October 5, 2002 8:42 PM
سلام
ترانه اي كه مي خوانيد پيشكش است به يغما گلرويي و ترانه زيبايش بازيگر (نقاب)
حرفاي نگفته
خيلي مشكوكه تو سنگا
يه نفر آينه پوشه !
هموني كه توي كوچه
غزلاشو مي فروشه !

رفقا ! دروغ محضه !
داره بازي در مياره
اشكو از دستاي خيسش
توي چشمونش مي ذاره !
لرزش شونه شو ول كن !
كلك هميشگي شه !
خيلي وقته ديگه هق هق
واسش آب و نون نمي شه !
عمريه كه توي شعرش
داد عشق و دل كشيده
من نه ! از خودش بپرسين
تا حالا عشقو چشيده ؟!
مي دونه دلو چه جوري
مي نويسن و مي خونن ؟!
به خدا خودش كه هيچي
غزلاشم نمي دونن !!
مگه مي شه باورش كرد ؟!
يه دلو اين همه غوغا !
مگه مي شه باورش كرد ؟!
يه سرو اين همه سودا !
×
من و اين كوچه تاريك
پچ پچاي در و ديوار
حرفايي كه ذره ذره
مي شه روي سرم آوار !
من و اين شب عزايي !
شب بي پولك و سرمه !
من و بغض و ترس گريه
كه واسم گريه يه جرمه !
دوس دارم داد بزنم : نه !
آدماي ( شايد…! ) ( اي كاش …! )
آينه تا هميشه آينه ست
حتي با شكستگيهاش !
آدماي حرف مفت كش !
شاعر و غزل فروشي ؟!
چشمه عمريه روونه
تو دلت نخواست بنوشي !

من هنرپيشه نبودم
توي شهر بي هويت
من و بي نقابي من
شده مستوجب تهمت !
من و عشق و واژه بازي :
راهي و راه و يه منزل !
غزلاي پاره پاره :
من و گفته هاي اين دل !
مي دونم سخته قبولش
يه دل و اين همه غوغا !
مي دونم سخته قبولش
يه سر و اين همه سودا ! -
- ولي آدما … ! … ولش كن !
چي بگم با در و ديوار …
من و حرفاي نگفته
كه مي شن رو سرم آوار… !
سيامك

