November 28, 2002 9:41 AM
سلام
امروز به دو ترجمه شعر ميهمانتان مي كنم . دو اثر از دو شاعر با دو حال و هوا ! از رابرت براونينگ شعري به نام ( ميعاد ) را برايتان ترجمه كرده بودم و امروز شعر ( زندگي در عشق ) را از او بخوانيد .
از نرودا تا به حال چند شعر برايتان گذاشته ام و شعر دوم امروز هم از اوست و اين بار به ما مي گويد كه چگونه شاعر شده است ! توضيح اينكه اخيرا ترجمه اي از اين شعر ديدم كه گمانم با سادگي و رواني معمول آثار نرودا سازگار نبود . به گمانم اين ترجمه به فضاي شعر نرودا نزديكتر است .
×
زندگي در عشق Life in a love
رابرت براونينگ Robert Browning
- گريزم مي دهي ؟!
- هرگز !
عشق بورز !!
آن چنانكه من منم و تو تويي !
تا دنيا دنيا بوده
من بودم و عشق
تو بودي و پا پس كشيدن !
وقتي يكي طفره مي رود ديگري بايد تلاش كند !
زندگي ام پيش از اين خطايي بيش نبود
و مي ترسم اين خود تقدير باشد :
هميشه بهترين كارم را كرده ام
با كمترين بخت ياري !
حال چرا در اين ميانه هدفم را وانهم ؟!!
هر چند اعصابي پولادين مي خواهد
كه اشك از چشمان كسي پاك كني ،
در حال سقوط بخندي ،
و در هم شكسته
ديگر بار بياغازي ،
اما آنگاه كه در اين كشاكش
زندگي كسي را فرا چنگ آري
همه چيز پايان مي گيرد !
اينك
از دور دست ترين مرزت
نگاهم كن
چنان دقيق كه انگار از ميانه مه و تاريكي !
پيش از آن كه اميد ديرسال
بر خاك فرو چكد !
من خود را
تا سر حد مرگ
آماده مي كنم !!
××
شاعري Poetry
پابلو نرودا Pablo Neruda
و در ان زمان بود
كه ( شاعري ) به جستجوي ام بر آمد
نمي دانم !
نمي دانم از كجا آمد
از زمستان يا از يك رود
نمي دانم چگونه
چه وقت !
نه !!
بي صدا بودند و
بي كلمه
بي سكوت !
اما از يك خيابان
از شاخسار شب
به ناگهان از ميان ديگران
فرا خوانده شدم
به ميان شعله هاي مهاجم
يا رجعت به تنهايي
جائيكه چهره اي نداشتم …
و
( او ) مرا نواخت !!
نمي دانستم چه بگويم !
دهانم راهي به نامها نداشت
چشمانم كور بود
و چيزي در روح من آغازيد :
تب
يا بالهايي فراموش شده !
و من به طريقت خود دست يافتم :
رمز گشايي اتش !
و اولين سطر لرزان را نوشتم :
لرزان ،
بدون استحكام ،
كاملا چرند !!
سرشار از دانايي آنان كه هيچ نمي دانند!!
و ناگهان ديدم
درهاي بهشت را
بدون قفل و گشوده !
گياهان را
تپش كشتزاران را
سايه هاي غربال شده با تيغ آتش و گل را
شب طوفان خيز و
هستي را !
و من
اين بي نهايت كوچك
با آسمانهاي عظيم پرستاره
مهربانلنه
همپياله شدم !
تصويري راز آلود
خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم
با ستارگان چرخيدم
و قلبم
در اسمان
بند گسست !
×××
با نظراتتان همراهي ام كنيد.
سيامك

