October 7, 2002 12:52 PM
سلام
بركرديم به بحث عشق!
اگر يادتان باشد در دو بحث اخير داشتيم با يكي از دوستان راجع به يكسويه يا دوسويه بودن عشق بحث مي كرديم .
اي ميل زيبايي از وحيده عزيز به دستم رسيد كه در بحث شركت كرده بودند و نظرات جالبي داشتند.حيفم آمد كه از آن استفاده نكنم.ضمن تشكر از ايشان كه امكان گسترش و چند صدايي شدن بحث را فراهم كرده اند نظرات ايشان و نظرات من را راجع به آنها بخوانيد.نظرات ايشان – البته با ويرايش من جهت يكدست شدن كليت متن - داخل پرانتز آمده است .
وحيده خانم پس از اظهار لطف نوشته اند :
( … راجع به عشق دوجانبه كاملا با تو موافقم . البته عشق مي تواند يكجانبه شروع شود و به دوجانبه بودن ختم شود.)
در مورد شروع يكجانبه و ختم شدن به دو جانبگي من نظرم را در قسمت دوم توضيح دادم.مثلا ممكن است يكي از دو طرف گيرنده هاي قويتري داشته باشد ! بنابراين زودتر جريان سيال عشق را احساس و بعد هم طرف مقابل را خبردار كند . به همين سادگي !! البته اين فقط يك نظر است و البته نظر من !!
( …البته در تمام اين بحثها منظورت از عشق ، عشق بين دو جنس مخالف است و گرنه عشق به يك ايده يا وطن يا مذهب و خدا طبيعتا يك طرفه است.)
در مورد انواع عشق در توضيحاتي كه بر كتاب هنر عشق ورزيدن اثر اريك فروم دادم گفتم كه او عشق را صاحب انواعي مثل عشق برادرانه ، عشق مادرانه ، عشق به خدا و عشق جنسي و … مي داند. ولي همانطور كه با دلايلي همانجا گفتم من انواع ديگر عشق را در اكثر موارد به دليل يكسويه بودن نمونه كاملي از عشق نمي دانم . مگر عشق به خدا آن هم در اوصافي كه از صوفيان و عارفان قرن 7 و 8 داده مي شود كه فعلا و در حال حاضر گمانم همچون چيزي يافت مي نشود !! يا لااقل بسيار كم است.
وحيده عزيز گفته اند : ( عشق يك طرفه مازوخيستي ست . )
هر چند قبول دارم كه اين حس يكطرفه آزارنده است اما اين اظهار نظر را با اين غلاظ و شداد ! قبول ندارم .مازوخيسم و ساديسم تعريفهايي پيچيده در روانپزشكي جديد هستند. ديگر آنها را مثل قبل تعريف نمي كنيم . براي مثال حتي در روابط جنسي گفته مي شود كه اصالت در رابطه جنسي با لذت بردن دوجانبه است لذا اگر در هر شكلي از رابطه لذت دوجانبه ايجاد شود آن شكل نرمال و در صورت عدم حصول اين شرط غير نرمال مي باشد .مي بينيد كه تعريف نرمال خيلي عوض شده است كه البته به نظر من درست تر هم به نظر مي رسد . بنابراين مفهوم مازوخيسم هم به همين شكل تغيير كرده است .به خاطر همين فكر نمي كنم اين عنوان براي اين موضوع صحيح باشد.
( …به نظر من همانطود كه خودت معتقدي در عشق ظاهرا منطقي وجود تدارد .يعني اينكه بعضي وقتها از كسي خوشمان مي آيد و به مرور عاشقش مي شويم در حاليكه اصلا فكرش را هم نمي كرديم ! اين شايد به اين خاطر است كه از ضمير ناخودآگاهمان خبر نداريم .يعني اگر خود را خوب بشناسيم منطق خوبي براي عاشق شدنمان پيدا مي كنيم .)
گمان نمي كنم جايي عشق را بي منطق خوانده باشم .اتفاقا درباره منطق و عشق در بحثهاي قبليم به شكل گذرا اشاره كردم كه عشق به نظر من بي منطق نيست بلكه منطق خاص خودش رو دارد ! منطق عاشقانه!! اين منطق بر خلاف منطق عاقلانه كه مآل انديش است منطقي ديگر انديش است . به عبارت ديگر ، محوريت اين منطق ديگريست نه خود ! به خاطر همين عقل گرايان مي گويند عشق بي منطق!! در حاليكهآنها تنها منطق عاقلانه را لحاظ كرده اند كه عشق از آن عاريست! با تشكر از وحيده عزيز به خاطر يادآوري اين مطلب ان شاءالله به زودي در اين مورد يك مطلب جداگانه مفصل خواهم نوشت.
وحيده عزيز در ادامه مي گويند : (… عشق وسيله ادامه زندگي به مطبوع ترين شكل ممكن است .)
راستش را بخواهيد اين سوال كه عشق وسيله است يا هدف؟ بحث هميشگي من با يكي از دوستان بسيار فرهيخته ام بود ! ايشان معتقد بودند كه عشق وسيله اي براي وصول به اهداف غايي حيات است و من مانند اريك فروم معتقدم كه عشق هدف غايي و نهايي زندگي ست !! والبته ما هر كدام دلايلي داشتيم و داريم كه حسابي مفصل است و مبحث جدايي را مي طلبد.( طبق معمول ان شاء الله به زودي ! )
( مسلما بايد عقلي در ايجاد عشق دخيل باشد هرچند شايد خارج از درك ما ! …)
هر چند با دخالت مستقيم عقل در فرايند ايجاد عشق خيلي موافق نيستم و به گفته بهتر عقل را در اين زمينه – به علت خويش محوري عقل كه با ديگر محوري عشق در تضاد است - ناكارا مي دانم اما بايد عرض كنم كه از لحاظ علمي نيز براي علت ايجاد عشق نظريات زيادي – تا آنجا كه من اطلاع دارم - وجود ندارد. راستش را بخواهيد هنوز هيچكسي تفسير دقيقي ارائه نكرده است كه چرا ما عاشق كسي مي شويم و عاشق كس ديگري نه ! تنها يك نفر آن هم روانشناس و روانكاوي بزرگ به اسم پروفسور وايس كتاب درخشاني دارد به اسم ( تنها عشق حقيقت دارد ) كه به تئوري جالبي در آن اشاره مي كند كه اگر عمري باقي بود در بحث معرفي كتاب آينده تفصيلا درباره آن خواهم نوشت.تنها به طور خلاصه بگويم كه او با تئوري تناسخ ، عشق را تفسير كرده است!! حتما اين مطلب را بخوانيد ! گمانم جالب باشد!!
وحيده عزيز همچنين گفته اند : ( عشق يك طرفه مثل جريان تكامل موجودات در داروينيسم ، يك جهش منفي ست ! و در نتيجه محكوم به فنا .اگر طور ديگري بخواهيم تجسمش كنيم بايد گفت عشق مثل يك دانه است اما براي رشد نياز به آبياري عاشقانه طرف مقابل نيز دارد . عشق مثل كودكي ست كه بايد هر دو طرف در به وجود آوردن و بزرگ كردنش همكاري كنند .به گمان من كساني كه به عشق يك طرفه باور دارند انسانهايي بسيار درون گرا هستند و متاسفانه معمولا به شدت آسيب مي بينند و اصولا جامعه ما آنها مثل موجوداتي غير عادي و وصله ناجور مي بيند .)
با قسمتها ابتدايي اين بخش از نظرات دوستم كاملا موافقم . در مورد درون گرا بودن صاحبان تفكر يكسويگي عشق هم با ايشان تا حدودي موافقم هرچند باز هم نه با اين شدت و غلظت و قطعيت!! گاهي برعكس يك برون گرايي فوق العاده به اضافه يك اشتباه در تشخيص احساسات مي تواند منجر به بيان اشتباهي – البته به گمان من - احساسي يكسويه به نام عشق و دردسر هاي متعاقب آن شود!
اما در مورد وصله ناجور بودن و عدم پذيرش جامعه : به نظر من اين دليل خوبي براي رد نظريه يكسويگي عشق نيست ! چون تاييد يا عدم تاييد جامعه ملاك درستي براي رد و قبول يك انديشه نيست. تاريخ نشان داده است كه نظريات بي شماري – حتي در مقولات كاملا علمي – در زمان خود با تمسخر عموم جامعه رو به رو شده اند و بعدها صحتشان تاييد شده است.اصولا مقوله عشق – با تمام جلوه هايش - چنان كه نزار قباني هم مي گويد در شرق مظلوم است! هر چند كه در شعار بسيار طرفدار دارد ولي در واقعيت عاشقان تنهايانند ! به قول دكتر شريعتي تنهايي زاده دو چيز است : عشق و بيگانگي!
دوست مهربان من در پايان مي گويند :
( اما الحق و الانصاف از يك مسئله نمي توان گذشت .آن هم اينكه اگر قرار باشد با معجزه عشق طرف مقابل را عاشق كني در حقيقت اين نشان مي دهد كه خودت را آن قدر دوست داري كه مي خواهي ( او ) هم اين ( خود ) را دوست داشته باشد ! پس اينجا عامل خود دوستي و خودخواهي است ! در حاليكه در عشق يكطرفه اين خودخواهي وجود ندارد . شايد بشود گفت كه طرف خودش را دوست ندارد و در نتيجه برايش مهم نيست كه معشوق دوستش داشته باشد يا نه . بعد اين مشكل پيش مي آيد كه كسي كه خودش را دوست ندارد چگونه مي تواند ديگري را دوست داشته باشد ! …)
از دوست خوبم ممنونم كه اين چنين دقيق مي انديشند و ما را نيز در انديشه ورزيشان سهيم مي كنند و خوشحالم كه بحثهاي ما به چنين انديشه ورزيهايي مي انجامد.در اين مورد تنها بگويم كه خود را دوست داشتن با خود خواهي و خودفريفتگي خيلي متفاوت است !!
موردي كه در زايش عشق پيش مي ايد مصداق كامل دوست داشتن خود است كه اريك فروم – والبته من! – معتقد است كه يكي از اصول اوليه ايجاد عشق مي باشد! كسي كه خود را دوست ندارد نمي تواند هيچكسي را دوست داشته باشد! اين مفهوم با خودخواهي كه توجه بيش از حد به خود و از بين بردن نفع ديگران در راستاي حصول به منافع خود هست تفوت اساسي دارد.
البته اين نظر مخالفاني هم دارد : فرويد معتقد است كه عشق به خود بازگشت ليبيدو به سوي خود است .او نوع متعالي اي براي اين قضيه بر نمي شمرد.
چنان كه كالون نيز مي گويد عشق به خود نوعي طاعون است!
اما فروم چنانكه گفتم با رد اين دو نظر معتقد است كه نه تنها خودخواهي عينا عشق به خويشتن نيست بلكه درست به دليل فقدان آن به وجود آمده است!البته دلايل اين حرف بسيار زياد و مفصلند كه باشد براي بعد .تنها اين جمله را به عنوان حسن ختام بحث – البته در اين مرحله – ذكر مي كنم :
بايد خود را نيز به اندازه ديگري دوست بداريم .قبول زندگي خود ، سعادت ، رشد و آزادي خويش ريشه هايش در استعداد مهر ورزيدن آبياري مي شود يعني منوط هستند به دلسوزي ، احترام ، حس مسئوليت و دانايي .فردي كه قادر است عشق بورزد و عشق ئرزي اش با باروري همراه است خودش را نيز دوست دارد . كسي كه فقط بتواند ديگران را دوست بدارد اصلا معني عشق را نمي داند!
باز هم ممنون از وحيده عزيز به خاطر همراهي و همفكري صميمانه اش .
همچنان منتظر نظرات دوست خوبم و وحيده عزيز و ساير خوانندگان عزيز هستم تا بحثمان پر بار تر شود.
همراهي ام كنيد .
سيامك

