December 11, 2002 6:56 PM
سلام
اول اينكه : بشتابيد كه هفت سنگ جديد از راه رسيد ! با مطالبي داغ و متنوع . از جمله اين ! ( به اين مي گويند خود تحويل گيري !). به هر حال هيچكدام از مطالب زيباي اين شماره را از دست ندهيد ، مخصوصا اين داستان زيبا و اين فلش جذاب را .
دوم اينكه : امروز مي خواهم يك كتاب ديگر را برايتان معرفي كنم .
ولاديمير ناباكوف نويسنده روسي يكي از نويسندگاني ست كه علي رغم اينكه تنها دو كتاب ويكي دو سخنراني از او خوانده ام ، بسيار برايم محبوب است . او را باكتاب زيباي ( ماري ) يا همان ( ماشنكا ) شناختم . رماني كه گويا اولين نوشته ناباكوف است و سرشار از حسي عميق ، شاعرانه و البته عاشقانه . متاسفانه اين كتاب را در حال حاضر در اختيار ندارم تا معرفي مفصلي راجع به آن بنويسم ولي در اولين فرصت اين كار را خواهم كرد . اما كتاب دوم كه مورد بحث امروزمان نيز هست نمايشنامه ايست به نام : ( اختراع والس ).
اختراع والسThe Waltz invention
ولاديمير ناباكوف Vladimir Nabokov
ترجمه : محمد نجفي
انتشارات نيل – چاپ 1380
قيمت : 7000 ريال
طنز يكي از مشخصه هاي ادبيات روسيه است . لااقل بخشي از آن كه داراي وجهه جهانيست از نوعي طنز گزنده و عميق بهره مي برد . آثار گوگول ، چخوف ، داستايوسكي ، تولستوي و … گواه مناسبي بر اين ادعاست . ناباكوف ، نويسنده غربت نشين روس نيز از اين قاعده مستثني نيست . طنز او طنزي قوي ، هشداردهنده و آميخته با تراژديست !
نمايشنامه ( اختراع والس ) از همان عنوان بندي سر شوخي را با شما باز مي كند ! آن هم از آن نوع شوخي هاي مورد علاقه ناباكوف : بازي با كلمات ! در واقع نام والس ارتباطي به رقص معروفي به همين نام ندارد . اين نام مستعار شخصيت اول داستان است !
داستان راجع به مرديست به نام والس كه ماشيني اختراع مي كند به نام تله مورت ( دوركش ) و آن را براي عرضه به نزد وزير جنگ كشوري خيالي مي آورد . او ادعا مي كند كه دستگاهش در هر فاصله اي مي تواند شهري را در يك لحظه به خاكستري نرم و سپيد بدل كند ! بديهي ست كه مجنونش مي پندارند و بيرونش مي كنند و والس در يك قدرت نمايي قله كوه زيباي شهر را منفجر مي كند !
حال وزير به دست و پا مي افتد و با دخالت زني روزنامه نگار به نام ترنس ( خلسه ، خيال ( trance : و تشكيل جلسه ژنرالها به اين نتيجه مي رسند كه بعد از امتحاني مجدد وسيله را از او بخرند . اما والس براي فروش نيامده است ! او همه دنيا را مي خواهد !! تسليمي بلا شرط !!
وزير و رئيس جمهور - كه نامرئي ست !! – تسليم مي شوند و كشور از آن والس مي شود كه با همراهي ترنس قصد آقايي جهان را دارد و در عين حال نمي خواهد از عيش و عشرتش هم غافل شود او مي خواهد تلافي روزهاي نداري خود را در بياورد ! روزهاي تهي از هرچيز اكنون بايد از همه چيز سرشار باشند ! اما هميشه همه چيز بر وفق مراد نخواهد بود حتي اگر مخوف ترين قدرت جهان را داشته باشي ! يك پاسخ نه ، تمام بناي پوشالي والس را در هم مي ريزد و ترنس او را ترك مي گويد ! با ترك تدنس ( خيال ) نمايشنامه به صحنه اول باز مي گردد! باز وزير پشت ميزش است و با تمسخر به حرفهاي والس گوش مي كند !
×
با همين خلاصه فشرده به راحتي پيداست كه با داستاني به شدت شاعرانه و نمادپردازانه رو به روييم . داستاني كه علي رغم گفته هاي خود ناباكوف كه معتقد است : سبك و ساختمان اساس يك كتاب است ،اكتفا به ايده هاي بزرگ مزخرف گويي ست !
پر از ايده هاي بزرگ است . در مورد ساختمان اثر ، با توجه به نمايشنامه بودنش من حرف چنداني ندارم چون در تخصص من نيست . اما گفته هاي حميد امجد در انتهاي كتاب نشان مي دهد كه پرداخت اين نمايشنامه تا چه حد هوشيارانه است .
اما آن چه مرا به عنوان يك خواننده جلب مي كند نماد پردازي هاي شاعرانه ناباكوف است . از همين ترنس شروع كنيم . زني جذاب ، زيباو باهوش كه خيلي خوب كارها را پيش مي برد ! حضور او با موفقيت و اوج گيري والس همراه است ، او مسئول ساختن و تجهيز كاخ والس است و وقتي او مي رود دنياي والس به پايان مي رسد !
چنانكه از نامش هم پيداست او خود خيال است . تخيلي كه مي تواند انسان را به اوج ببرد اما با ترك خود ما را سرخورده در ميان واقعيات رها كند . اما همه چيز به اين سادگي نيست ! ناباكوف با پرداخت زيبايش اين سوال را طرح مي كند كه راستي واقعيت چيست و خيال كجاست ؟ مرز ميان اين دو كجاست ؟! و نويسنده با در هم آميختن مرز رويا و واقعيت داستان را عميق تر و لايه لايه تر مي كند. به واقع شما مي توانيد چند نوع نگاه به اين نمايشنامه داشته باشيد ! از ديد يك آدم علاقه مند به سياست ، اين داستان يك كمدي كامل از نظامهاي توتاليتر است ! يك عده بله قربان گو و به تعبير ناباكوف : مترسك ! جمع مي شوند تا تصميمي بگيرند كه جهاني را ديگرگون مي كند ! پرده دوم كه جلسه ژنرالها را در بر مي گيرد يك مضحكه كامل است از كودكانگي و كودني اين عناصر غير مستقل ! ديالوگها به صراحت شبيه گفتگوي معلم با كودكان بازيگوش كلاس اول دبستان طراحي شده است !
از سوي ديگر خود والس هم كه قول دنياي جديد را مي دهد : دنيايي بدون جنگ و خونريزي و بدون اسلحه ! دست كمي ندارد ! به خاطر يك خراش كوچك شهري را با ششصد هزار سكنه با خاك يكسان مي كند ! ( چقدر آدم ياد اين ضرب المثل ميافتد : به خاطر يك دستمال قسطنطيه را به آتش كشيدن !)
ديگر اينكه او بناي دنياي نوينش را چنان كه خود مي گويد بر اساس تهديد مي گذارد :
…تهديد تربيت كودك را كارساز تر از ترغيب است !
مگر نه درسهايي را كه از سر ترس آموخته ايم
به مغز استخوانمان فرو رفته؟!….
و اين ابزار در پايا نا كارا نشان مي دهد و آن هم به چه طريقي ! او با يك نه مي شكند !! ( به قول امجد اين هم براي طرفداران ايده هاي بزرگ !)
اما اگر از ديد روانشناسانه نگاه كنيم چيزهاي ديگري هم مي بينيم . چنانكه گفتم ورود عنصر خيال به عنوان يك كاراكتر از همان آغاز به ما مي فهماند كه اين نمايشنامه به درون آدمي قصد سفر دارد . از سوي ديگر ما مي توانيم معادلهاي ديگري را هم بيابيم . مثلا سرهنگ كه منشي وزير و بعدها منشي والس است به نوعي نمادي براي عقل يا لااقل فردي عقل گراست . او تا آخر سر حرف خودش مي ماند كه بايد والس را به تيمارستان فرستاد !!
و يا نمادهايي مثل فرو رفتن خاشاك در چشم كه سه بار در طول نمايش تكرار مي شود و يا تاثير اسباب بازيهاي كودكانه بر والس كه رنجهاي دوران كودكي او را باز مي نماياند و از سويي با ادعاي ( نفي كامل گذشته ) او نا سازگار است ! ( راستي شما را هم به ياد همشهري كين و آن سورتمه چوبي نمي اندازد ؟!)
و البته نمادي بارز تر ! آنابلا !! تنها عنصر واقعي در ميان اين همه كاراكتر به شهادت تعريفي كه در ابتداي نمايش ناباكوف از شخصيتها ارائه مي كند . و هم اوست كه به عنوان يك نه بزرگ در برابر والس قرار مي گيرد (البته پدرش اين نه را مي گويد !)
در واقع مي توان آنابلا را نماد عشق گرفت با همه لطافتهايش . وقتي والس قله كوه را در اولين آزمايش منفجر مي كند ، آنابلا در اولين مواجهه با او مي گويد :
- اون وقت مي دونستين كي اونجا زندگي مي كرده ؟
- نه كي ؟!
- يه جادوگر پير با يه غزال سفيد برفي!
ناباكوف تمام سعي خود را به كار مي برد كه صحنه هاي حضور آنابلا را اندك و به شدت لطيف و تاثير گذار كند كه بسيار موفق نشان مي دهد و باز ايده اي بزرگ : عشق با هيچ قدرتي و با هيچ تهديدي به دست نمي آيد !
از ديد يك ناباكوف شناس ، چنانكه امجد مي گويد ، عدم حضور پروانه ها كه از موتيف هاي آثار ناباكوف است و نماد رهايي ست در اين فضاي تلخ گون و هم چني تكرار مضمون تبعيدي با ياد آوريهاي والس – كه موجودي بي سرزمين است – از سيبري و ترانه هاي كنار رودخانه و احضار پريان مشهور فولكلور روسي – نگاه كنيد به شبهاي دهكده ديكانكا از گوگول و …- با آن هيبت هاي مشمئز كننده در لباس زنان هرجايي و … مي تواند جالب توجه باشد .
در پايان دلم نمي آيد از يكي از تداعي هاي اين نمايشنامه كه به گمانم آگاهانه است ياد نكنم .
بسياري از صحنه ها و به خصوص گفتگوهاي والس و ترنس يادآور فاوست اثر گوته و ديالوگهاي او با مفيستوفلس است .
به عبارت ديگر ترنس در جايگاه مفيستو قرار مي گيرد اما اين بار والس از مفيستوي خود هم فرا تر مي رود به طوريكه ترنس مي گويد :
خيله خوب والس ! نمايش رو ادامه بده ! من كه جز تحسينت نمي تونم كاري بكنم ، تو يه نابغه اي !
و از سوي ديگر او به ترنس اكتفا نمي كند و با او در نمي آميزد و درخواست او را رد مي كند .
شايد در آميختن كامل با تخيل از والس يك شاعر مي ساخت اما بهره كشي او از تخيل در جهت پوشاندن حقارتهايش از او مستبدي مجنون مي سازد كه ديكتاتور بزرگ چاپلين را به ياد مي آورد !
همراهيم كنيد .
سيامك

