October 3, 2002 11:43 AM
سلام
برگرديم به بحث معرفي نويسندگان.
امروز مي خواهم مطلبم( مطالب ۱ و ۲ ) را راجع به نادر ابراهيمي به سر انجام برسانم.
به نظر من داستانهاي نادر ابراهيمي از دو ديدگاه قابل بررسيند:
سبك داستان پردازي و سبك نوشتاري.
از لحاظ داستان پردازي به نظر من ابراهيمي به خصوص در داستانهاي كوتاهش نويسنده أي سور رئال و نمادگرا ست .
داستانهاي كوتاه او غالبا در فضايي بي مكان و بي زمان رخ مي دهند و حالتي شعر گونه دارند.
رويه ظاهري داستان ماجرايي را نقل مي كند و در بطن ماجرا ماجرايي ديگر شكل مي گيرد .به گفته ديگر خواننده با فرا روي از متن و بنا به ميزان انديشگي خود ماجرايي ديگر را در درون خود تجربه مي كند.
نمونه بارز اين قضيه در مجموعه داستانهاي كوتاه او به خصوص در جلدهاي 2 و 3 ديده مي شود : داستان مردي كه مي خواهد به جهنم برود و دنبال راه ورود به آن مي گردد …يا داستان دزد و صاحبخانه أي كه با هم به بازي خط و نقطه مي پردازند و…
ايده هاي ابراهيمي واقعا درخشانند . غزل - داستان آن سوي تسليم قدرت تخيل ابراهيمي را به خوبي نشان ميدهد:
دشمن به شهري حمله مي كند و سه تن در حال تاس بازي هستند . فرمانده دشمن بالاي سر آنها مي رسد و آنها همچنان گرم بازيند ! فرمانده به تمسخر مي گويد كه هر كه بازنده باشد جان خواهد داد اما تاسها دائما يكسان مي آيند و ….
از سوي ديگر هر گاه داستانهاي ابراهيمي فرم خطي رايج را در زمان مي شكنند زيباتر مي شوند .( بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ) نمونه برجسته أي در اين زمينه است.
عنصر مهم ديگر آثار ابراهيمي طنز است .طنزي بيدار ، تاثير گذار و غالبا گزنده! طنزي كه بين گريستن و خنديدن دلدل مي كند! و او بسيار خوب از اين مشخصه براي تلنگر زدن به انديشه مخاطب سود مي برد . اين طنز غالبا در محدوده طنز موقعيت است نه طنز زباني . موقعيتي كه غالبا حاصل ضعفهاي دروني انساني ست.
از لحاظ نوشتاري ، نثر ابراهيمي نثري كاملا تصوير گرا و شاعرانه است با جمله هايي كوتاه و تاثير گذار و برا !
اتفاقا گروهي اين خصيصه را به عنوان ضعفي در كارهاي او تلقي مي كنند و بر آنند كه در آثار ابراهيمي انگار همه كاراكترها شاعرند و فيلسوف!!
اما من فكر مي كنم هر چند شايد ظاهر اين انتقاد صحيح به نظر برسد اما در اين ميان از يك نكته مهم غفلت شده است.در آثار ابراهيمي فضا شاعرانه و سوررئال است لذا ما با واقعيت سر و كار نداريم بلكه با فرا واقعيت طرفيم . دنياي داستانهاي او عين دنياي بيرون نيست بلكه دروني شده دنياي بيرون است و اين درون ، درون نويسنده أي شاعر مسلك است ! لذا شخصيتها - كه در حقيقت وجه هاي مختلف شخصيت نويسنده اند - شاعرانه سخن مي گويند . از سوي ديگر در برخي آثار ابراهيمي - كه جنبه واقعي آنها بر فرا واقعي مي چربد - شخصيتها اصولا شاعر و نويسنده اند : مثل ( يك عاشقانه آرام ).
بنا براين من فكر مي كنم علي رغم اين كه ديالوگها خيلي شاعرانه اند ، در دهان شخصيتها به خوبي مي نشينند .
از لحاظ درون مايه و موضوع چنان كه پيش از اين گفتم دو نكته دغدغه اصلي ابراهيمي را تشكيل مي دهند : عشق و وطن .
و شايد دومي هم جزئي از اولي باشد ! چنانكه او ( يادداشتهاي يك عاشق حرفه اي ) - از مجموعه داستانهاي كوتاه جلد 3 - را براي وطن چنين مي آغازد :
به تاريخ 1/1/1
من عاشق تو هستم
من عاشق تو هستم
من عاشق تو هستم !
و در يك عاشقانه آرام مي گويد :
عشق به ديگري ضرورت نيست ، حادثه است .
عشق به وطن ، ضرورت است نه حادثه .
عشق به خدا تركيبي ست از ضرورت و حادثه .
او عشق را خيلي خوب مي شناسد ، عيق و متفكرانه . اين شناخت مسلما برخاسته از مطالعه نيست كه برخاسته از مكاشفه و تجربه است . او سيبي را در دست دارد و به گوشه گوشه آن كنجكاوانه نگاه مي كند و هر آنچه مي بيند توصيف مي كند . اين تصوي رسه بعدي بدون در دست داشتن سيب ممكن به نظر نمي رسد .
در پايان ذكر نكته اي خالي از لطف نيست .
دوست عزيزي به دنبال دو قسمت قبلي بحثمان راجع به نادر ابراهيمي اي ميلي برايم فرستادند كه به نكاتي جالب در آن اشاره شده بود . ايشان گفته بودند كه ابراهيمي را از نزديك مي شناسند و معتقد بودند كه زندگي خصوصي او تناسبي با آنچه مي نويسد ندارد . البته ايشان هم مثل من از آثار او لذت مي بردند اما بر آن بودند كه ما بايد از چيزي حرف بزنيم كه به آن معتقديم و به آن عمل مي كنيم .
به گمان من حتي اگر شناخت دوست من صحيح باشد - كه البته من شك دارم ! چنانكه گفتم به نظر من بي در دست داشتن سيب چنين تصويري ممكن نيست !باور كنيم كه قضاوت كردن آدمها بسيار سخت است ، بسيار سخت! - به نظر من چيزي از ارزش آثار ابراهيمي كم نمي كند چنانكه حتي بر عكس اين قضاوت درباره زندگي شخصي او نيز چيزي بز آن نمي افزايد!
ما در بررسي آرا و انديشه ها و آثار ادبي يكنفر زندگي خصوصي اش را نقد نمي كنيم بلكه به آن آرا و آثار به عنوان موجوديتي مجزا نگاه مي كنيم . به نظر من نقد اثر را با توجه مفرط به موثر كار درستي نيست . اين در حقيقت يعني آن كه ببينيم حرف را كه زده نه اينكه چه گفته شده ! در حاليكه به قول اخوان : چه كار داري براي چه گفته ام! ببين چه گفته ام !!
و يادم مي آيد كه كساني هم هستند كه پا را فراتر مي گذارند و مثلا بودند - وشايد هم هستند ! - كساني كه مي گفتند : اگر شريعتي مصلح است برود خودش را اصلاح كند با آن سيگار كشيدنش !!
و من هميشه اين سوال در ذهنم بود كه : چه ربطي دارد ؟!!
علاوه بر همه اينها بايد توجه داشت كه يك نويسنده و علي الخصوص يك شاعر انساني ايده آليست است . او از يك ايده آل يك مرام يا يك عقيده سخن مي گويد كه به آن باور دارد . اما او هم انسان است و هيچ انساني ايده آل نيست !! بلكه تنها مي تواند سعي كند به ايده آل نزديك شود حتي اگر آن ايده آل مال خودش باشد!
و به نظر من خوانش يك شعر يا نوشته هميشه بررسي آن ايده آلهاست نه بررسي ضعفهاي انساني كه بيانگر آن ايده آلهاست !
به هر حال من فكر مي كنم آثار ابراهيمي - چنان كه دوست خوبم نيز با من همعقيده اند - هميشه لذت بخشند و آموزنده .
تجربه اين لذت را از دست ندهيد!
همراهيم كنيد .سيامك

