November 26, 2002 3:53 PM
سلام
امروز مي رويم سراغ بحث معرفي كتاب !
جواد مجابي را با 4 كتاب مي شناسم . كتاب اول را سالها پيش در دوران نوجواني خواندم . كتابي چاپ قبل از انقلاب كه مجموعه اي از كاريكلماتورهاي او بود و اصلا چيزي از آن يادم نيست جز حلاوت طنز گيرا و تصاوير بسيار دلنشينش .
كتاب بعدي كه از او خواندم موضوع اصلي بحث امروزم است و (ج) نام دارد . اين نام غريب با درون مايه اي غريبتر برايم دنيايي را آفريد آكنده از احساسهاي گوناگون و البته زيبا . البته شايد اين كتاب از جهاتي ديگر هم برايم خاص بود . كسي كه اين كتاب را به من هديه كرد …!
و بالاخره كتابي به نام عبور از باغ قرمز كه كتابي زيبا و تقريبا رئال با شرح زندگي يك خانواده خاني ، كه هر فصل با روايت يكي از اعضاي خانواده نقل مي شود و اين تعدد راويها ، به خواننده مجال مي دهد ماجراها را از ديدگاه آدمهاي متفاوت ببيند و در يابد كه حقيقت هيچوقت چيز سهل الوصولي نيست و گاه آنچه حقيقت محض مي ناميم با نگرشي دقيق تر و تغيير زاويه ديد از حقانيت مي افتد كه اين به خصوص در تعاملات فرد با اجتماع پيرامونش بسيار قابل تامل است .
لطفا در را ببنديد كتاب ديگريست كه از مجابي خواندم كه علي رغم تخيل بسيار جذابيت ديگر آثارش را نداشت و كمي پراكنده به نظر مي رسيد و البته شهربندان را يادم رفت !! شهربندان اثر زيباييست . هرچند مشابه هايي دارد مثل 1984 يا رمانهايي از اين دست . اما به هر حال رمان جذابيست .
اما كتاب ( ج ):
از همان آغاز و با ديدن نام غير متعارف كتاب و طرح جلد عجيبش در مي يابيم كه با اثري غير معمول طرفيم . روي جلد سايه مردي ديده مي شود كه بالي عظيم با طرحي كه به سنگواره ها مي ماند از سمت چپ – البته بايد قاعدتا راست مي بود ! - بدنش روييده است ! و عنوان كتاب نيز به شكل يك حرف (ج) بزرگ كل صفحه را مي پوشاند .
داستان را كه شروع مي كني اين غير متعارف بودن به اوج مي رسد . شخصيت راوي داستان ، كسي نيست جز عبيد زاكاني كه در يك پروسه عجيب ديگر باره به اين دنيا احضار شده است ! چيزي شبيه تناسخ ! با اين تفاوت كه او در حال حاضر روح است ! روحي كه ديده مي شود و حضور موثر فيزيكي دارد . اين تخيل نويسنده شايد به تنهايي بتواند فقط يك يا دو فصل سرگرم كننده باشد اما مجابي با تيز هوشي تنها به اين تخيل بسنده نمي كند و نشان مي دهد كه اين موقعيت غريب براي او ابزاري ست براي بيان عقايدش درباره همه چيز !
و به راستي هم درباره همه چيز اظهار نظر مي كند : از سياست و فساد طبقه حاكم و نفوذ اجانب و بحثهاي فلسفي درباره چيستي جهان تا بررسي رسالت طنز و اصولا ادبيات و حتي عشق !
بسياري از فصول كتاب به نام آثار عبيد نام گرفته اند : موش و گربه ، اخلاق الاشراف ، رساله دلگشا و….چنانكه حتي من گمان بردم كه شايد همه نامها اشاره اي به آثار عبيد داشته باشد كه بعد از پرسش از جلال عزيز كه آثار عبيد را خوب مي شناسد ، به اين نتيجه رسيدم كه اين قضيه در مورد تمام فصول صدق نمي كند .
داستان سير خطي خيلي مشخصي ندارد . مي شود گفت هر فصل داستاني مجزاست با ارتباطهايي ظريف – در كاراكترها و پيرنگ – با ساير فصول.
يكي از فصول حيرت آور رمان از لحاظ پرداخت داستاني فصل ( روز به در شده ) است . در اين فصل نويسنده با تبجري شگرف ماجراي يك روز 13 بدر را با تشخص دادن به البسه و اشيا تعريف مي كند :
از جمع چادرهاي سياه و گلدار و سماور بخار كننده ، ظرفهاي چرب و چيل و سبزه هاي روبان زده پرگره ، يك روسري جناغي بالاي ساتين آبي بلند مي شود . جوراب كرم و ارسي مشكي همراهي اش مي كند ، پيرهن ساتين چرخي مي زند رقصان به طرف درختهاي صنوبر مي رود .
آن سوتر از پشت نارون ، پيراهن لاكي ، جليقه و شلوار قهوه اي چينهايش را صاف مي كند ، به يك راستا مي ايستد ، جوراب قهوه اي كفش شبرو سوراخدار قهوه اي را پيدا مي كند ، در آن مي رود و حركت مي كند . فاصله پيراهن لاكي با ساتين آبي پشت درختهاي صنوبر كمتر و كمتر مي شود ….
و به همين ترتيب مجابي داستان يك سيزده بدر را با تمام بازيها و بدمستي ها و عشق هاي پنهان و آشكار و قتلي كه رخ مي دهد تمام و كمال تعريف مي كند .
چنان كه از همين مثال نيز دريافتيد نثر داستان يك نثر ادبي و شعر گونه است كه با روايت غريب و شاعرانه آن و همچنين شخصيت راوي – كه خود عبيد است 0 سازگاري دارد.
از بين فصول ديگر كتاب دوست دارم به دو فصل اشاره مخصوص كنم :
( رساله دلگشا ) فصلي ست كه در آن با طنزي گزنده ، مجابي در قالب عبيد ، روشنفكر نماي مدعي مبارزه را به تمسخر مي گيرد . الان شايد داد خيلي ها در بيايد كه آي روشنفكرستيزي!! ولي توجه كنيد گفتم :روشنفكر نما ! مدعياني كه با خواندن 4 كتاب و 5 سخنراني و تكرار طوطي وار چيزهايي كه عميقا از آنها چيزي نمي دانند ، دهانشان را پر مي كنند و عالم و آدم را عوام كالانعام خطاب مي كنند و خود را رهبر مبارزه بر عليه – عليه چي راستي ؟! فرقي نمي كند !!! ( عليه ) باشد كافيست !!!- مي دانند .و عبيد به كمك بال جادويي اش كه بر دست راستش روئيده آينده هر يك را در حين صحبتهاي كنوني شان مي بيند و به آنها مي خندد .
و البته فصل ديگري كه دوست دارم از ان نام ببرم فصل شاعرانه و دلپذيري ست به نام عشاق نامه !
عبيد در ميانه باز آمدن به جهان كنوني - البته اكنون در اين داستان دهه 40 – 50 مي باشد – به عشق گرفتار مي شود . آن هم چه عشقي ! انگار عبيد با تناسخ يافته عشقي ديرين بر مي خورد و مي گويد :
تكرار معكوس يك صحنه در فاصله هفت سده به نظرم خرافي و مضحك آمد .شايد شباهتي دور داشت به آن صحنه و آن معشوق سفركرده . اما نه آن چنان كه حافظه فريبم دهد كه اين همان لحظه است و من برگشته ام و نازنين منتظر ظهور عصياني ست كه بتواند زير همه قول و قرارهايش بزند و باز با من بماند و آن شبها و روزهاي پر تلاطم مكرر گردد.
و چنين مي شود كه عبيد بر مي آشوبد كه يك روح نمي تواند عاشق شود . به خود هي مي زند كه درديرت را از اين بيشتر نكن ! …:
من دمسرد گفت : برخيز ! پيش از اين كه دير شود بگريز !
من ديوانه را شنيدم كه : بنشين تا قيامت همين جا !!
و عبيد مي نشيند به پاي اين واقعيت خيال گونه لطيف ! هر چند هنوز هم غر مي زند ! :
چرا بايستي دختران پنجره اي را بگشايند كه مردي غريبه كه در كوچه هيچ در ير ندارد به حالي برسد كه در انديشه باز ديدن آن چشم و لب و گيسو خواب بر او حرام شود ؟!
و بعد فلسفه مي بافد كه :
چه كسي مي دانست ! شايد عشقش مرا فرا خوانده بود تا دوباره رنجهاي طاقت سوز را بر من بيازمايد از پس آن همه تيرگي و شقاوت زمانه كه روحم را سنگستاني تاريك كرده بود !
و چنين مي شود كه عبيد در دام حادثه مي افتد و قلبش دوباره نمودي خاكي مي گيرد و او كه به واسطه روح بودنش توان گذشتن از همه ديوارها را داشته اين قابليت را از كف مي دهد ! چه ديگر قلب او توان گذشتن از ديوار را ندارد !!
چنان كه مي بينيد شاعرانگي و تصوير پردازي و نماد پروري در كليت اثر و به خصوص در اين فصل نمودي درخشان دارد .
خوب ! گوشه هايي از كتاب را برايتان باز خواني كردم و شمه اي از آن را برشمردم . اما به واسطه سبك كتاب تحليل كلي آن ممكن نيست . چون رمان (ج ) مجموعه اي از همه چيز است با كاراكترهاي فراوان كه مي آيند و نقش خود را بازي مي كنند و مي روند و تماميت اثر در يك هارموني پنهان رسالت تاريخي انسان – آن هم انساني چون عبيد – را به نمايش مي گذارد .
در پايان دوست دارم به سوالي كه خودم را خيلي به خود مشغول كرده بود اشاره كنم :
راستي بال عبيد ، بالي كه بر دست راستش روئيده ، چه معنايي دارد ؟! و اصولا نماد چيست ؟
جوابي كه من يافتم ، از دو ديالوگ كتاب منتج شده است . يكي صحبتي كه برادر عبيد – شاهين – با پسرش مي كند . او مي گويد :
آن پر كه تو مي گويي فقط ديوانگان مي بينند ، آنها فكر مي كنند دنيا همان خيال است . همين زندگي روزانه است كه ما در آن رنج مي كشيم ، اين وبا ، اين فقر ، اين گرسنگي و جنگ است . اين الكي خوش ها از بد و خوب دنيا فرار كرده اند و رفته اند قايم شدند زير پر خياليشان ، با آن عروسكهاي مرده و آن قصه هايي كه به لعنت خدا هم نمي ارزد ، نه به درد دنياي خودشان مي خورد نه به كار آخرت ما!!
خوب ! اسن ديالوگ شما را ياد چه مي اندازد ؟ معمولا چه گروهي با اين لحن خطاب مي شوند ؟!! اگر هنوز حرفم را نگرفته ايد ديالوگ بعدي را بخوانيد :
بلند ترين شهپرم ، به شكل شمشيري به جلو كمانه كرده بود ، خواستم آن را راست كنم ، نكش شكست ، از درون شاهپرم جوهري ارغواني جريان يافت ، قطره اي بر دامنم چكيد ، بر چلوار شكل حرفهايي را به خود گرفت كه تا خوب نگاهش كردم غزلي بود كه تا آن روز نسروده بودم . دفترچه ام را آوردم ، قطره ارغواني تا بر كاغذ مي چكيد صفحه را از هرچه به ياد مي آوردم در يك آن مي پوشاند و بقيه مطلب در صفحات بعد نوشته مي شد . چنان كه تا صبح شاهپر خونچكانم كتابي را به تمامي نويسانده بود.
روشن است كه چه مي خواهم بگويم ! به نظر من اين پر شاعرانگي يا تخيل روشن بين شاعرانه است . هديتي كه كوتاه بينان آن را خواب و خيالي مي دانند كه شاعر با آن از دنيا مي گريزد و براي شاعر منبع الهام شاعرانه است . و البته همان است كه عبيد از پس بالش آينده هر چيز را به وضوح مي بيند و در مكاشفه اي شاعرانه زمان و مكان را در مي نوردد و اتفاقا شايد به همين دليل اين بال بر دست راست روئيده است !
خلاصه اينكه :
(ج) جواب همه سوالهاي دنياست! جامعه ، سياست ، روابط اجتماعي ، اخلاق و هزار و يك مسئله ديگر !
و آن جواب اين است كه : بر همه شان بخند!!
آن جوري كه جواد مي خندد يا بهتر بگويم آن جوري كه عبيد مي خندد .از ميان منشور بال پرده درانشان ، مي شود ديد آينده همه آنهايي را كه لاف مردم را مي زنند ! ببين فسادي را كه بر چهره بشر شتك مي زند …ببين همه اين چيزهاي ناديده را و بر همه شان بخند ! كه اگر به انها نخندي ، به پوچي و حقارتشان ، آنها به بدبختي و فلاكت تو خواهند خنديد !به آنها بخند ! حتي اگر شده به درد !! مضحكه شان كن تا ديگر هيچ كسي ابهت دلقكوارشان را جدي نگيرد !
آن گونه كه عبيد خنديد و مي خندد !
×
خوب !
اين مطلب هم طولاني شد ! آخر نشد جايي براي دوتكه كردنش پيدا كنم !! خلاصه ببخشيد!
راستي ! يك خبر بيات ! هفت سنگ جديد منتشر شد !! پس كماكان هفت سنگ يادت نره !! همين طور بوسه بي فريادرس من را !!
با نظراتتان همراهم باشيد .
سيامك

