November 11, 2002 11:51 AM
سلام
خوب ! نوبتي هم كه باشد نوبت بحث شيرين عشق است!
چند نكته پيش از ادامه بحث :
اول اينكه از دوستاني كه بحث قبل را نخوانده اند خواهش مي كنم اول آن را بخوانند كه ارجاعات به آن زياد است.
دوم اينكه دوست عزيز من را كه به خاطر داريد ؟! گفتم كه ايشان بحث قبلي مان را ادامه داده اند و از همين حالا به شما مژده بدهم كه بحث بسيار جذابي شده است ! اما به خاطر اينكه گسستگي در مطالب ايجاد نشود مجبورم ابتدا اين بحث فعلي را تمام كنم تا مجددا به آن باز گردم . به هر حال منتظر باشيد كه بحث يكسويگي يا دوسويگي عشق ادامه مي يابد ! آن هم به داغ ترين شكل !! راستي به نظر شما عشق مي تواند يكسويه باشد يا اينكه صرفا احساسي دو سويه است ؟!
سوم اينكه در مورد بحثي كه هم ا كنون داريم - بررسي صحت جمله ( عشق كور است ! ) – دوستي – من نمي دانم چرا اين دوستان من همه تمايل به بي نام بودن دارند !! – بعد از ابراز لطف و شرمنده كردن حقير در تاييد عرايض بنده نوشته اند كه :
( به نظر من تفاوت معيارهاي فرد با اجتماع و حتي خانواده نمي تواند دليل مناسبي براي سركوب عشق باشد اما گاهي ما در خود تعارض داريم ! يعني همان بحث تفكر عقل مدار كه مي خواهد همه چيز را با حساب دودوتا چهار تا بسنجد و هنگامي كه منافع خودش را در خطر مي بيند آن چه را پيش از اين ادعا مي كرده است ارزشمند است ، رد كرده و ضدارزش مي شمارد !متاسفانه اكثر ما اينگونه ايم ! در حاليكه بايد واقعيت را پذيرفت و طرف مقابل را با تمام خصوصياتش به دور از خيال پردازي شناخت . به نظر من در اين راه ، خودشناسي قدم اول است و ما تنها بعد از شناخت كامل خودمان مي توانيم به شناخت مناسبي از ديگران برسيم .كسي كه اين خصيصه را داشته باشد نيازي به تغيير ديگران ندارد . يا آنچه ديده مي پذيرد يا رها مي كند. )
من با مطالبي كه دوستمان مطرح كرده اند موفقم به خصوص با قسمت انتهايي بحث كه بر لزوم شناخت مناسب از خود اشاره مي كنند كه بعدها بيش از اين راجع به آن سخن خواهم گفت.
اما دوست بسيار مهربانم زهراي عزيز نيز مانند هميشه به من لطف داشته اند و بعد از تاييد كليت بحث از تناقضي كه برايشان ايجاد شده بود سخن گفته اند كه سوال بسيار جالب و تيز بينانه ايست .ايشان پرسيده اند :
مگر نه اينكه در منطق عاشقانه ( او ) مركز عالم است و ما قرار است با اين منطق تماميت معشوق را دوست داشته باشيم و تلاش براي تغيير او نكنيم ؟! پس چگونه شما مي گوييد كه …در منطق عاشقانه من مي كوشم كه او رشد كند ؟! رشد هم نوعي تغيير است ! پس چگونه شما در جهت اين تغيير مي كوشيد ؟!
واقعا خوشحالم از اينكه خوانندگاني اين قدر دقيق به بحث نگاه مي كنند.
اما پاسخ من : درست است كه در منطق عاشقانه ( او ) مركز عالم است اما اين به آن معنا نيست كه من از ( او ) خدايي ديگر مي آفرينم ! او هم انساني ست مثل من با كاستي ها و فزوني هايي كه لازمه انسان بودن است و مانند همه انسانها به واسطه پديده بودنش هم در معرض تغيير است و هم داراي قابليت رشد . اين كه من مي گويم در منطق عاشقانه بر خلاف منطق عاقلانه ما كل نگريم و تماميت را مي پذيريم و دوست داريم به معناي اين است كه من ( او ) را به عنوان يك انسان دوست دارم با جميع شرايطش ! از سوي ديگر تغييري كه منطق عقل مدار قصد ايجاد آن را دارد تغيير در راستاي اهداف ( من ) يا لااقل بر اساس ايده آلهاي ( من ) است حال آنكه رشد حاصل از منطق عاشقانه در راستاي ايده آلهاي خود ( او ) و اهداف ( او ) ست !
در واقع من – يا بهتر بگويم عشق من !- به او كمك مي كند كه به منتهاي كمال انساني خود در راستاي عقايد و سلايق خودش برسد نه در راستاي عقايد و سلايق من! و در نتيجه او از ظرفيتهايي رشد خود – كه به واسطه انسان بودن داراست – استفاده مطلوب خواهد كرد . اميدوارم پاسخي در خور و دور از ابهام داده باشم .
×
و اما ادامه بحث!
داشتم مي گفتم كه حاصل استفاده از منطق عاقلانه در رابطه عاشقانه دو چيز است :
1- تغيير و استحاله معشوق كه حتي اگر با ممانعت خود او مواجه نشود به تخريب رابطه و مسخ آن مي انجامد كه در مورد اين موضوع در بحث قبل مفصلا سخن گفتم .
2- اما اتفاق ديگر با موضوع اصلي بحثمان – آيا عشق كور است ؟!- ارتباط عمده دارد !
ممكن است عشق در يك موقعيت احساسي شديد و در نتيجه زمينه هاي مختلف اجتماعي و فردي ، منطق عاشقانه خود را از دست بدهد و چشم بر همه صفاتي كه عقل نمي پذيرد ، بربندد !! توجه كنيد ! چشم پوشي نمي كند ! بلكه اصولا نمي بيند!!
سوء تفاهم ( عشق كور ) دقيقا از همين جا وارد مباحث عوامانه و حتي روشنفكرنمايانه ما شد! غافل از اينكه احساس فاقد منطق عاشقانه ، اصولا عشق نيست!!
متاسفانه ذهنيت رايج بر اين است كه معيار باز شناسي شدت عشق ، حرارت و شوق و ديوانگيهاي مربوطه در راه رسيدن به معشوق است ! شك نيست كه عشق فاقد اينها نيست اما به قول فروم شدت احساس اوليه تنها درجه تنهايي گذشته را نشان مي دهد!! بنابراين دليل نمي شود كه يك رابطه احساسي پر قدرت ، عشق تلقي گردد . عشق لوازم و اختصاصاتي دارد كه با آن باز شناخته مي شود و هدف من از نوشتن اين سري بحثها ، صرفا تبيين همين اختصاصات – البته از ديدگاه خودم - مي باشد .يكي از همين احتصاصات ، دارا بودن منطق عاشقانه است . كه چنانكه گفتم رابطه احساسي مورد بحث به طور كامل آن را از دست مي دهد .
اما در اين ميان سوالي زيركانه و به جا هم وجود دارد :
پس اين وسط ماجراي ليلي و مجنون چه مي شود؟! مجنوني كه مي گويد اگر بر ديده مجنون نشيني / به غير از خوبي از ليلي نبيني !
به نظر من اينجا مجنون اصولا به حقيقت بيني عاشقانه اشاره دارد .او در ليلي آن را مي بيند كه ديگري نمي بيند . يعني يك بينايي مضاعف نه نابينايي !!
عاشق در معشوق حقايقي را مي بيند كه به چشم من و تو نمي آيد . اين حقايق زاييده خيال نيست بلكه زاييده حقيقت بيني خاص عشق است كه ظرافتها را درك مي كند .
از سوي ديگر چنان كه مي دانيد در اين داستان مدعي به زشت بودن ليلي اشاره مي كند و مجنون در پاسخ چنين مي گويد. حال يك سوال : اين تجربه چند بار براي شما اتفاق افتاده است كه زيبايي ظاهري يك فرد تحت شعاع زيبايي دروني او قرار گيرد ؟! كاري به جنسيت طرف مربوطه ندارم و همچنين به هر دو وجه اين قضيه مي خواهم استناد كنم ! يعني چه روي زيبايي كه در كنار باطني كريه زشت مي شود و چه روي نا زيبايي كه در پرتو باطني درخشان به جلوه در مي آيد !
و عشق به طور اخص به سبب عمق نگري و حقيقت بيني اش چنان كه گفتم به زيبايي هاي پنهان معشوق دست مي يابد و آنها را مي ستايد و اتفاقا رمز پايداري عشق و تداومش نيز همين كاوشها و يافتنهاي مكرر است .
به قول نرودا كه در شعر مشهورش ( بانو ) مي گويد :
آنگاه كه به خيابان مي آيي
نگاه كسي را به دنبال نمي كشاني !
كسي تاج بلورينت را نمي بيند !
كسي بر فرش سرخ زرين زير پايت نظري نمي افكند !….
و تمام اينها را تنها شاعر عاشق مي بيند و در حاليكه ( عقل ) او مي داند :
بسيارند از تو بلندتر / بلندتر
بسيارند از تو زلال تر / زلال تز
بسيارند از تو زيباتر / زيباتر !….
به ديدن زيباييهايي دست مي يابد كه ديگران نمي بينند و با بانويش دستادست عشق به شنيدن موسيقي دلهايشان مي پردازند :
… تنها تو و من !
و اما سوال پاياني بحث : پس ما چه بايد بكنيم در اين جدال منطق عاقلانه و منطق عاشقانه ؟!
به گمان من قبول كردن و به رسميت شناختن طرف مقابل با تمامي ابعاد و خصوصياتش و دوست داشتن اش به عنوان موجودي واحد – در حقيقت همان كه منطق عاشقانه مي گويد ! – راه حل نهايي ست !
آن چنان كه نزار قباني در شعر هوشمندانه اش مي گويد :
مي خواهم تو را در تو نگه دارم !
به نظر من اين شعر ناظر بر معنايي ست كه گفتم . در واقع ( تو ) ي اول ديدگاه شاعر عاشق و ( تو ) ي دوم حقيقت معشوق است . يعني نزار مي خواهد واقع بيني يا بهتر بگويم – حقيقت بيني – عاشقانه اش را حفظ كند . آن سان كه نه زيبايي حقيقتي از ياد برود و نه آن كه بتي شايسته پرستش خلق شود !
چنين باد!
همراهيم كنيد .
سيامك

