October 25, 2002 5:15 PM
سلام
امروز ترجمه دو شعر را برايتان مي گذارم از دو مليت كاملا متفاوت و از دو زمان كاملا مجزا !
هر دو شعر عاشقانه اند اما يكي طعم دوره اليزابت انگلستان را دارد و يكي يادآور زندگي كويري مردان عرب است.
و عشق در اين ميانه حديثي نامكرر در دالان تاريخ است و زيبا براي آنها كه شنوا باشند!
بشنويد:
( حضور بانوي من )My lady’s presence
هنري كنستابل ( 1562-1613)Henry constable
حضور بانويم
رزها را سرخ مي كند
از شرم لبهايش !
گلبرگهاي سوسن
از حسادت دستان سپيدش
رنگ مي بازند!
آفتاب گردان
ميان او و خورشيد
دلدل مي كند !
ارغوان
در خوني كه او از قلبم مي ريزد
بيرنگ مي شود!
خلاصه بگويم:
زيبايي گلها از اوست
چنان كه عطرشان
از تنفس شيرينش !
گرماي حيات
از پرتو چشمانش در زمين مي جوشد
تا رويش دانه ها شتاب گيرد .
با باراني كه از چشمم مي باراند
آبشان مي دهد
وآنگاه
در ميانه رگبار
ناپديد مي شود …!
××××
و دومي را هم بشنويد :
آنگاه كه دوستت دارم
نزار قباني
آنگاه كه دوستت دارم
زباني جديد متولد مي شود
شهرهايي جديد
كشورهايي نو يافته !
ساعتها مثل آلاله ها نفس مي كشند
گندم لا به لاي صفحات كتاب مي رويد
پرندگان از چشمانم پر مي كشند
با بشارت عسل !
كاروانها از سينه هايت به حركت در مي آيند
با بار ادويه هندي !
انبه ها مي افتند
جنگلها طعمه حريق مي شوند
و حبشي
خواب شكست را مي بيند !
آنگاه كه دوستت دارم
سينه هايت شرم را به دور مي افكنند
رعد و برق مي آغازد
شمشير !
طوفان شن !
آنگاه كه دوستت دارم
شهرهاي عرب از جا مي جهند
و در برابر سكوت قد علم مي كنند .
اعصار انتقام
در برابر قوانين طائفه مي ايستند !
چنانكه من
آنگاه دوستت دارم
در برابر زشتي مي ايستم !
در برابر پادشاهي نمك !
در برابر برقراري بيابان !
و بر عشقت پاي مي فشارم
تا رستاخيز فرا رسد
تا رستاخيز فرارسد ،
تا رستاخيز فرا رسد !
سيامك

