November 24, 2002 1:57 PM
سلام
بي طول و تفصيل ادامه بحث از مطلب گذشته كه در باب عشق مي نوشتم در پاسخ به نامه دوستم :
گفتم كه تمام حرف من در سلسله مطالبي كه مي نويسم و گاه به زعم شما اسير واژه مي شوم اين است كه بگويم هر كششي بين زن ومرد عشق نيست !
به نظر من طيفي از احساسهاي جذب كننده بين زن و مرد وجود دارد . از يك قرارداد اجتماعي به نام ازدواج يا يك محصول مشترك مورد علاقه مثل كودك ، يا ترس از تنهايي يا خوش آمدن يا دوستي يا مهر يا تفاهم يا تمايل جسماني بگيريد تا برسيد به عشق ! در اين بين هزاران حس جور وا جور كه خيلي هايشان از فرط بي توجهي ما نام ندارند ولي افتراقشان با كمي دقت محسوس است وجود دارند كه در خصوصيات زمين تا آسمان متفاوتند . يكي از زيباترين آثاري كه ديده ام به اين مهم اشاره دارد ، عشق سالهاي وبا از ماركز است كه مسلما در يكي از معرفي هاي كتابم راجع به ان خواهم نوشت . تنها اين را بگويم كه در اين كتاب چند دوجين رابطه مي بينيد و مي خوانيد كه همه با هم متفاوتند و تنها يكي عشق است !
حرف من اين است كه به هر كششي نام عشق نگذاريم . نتيجه آسان گيري هاي ما آن مي شود كه متفكري بزرگ مثل معلم شهيد مي نويسد : دوست داشتن از عشق برتر است ! الان از هر بچه مدرسه اي بپرسيد اين جمله را شنيده و از حفظ دارد! اما آيا چند تن از اين همه مي دانند كه دكتر در ابتداي اين مطلب مي آورد : خواستم بگويم عشق اما ديدم آن قدر به لجن كشيده اندش كه دلم نيامد ! بعد هزار دليل مي شمارد كه عشق اين و دوست داشتن آن ! و بعد هم سر آخر اين نتيجه سفسطه آميز را مي گيرد
! مي گويم سفسطه چون علي رغم همه احتراهي كه براي معلم شهيد قائلم به گمان من اينجا را درست نرفته است .
عشق كلمه ايست كه هزار سال تاريخ ادبيات ما و هزاران سال تاريخ را پشت خود دارد . درد ما درد واژه نيست ، درد مفهوم است ! چرا واژه را عوض كنيم ؟! بياييم و واژه را درست استفاده كنيم . آن چه دكتر دوست داشتن مي نامد ، همان است كه معناي ناب عشق است ! و آن چه از آن به عشق تعبير مي كند تفسير همه ناعشقهاست !و استاد با تغيير واژه تنها سبب شده اند كه كلمه زيبا و نمناك عشق كه چنانكه گفتم پيشينه اي عظيم دارد با كلمه اي كه به هيچ وجه آن خصائص را ندارد جا عوض كند . در واقع در اينجا استاد با تسليم شدن به تحريف جامعه ، خصلت معلم بودن خود را وا مي گذارد . بگذريم !
حرفم اين بود كه مفاهيم مختلف را با هم قاطي نكنيم و در اطلاق نام عشق به يك حس جاذبه سخت گير باشيم ،همين ! و هين است كه وقتي دوستم مي گويد كه تنها تفاوت ما با هم اين است كه من عشق را كلي تر مي بينم ، من هم با او اعلام موافقت مي كنم و مي گويم اتفاقا بحث در همين است كه در اين مورد نبايد اين قدر كليت داد ! عشق ورزي گوهري ديرياب است ! آن قدر ديرياب كه فروم اين سئال را مطرح مي كند كه حالا كه اين قدر دير ياب است و دنيا به آن بي اعتنا ، آيا عاشق شدن امكان پذير هست ؟! ( و البته خودش جواب مي دهد كه آري! )
پس به نظر من عشق يك احساس خيلي خاص است با جوانب و مختصات معين و دير ياب . چيزي كه اصلا سهل الوقوع و سهل الوصول نيست . توجه كن !مي گويم حتي سهل الوقوع هم نيست !
من عشق را احساسي مي دانم كه داراي همه آن آثار و تبعاتي ست كه بسيار از آن خوانده و ديده و شنيده ايم . چنان حسي اگر قرار بود اين قدر سهل الوقوع باشد كه به هر تمايلي – هر چند شديد – نام عشق بتوان گذاشت ، اين همه توجه و تكريم را بر نمي تافت . من مي گويم –براي صدمين بار گمانم !- بياييم دچار التقاط حس نشويم ، همين !
و در پايان به نكته اي كه در آخرين نامه دوستم كه در حقيقت تكمله نامه قبلي ست و دو سه روزيست به دستم رسيده اشاره كنم و تمام .دوستم نوشته اند : آيا تو به وجود سطح در عشق معتقدي ؟! چون تو به رشد عشق معتقدي پس عشق سطح دارد كه مي تواند از سطحي به سطحي رشد كند . پس در اين صورت عشق مادري هم عشقي ست در سطح خودش و ….
به گمانم دوست من در حقيقت مي خواهند نتيجه بگيرند كه هر حسي مثلا همان عشق يكطرفه هم مي تواند سطحي از عشق باشد ، حالا گيرم پايين تر !
اما باز هم اگر به من لفاظ نگوييد ، به رسالت كلمه ، جمله و دقت نظر در هنگام خوانش تاكيد مي كنم .
دوست خوبم !
من نوشته ام : عشق رشد دهنده است ! رشد دهنده با رشد كننده خيلي فرق دارد !!
عشق براي من و او رشد ايجاد مي كند . من و او رشد مي كنيم ! عشق يك بي نهايت است ! يك بي نهايت چگونه رشد مي كند؟! بارها اين تمثيل را در باب عشق به كار برده ام : عشق لازمان و لا مكان است ! چنين موجودي اصولا آيا چگونه اندازه گرفته مي شود كه بشود گفت رشد كرده يا نكرده ؟!!
ما رشد مي كنيم در پرتو عشق و مانند آينه اي كه زنگار ذره ذره از آن زدوده مي شود اين توان را مي يابيم كه كه سهم بيشتري از نور خورشيد عشق را باز پس دهيم و بنمايانيم . توجه كن ! خورشيد همان خورشيد ديروز است ، فقط زنگار من كمتر شده ، همين !
اين كه مي بينيد به زبان تمثيل حرف مي زنم نه از روي آرايه بندي و قبولاندن حرف به مدد زيبايي هاي كلامي ست . راهي جز اين نمي بينم وقتي كه دارم از موجودي محيط بر خود سخن مي گويم . چنان كه خدا آنگاه كه مي خواهد از پديده هاي لازمان و لا مكاني مثل بهشت و جهنم سخن بگويد به تمثيل مي گويد و خود اشاره مي كند اينگونه مي گويم تا بفهميد !
و من هم براي اينكه خودم درك كنم ، براي خودم تمثيل مي آورم تا به درك روشن تري برسم .و اين اصلا يك تعارف نيست ، چه چنان كه گفته ام اين نوشته ها بهانه اي مي شود براي من كه در بحثي رو در رو – اگر سعادت باشد با دوستان ديگر مثل همين دفعه و اگر نباشد با خودم – به تنظيم درونيات و باورهايم دست بزنم و به همين خاطر اينجا را خيلي دوست دارم . هرچند در كنار اين ، باز چنان كه گفتم ، همين تاملات ممكن است موجب چالشي در ذهنيت خوانندگان شود كه نتيجه اين چالش هر چه باشد مبارك است .
×
خيلي نوشتم ! مي دانم كه خسته شديد ! تكمله نامه دوستم بندهاي ديگري هم دارد كه با اجازه از اين عزيز در بحث تنفسي ايجاد كنيم و در بازگشتي مجدد به بحث عشق دوباره همين بحث و البته تبعاتش را ادامه مي دهيم !
با نظراتتان بحث را پربار تر كنيد.
سيامك

