December 7, 2002 6:30 PM
سلام
اين يكي دو روزه سرم خيلي شلوغ بوده و هست ! كتاب خوبي كه برايتان معرفي كنم ناياب شده !!ولي با اين حال اين ترجمه را بخوانيد كه دست خالي از خانه مجازي ام بر نگرديد !
كولي و باد The gipsy and the wind
فدريكو گارسيا لوركا Federico Garcia Lorca
مهتاب بازي كنان بر پوستش ،
پركوزا (precosia ) مي آيد !
از راهي باران خورده
در ميانه درختان غار و درخشش بلور !
خاموشي بي ستاره ،
گريزان از نواي دايره زنگي اش ،
به درياي طوفنده در مي غلتد
و شبش سرشار از هجوم نقره مي شود !
در بلنداي كوهساران
نگهبانان پچپچه اي مي كنند ،
محافظان برجهاي سربرافراشته سپيد
و قلغه هاي كوچك صدفهاي حلزوني
و آلاچيقهاي سبز بلوط !
بازي كنان مهتاب بر پوستش
پركوزا مي آيد !
باد مي بيندش و برمي كشد !
بادي كه خيال فرونشستن ندارد .
سنت كريستوفر برهنه مي آشوبد !
چشم دوخته بر دختر
در حاليكه با ساز بهشتي اش ور مي رود !
- كولي !
بگذار بالا پوشت را پس بزنم و
نگاهت كنم !
بگشاي زر كبود شكمت را
در ميانه انگشتان باستاني ام !
دايره زنگي را مي اندازد و
هراسان مي دود
اما باد نيرومندانه تعقيبش مي كند
با نفسها و
شمشير آتشينش !
دريا ، تيره مي شود و بر مي آشوبد
رنگ از رخسار زيتون بنان مي پرد
ني لبك هاي تاريكي به نغمه در مي آيند و
ناقوس بي صداي برف !
- پركوزا ! بجنب !
پركوزا !!
اگر نه باد سبز مي گيردت !
پركوزا ! بجنب !!
ببين به چه سرعتي مي آيد ،
ساتير* ستارگان پست
با زبانهاي دراز و براقش !!
پركوزا
سرشار از ترس
در پس بلوطهاي قد كشيده سبز
راهش را مي يابد.
جائيكه كنسول انگليس خانه دارد !
اشك ريزان
فرياد مي زند ،
سه تفنگدار پيش مي آيند .
شنلهاي سياهشان ، سخت ، به دورشان پيچيده
و كلاه بره هاشان تا ابرو پايين آمده اند !
مرد انگليسي
به كولي
ليواني شير داغ مي دهد
و جرعه اي جين هلندي ،
كه پركوزا نمي نوشد !
و آنگاه كه او
در ميانه آه و اشك
ماجراي غريبش را باز مي گويد
باد
خشمگينانه
بر سفالهاي سقف
پا مي كوبد…!
* satyr موجودي افسانه اي در اساطير يوناني بخشي انسان بخشي اسب و بخشي بز .
پ.ن : ترجمه اين شعر بسيار سخت بود . به نظر مي رسد كه شعر علاوه بر نگاه به اسطوره هاي يوناني و مسيحي اشارات مستقيمي به فولكلورهاي اسپانيا دارد كه حقير اطلاع چنداني از آنها ندارم . به هر حال همين ترجمه ناقص را هم خالي از لطف نديدم تا چه قبول افتد ….
همراهيم كنيد.
سيامك

