November 16, 2002 11:44 AM
سلام
امروز شعري از نزار قباني و شعري از پابلو نرودا را برايتان ترجمه مي كنم .
تنها يك نكته كه شعر نزار قباني با ترجمه زيباي موسي بيدج در كتاب بلقيس و چند عاشقانه ديگر با عنوان فال قهوه به فارسي برگردان شده است كه آن ترجمه را مي توانيد در وبلاگ اشكان عزيز و در اين لينك ببينيد . اما از آن جا كه متني كه من از ترجمه انگليسي اين شعر داشتم در پايان بندي شعر با متن ترجمه آقاي بيدج متفاوت بود و اين بند حذف شده به نظرم زيبا آمد آن را مجددا و البته با استفاده بسيار از ترجمه آقاي بيدج ترجمه كردم. خلاصه اينكه اين ترجمه محصول مشترك من و آقاي بيدج است!
( پيشگو )
نزار قباني
زن
پيش رويم نشست
با هراسي در چشمانش
بر فنجان وارونه دقيق شد
و گفت :
پسرم ! غمگين مباش!
تقديرت عاشق شدن است
و هر كه در اين راه بميرد
در شمار شهيدان است !
ديرزمانيست كه من فال مي گيرم
اما هرگز فنجاني
مثل فنجان تو نخوانده ام
و غمي چونان غم تو نديده ام !
تقديرت اين است كه بر درياي عشق
هماره بي بادبان باشي !
زندگي ات مقدر است
كتابي باشد از اشك
و زنداني در ميانه آب و آتش !!
اما
علي رغم همه دردهايش
علي رغم اندوهناكي اش
همراه ماست
، شب و روز ،
علي رغم باد و باران و گردباد ،
عشق
پسرم !
هميشه بهترين تقدير خواهد بود !
در زندگي تو زني ست
پسرم !
چشمانش بسيار زيباست ، سبحان الله !
مي تواند تمام دنياي تو باشد …
اما
آسمان تو باراني ست
و راه تو بسته …بسته !
پسرم !
دلدار تو خوابيده است
در قصري محصور .
هر كس به ديوار باغش نزديك گردد ،
به اتاقش وارد شود ،
يا سعي كند خرمن گيسوانش را دسته كند ،
زن
ناپديد خواهد شد …
نا پديد خواهد شد !
پسرم !
او را همه جا خواهي جست
از امواج سراغش را مي گيري
و از كرانه درياها !
اقيانوسها را مي پيمايي
و اشكهايت چونان رودي سرازير مي شوند !
در پايان زندگي
در خواهي يافت كه دلدارت
نه سرزميني دارد
نه خانه اي
نه نشاني !
تو ، تنها ،
به دنبال ردي از دود بوده اي !
چقدر سخت است ،
پسرم !
عشق به زني كه
نه سرزميني دارد
نه خانه اي !
××××××××××××××××
و اما شعر نرودا كه باز هم از انگليسي ترجمه كرده ام :
( عشق )
پابلو نرودا
به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !
چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!
به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكرههاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !
صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !
نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر شنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !
به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !!
××××
عشق مهمان هميشه دلتان !
زير نويس !!!: راستي بازم مي گم : هفت سنگ يادت نره !!!!!
سيامك

