November 30, 2002 4:30 PM
سلام
اين غزل تقديم عاشقانگي تان !
خوابيده اي...
خوابيده اي چو كودك در گاهواره اي
كودك نگو ! فرشته بگو! ...ماهپاره اي!
مانند آريان و هلن .... نسل منقرض
زيباي خفنه....ها! نكند سنگواره اي!
شب ، نرم ، روي بالش تو پهن مي شود
تا بوسه ها زند به سحر گوشواره اي !
در لا به لاي پلك تو خوابيده مريمي
در سينه ام ، مسيح دل پاره پاره اي
روي گلوي گرم تو سيبي چقدر سرخ!
شيطان! بيا ببين ! به خدا هيچكاره اي!!
بر روي راه شيري ات آغوش يك شمد!
آه اي رميده دل!... تو چرا بي ستاره اي؟!
بر تار و پود پيرهنت گل نموده است
آنقدر ياسمن كه ندارد شماره اي
بر تن : شكوفه ، برف : تنت ، عمق : آفتاب!
آن فصل چارمت؟! ... خود من!... نيست چار ه اي!!
تصويرهاي من همه عيني ست ، عين تو!
حيف از حقيقتت كه شود استعاره اي!
ققنوس جان خسته ام آتش گرفته است
دستان من به سوي تو چونان شراره اي ...
... هي سعي مي كنم ، و سرم رو به آسمان:
آخر خدا ! خليل تو هم داشت ساره اي!
يك جمله ، سرخ ، روي لبت بال مي زند
اسمم نهاد ، كاش بيايد گزاره اي!
اما سه نقطه آخر جمله نشست با -
- لبخند جمع و جور لب خوش قواره اي!
باقيش را بگو ! نشنيدي مگر كه : ( نيست
در كار خير حاجت هيچ استخاره اي )!
000
يك پنجره ... و تو ... و سكوتي كه مي وزد
خوابيده اي ! چو كودك در گاهواره اي ...
زندگي تان سرشار از غزل !
سيامك

