October 15, 2002 6:38 PM
سلام
امروز يه داستان خيلي قشنگ و خيلي دقيق رو از شل سيلور اشتاين براتون ترجمه مي كنم . اين داستان دستم كه رسيد اسم نداشت. مس تونستم اسمشو بذارم : ماجراي درخت و پسر كوچولو ! يا شايدم : راستي عشق همين نيست ؟!!بعد كه دنبالش گشتم ديدم به انگليسي اسمش مي شه : The giving tree
يه چيزي تو مايه هاي درخت بخشنده يا درخت دست و دلباز !اما من همون عنوانايي كه خودم گذاشته بودم رو بيشتر دوست دارم ! شما چي فكر مي كنين ؟
لذت ببرين :
روزي روزگاري درخت سيب بزرگي بود و پسر كوچولويي ! اونا ساعتاي زيادي رو با هم مي گذروندن . پسر كوچولو لا به لاي شاخه هاي درخت بازي مي كرد ، رو ريشه هاش مي خوابيد و سيباشو مي خورد . درخت عاشق پسر گوچولو بود !
يه روز پسر كوچولو پيش درخت اومد. درخت با خوشحالي سري تكون داد كه : يالا ! بيا بازي كن !
اما پسر ديگه يه پسر كوچولو نبود !! اون مرد جووني شده بود كه مي خواست رو پاهاي خودش بايسته و زندگيش رو بسازه .
درخت گفت : هي ! بيا سيبامو ببر بفروش !
جوون فوري دست به كار شد و درخت سر حال اومد !
سالها گذشت و درخت، بي مرد جوون ، تنها بود .
يه روزي دوباره اون برگشت . درخت شاد شد اما مرد جوون مي خواست به زندگيش سر و ساموني بده و خونه اي بسازه .
درخت گفت : هي ! بيا شاخه هاي من رو ببر و واسه خودت يه خونه بساز!
چوون فوري دست به كار شد و درخت سرحال اومد!
سالها گذشت و درخت دلش واسه دوستش تنگ شده بود .يه روزي اون برگشت . حالا پيرتر شده بود و خسته از زندگي !
دلش مي خواست از همه چيز ببره !
درخت گفت : هي ! بيا من رو ببر و واسه خودت يه قايق بساز و به سفر دور دنيا برو !
مرد فوري دست به كار شد و درخت سر حال اومد!
سالهاي سال گذشت ، فصلا اومدن و رفتن و … درخت خيلي تنها بود ! اون دلش واسه دوستش تنگ شده بود و هميشه به روزاي خوب و شادي كه با هم داشتن فكر مي كرد !
بالاخره يه روز دوستش رو ديد كه از تپه بالا مي آد و … درخت جوني گرفت !
اما اون پسر كوچولو ديگه پيرمردي شده بود كه ناي بازي و نون در آوردن و سفر رفتن رو نداشت ! اون خيلي خسته بود !
درخت گفت : هي ! دوست من ! براي من هنوز كنده زيبايي باقي مونده ! نمي خواي بشيني و نفسي چاق كني !
پير مرد نشست و … درخت سر حال اومد !!
عاشقانه هاي زندگيتون پر دوام !
سيامك

