September 28, 2002 8:05 PM
سلام
براي اينكه بحث عشق كه بار قبل نوشتم گسسته نشود ادامه آن را امروز مي نويسم .
داشتيم راجع به يكسويه بودن يا دو جانبه بودن عشق مي نوشتم و اينكه من معتقدم عشق صرفا احساسي دو جانبه است اما دوست من معتقد است كه عشق مي تواند يكسويه باشد و اصولا عشق دوسويه زير شاخه اي از عشق دو جانبه است . دلايل خود را بر شمردم و نظرات دوستم را راجع به آنها و حالا ادامه بحث. فقط قبل از ادامه اين نكته را بخوانيد:
در مورد آخرين دليلي كه بار قبل گفتم - زايايي عشق و اينكه عشق توانايي توليد عشق دارد - نظر زيبايي به چشمم خورد كه حيفم آمد برايتان نقل نكنم .اين نظر از آدميست كه كمي عجيب به نظر مي رسد! لا اقل براي ما كه همه چيز را با عينكهاي معوج مي بينيم !!
اريك فروم از يكي از آثار ماركس نقل مي كند : اگر شما بدون اينكه طلب عشق كنيد عشق مي ورزيد يعني اگر عشق شما عشقيست كه قدرت توليد عشق را ندارد اگر به وسيله ( تجلي زندگي ) به عنوان يك عاشق از خودتان يك معشوق نساخته ايد ، عشق شما ناتوان است ، يك بدبختي ست!
و اما ادامه :
- دليل چهارم اينكه من گمان مي كنم حتي اگر دريايي از عشق در درونت باشد اگر هيچ رودي به آن منتهي نشود و دستان مهربان هيچ باراني تن تبدار اين دريا را آرامش نبخشد ، عاقبت اين دريا در زير هرم تابش نفسگير بي مهري و عدم توجه ، جز خشك شدن نخواهد بود !
باور كنيد كه شعار دادن و از يك ذهنيت صرف صحبت كردن به ما كمكي نمي كند ! به نظر من يك نگاه واقع بينانه به جامعه انساني اين امر را نشان مي دهد .
اما دوست من مي گويد : قبول كه درياي عشق نياز به رود و باران دارد اما اين ربطي به دوسويه بودن عشق ندارد !هر حركت يا نگاه معشوق مي تواند براي عاشق رود و جوباري باشد.
من تنها يك سوال مي كنم : يك نگاه خالي از عاطفه و يك حركت تهي از نوازش چگونه مي تواند عشق بزايد؟!!
آيا اينها معناي ناب آفتاب سوزنده و آزارنده نيستند؟!!
- ديگر اينكه مگر نه اينكه عشق شاديست ؟!مگر نه اينكه عشق بهارست ؟ مگر نه اينكه عشق سبز است ؟!
منصف باشيم و واقع بين . در يك رابطه يكسويه چگونه شادي و بهار و سبزي مي گنجد؟!
آيا مي شود من به كسي مهر بورزم و او از من بدش بيايد - يا لااقل خوشش نيايد - و بعد من زرد نشوم و پژمرده ؟
تازه بسياري از حركات ظريف عاشق را تنها دلي عاشق مي فهمد آن نگاه عميق را و آن محبت نمناك لا به لاي هر جمله را مثل عطر كاهگل آدم را مست مي كند ! اگر عاشق نباشي اينها را نمي فهمي ، آن وقت تكليف اين همه جمله پا در هوا چيست كه من مي گويم و ( او )نمي شنود ؟! آيا اينها واقعا آدم را زرد نمي كند؟!!
اما دوستم مي گويد : چرا سبزي نيست ؟! چرا بهار نيست؟! اين خيلي بستگي به نوع نگاه دارد .
او معتقد است : بر رفتارهاي عاشقانه منتي نيست . اگر من ( او ) را دوست دارم ، دليل نمي شود كه توقع داشته باشم ( او ) هم مرا دوست اشته باشد.
من فكر مي كنم كه اين جمله دوستم خيلي درست است.در عشق توقعي وجود ندارد . بحث در اين مورد طولانيست كه بعدا به آن مي پردازم فقط بگويم كه شما در حين ( فعاليت عاشقانه ) لذت خود را مي بريد . در حقيقت شما در آن پاداش خود را دريافت مي كنيد ! اگر چيزي نثار كرده ايد دهها برابرش لذت مي بريد !! ( در بحث هاي اولم راجع به اينكه در عشق گذشت و فداكاري معنا ندارد به اين موضوع اشاره كرده ام ) بنابراين در عشق ، انتظاري وجود ندارد.
اما اين وسط نكته اي فراموش شده!
من مسيح را به خاطر مسيح بودنش دوست دارم چنانكه بهار را به خاطر بهار بودنش! اما مسيح دم مسيحايي دارد و بهار قناري و گل و باران!ا توقع من از مسيح دم روح بخشش نيست چنانكه از بهار ولي اينها صفات مسيح و بهارند !
عشق اگر عشق باشد عشق مي زايد و او هم مرا خواهد خواست ، همين!
به عنوان آخرين دليلم در بحث اوليه من يك سوال مي كنم:آيا عشق رفتاري ديگر خواهانه نيست ؟
آيا تمام منطق عشق بر اساس نفي خود مداري و ثبت ديگر مداري نيست ؟
پس چطور مي توان به كسي عشق ورزيد حال آنكه او تمايلي به اين عشق ندارد؟!! آيا اين يك خودخواهي نيست كه ما مي خواهيم حس خود را بر طرف مقابل تحميل كنيم ؟
اين تجربه به گمانم براي خيلي ها پيش آمده است كه مواجه با واكنشي احساسي از سوي كسي شوند حال آنكه خود در آن احساس شريك نيستند . آن وقت تمام حركات فرد مورد نظر - كه شايد به نظر خودش بسيار عاشقانه باشد !! - بد جور آزارنده است !! به خصوص اگر ( او ) برايت مهم باشد و ببيني كه با اين صرف احساس بي بازگشت چگونه خويش را مي آزارد.
حال به من بگوييد چگونه مي شود ( او ) عاشق من باشد و مرا بيازارد؟!!
اين معنايي جز خودخواهي دارد؟
اينكه چرا اينگونه مي شود - التقاط احساسها !! - بحث طولاني اي دارد كه واگذار مي كنم به بعد!
دوست من به اين مطلب جوابي نداده است چون اصولا هنوز آن را نخوانده است و تازه همراه با شما آن را خواهد خواند ! پاسخش را انتظار مي كشم چنا كه پاسخ همه شما را !
اما دوست من در آخر بحث قبليمان نكته اي را گفته است : عشق دوجانبه تنها بعد از شناخت ( مرحله عرفان ) قابل دسترسي ست.در نتيجه عشق دو طرفه زير شاخه ايست از عشق يكطرفه .
به نظر مي آيد دوست من نظرش اين است كه عشق ابتدا يك جانبه است بعد شناخت ايجاد مي شود و اين شناخت مي تواند منجر به عشقي دو طرفه شود.( والبته مي تواند هم نشود )
اما به گمان من اصولا عشق ، بدون شناخت ممكن نيست!!
عشق بنا به نظر همه روانپزشكان و روانكاوان - لااقل در نظرات جديد - امري متكي به شناخت است .باور كنيد عصر در يك نگاه عاشق شدن دير زمانيست گذشته است!
فروم مي گويد :عشق ، تجربه خود در كانون هستي ديگريست .
چطور مي شود من خود را در كانون هستي ديگري تجربه كنم ولي او را نشناسم و كانون هستي او را درك نكرده باشم؟!!
از سوي ديگر عشق را به عنوان يقين كامل مي شناسيم . ترديد زمين سستي ست كه عشق بر آن توان ايستادن ندارد .
چگونه مي شود بدون شناخت به يقين رسيد ؟!
البته اميدوارم اين برداشت را نداشته باشند كه من به عشقي متكي به عقل معتقدم !
اصلا صحبتش را هم نكنيد !! من اصولا عقل را به رسميت نمي شناسم بنا به دلايلي !
اما اين شناخت ، شناختي عاشقانه است كه متكي به احساس و منطق عاشقانه است . حالا اين منطق عاشقانه چه تفاوتي دارد با منطق عاقلانه بحث جداييست كه مجال ديگر مي طلبد كه البته اشاره وار در بحثهاي قبلي به ان اشاره كرده ام و بعدها آن را بيشتر مي پرورم.
خوب بحث طولاني شد .
منتظر ادامه بحث از سوي شما و همين طور دوست عزيزم هستم تا مطالب با حضور سبز شما پربار تر شود.
همراهي ام كنيد.
سيامك

