ، زن وشوهر بوده ايم و عاشق ! با ورود كودك هيچ چيز تغيير نكرده است . ما باز هم به مكاشفه و گفتگو و زايش عشق محتاجيم و عشق هيچ بهانه اي را براي ركود و سستي نمي پذيرد ! معناي پدر و مادر بودن ، فراموشي همسر نيست ! نگراني بيش از حد براي كودك نه تنها به همان عدم استقلالي كه در بالا به آن اشاره كردم – براي كودك – منجر مي شود كه رابطه عاشقان آغازين قصه را هم مورد هجوم قرار مي دهد ! چه آنها همريگر را از ياد مي برند . من فكر مي كنم هيچ اشكالي ندارد بعضي وقتها كودك را بسپاريم به يك پرستار مورد اطمينان يا مثلا مادر بزرگ و پدر بزرگ و همراه همسر ، نه براي تجديد خاطرات گذشته ، كه براي تجربه آن چيزي كه امروز در درونمان نفس مي كشد ، به يك مسافرت كوتاه درون شهري ( مثلا يك ناهار در يك رستوران دنج ) يا برون شهري برويم .
از ياد نبريم كه خاطره ، يعني گذشته و گذشته يعني آن چيزي كه امروز نيست و چنگ زدن به آن تنها ياد آوري حسرت باريست كه حلوا حلوايش ، هيچگاه دهان را شيرين نمي كند !و عشق ربطي به خاطره و گذشته ندارد ! عشق يعني همين الان ، همين ثانيه ! يعني نفس كشيدن در حال !
شاديتان مستدام .
سيامك

