September 26, 2002 10:18 AM
سلام
برگرديم به بحث عشق.
قرار بود راجع به يك سوال پايه اي بحث كنيم :
عشق ماهيتي دوسويه است يا يكسويه؟
پيش از شروع بحث چند نكته را لازم به ذكر مي دانم :
اين بحث را به كمك يكي از دوستان اين وبلاگ پيش مي برم كه نظرشان با من متفاوت است .از آنجا كه ايشان خواسته اند كه از نامشان استفاده نشود لذا از ايشان با همان عنوان دوست نام مي برم.
گفتم كه ايشان پاسخ ايشان به سوال فوق با من متفاوت است و بحث ما از چندي پيش شروع شده است . اين بحث را با كمي پردازش در اين مطلب و ادامه آن ذكر مي كنم تا با ايجاد چالش و انديشه ورزي هم ما و هم دوستان ديگر به پاسخي در خور دست يابند.
مسلم است كه هدف از اين بحث رسيدن به تنها يك جواب نيست . اصولا هيچ بحثي آن هم در مباحثي اين چنين كه در مورد يك امر غير ماديست نبايد هم به يك جواب و لاغير برسد. شايد به تعداد آدمهاي روي زمين نگرش درباره عشق وجود داشته باشد !
ما تنها با انديشه ورزي مي توانيم راهي را كه به نظر خودمان درست تر است ، پيدا كنيم و هدف اين بحث و اصولا تمامي بحثهاي مطرح شده در اين وبلاگ همين است و هيچگاه بر آن نبوده ام كه هر آنچه مي گويم حقيقت تام و تمام است .
نكته بعد اينكه آوردن نقل قول از نويسندگان و صاحب نظران به هيچ وجه به عنوان دليل قطعي يك حرف نيست! آنها هم مثل ما - شايد كمي داناتر و مسلما بسيار مشهورتر!- هستند و احتمال خطا در نظراتشان وجود دارد.بنابراين اين نظرات تنها از اين جهت كاربرد دارد كه بگوييم اولا كس ديگري هم مثل ما فكر مي كند و از آن مهمتر او حرف ما را به شيوه اي بهتر يا زيباتر زده است .همين!
نكته ديگر اينكه از همه دوستان ديگري كه در مورد اين بحث نظري دارند دعوت مي كنم به چند صدايي شدن بحث و پربارتر شدنش كمك
كنند.تنها با ياد آوري اين مطلب كه سعي نكنيد از عملكرد هاي خود دفاع كنيد ! متاسفانه در يك بحث اين چنيني كه همه در آن تجربه اي - لااقل به زعم خود !- دارند هرگاه چالشي پيش مي آيد افراد آگاهانه يا نا آگاهانه به دفاع از عملكرد خود مي پردازند تا خود را پيش خود تبرئه كنند! ومتاسفانه اين قضيه به سبب اينكه حفظ تماميت و تعادل دروني امري بسيار مهم است و بر هم زدن آن و تغيير دادنش امري بسيار شجاعانه ، بحث شكل لجاجت را به خود مي گيرد !
بياييد فارغ از عملكردهامان در حوزه انديشه به بحث بنشينيم و يادمان باشد كه هيچ انساني مصون از اشتباه نيست.
نكته ديگر اينكه چنان كه در بحث گفتگوي فعال گفتم هدف از مباحثه فعال غلبه كردن و مغلوب ساختن نيست .در يك گفتگوي صحيح همه افراد درگير پيروزند چون به انديشگي خود نظم مي دهند و براي چيزهايي كه برايشان بديهي به نظر مي رسد دليل مي يابند و اين مباحثه را به يك مكاشفه لذتبخش بدل مي كند. پس در بحثهايتان و به خصوص اين بحث به دنبال غلبه كردن نباشيد.
و آخر اينكه هنوز نمي دانم چگونه بحث ها را برايتان بنويسم! بايد شروع كنم ببينم چه مي شود! فقط اين را مي دانم كه تمام سعي خود را خواهم كرد كه بحث را بي طرفانه و پاياپاي پيش ببرم.همين!
×
نخست بگويم كه جواب من به سوال فوق اين است : عشق صرفا رابطه اي دو جانبه است.
و جواب دوست من اين است كه عشق يكطرفه وجود دارد و اصولا عشق دوطرفه زير شاخه اي از عشق يك طرفه است.
براي شروع بحث اين نكات را بخوانيد :
- اريك فروم در كتاب هنر عشق ورزيدن مي گويد : عشق تنها با دو صفت شناخته مي شود : عمق ارتباط متقابل و شادي ونشاط هر دوطرف!
- دكتر پك در متاب هنر عاشقي مي گويد : عشق انحصارا رابطه اي دو جانبه است.
- نزار قباني در كتاب داستان من وشعر در بخشي كه به تشريح صفات معشوقش مي پردازد به همين مفهوم اشاره دارد.
و...
از اين مثالها زياد است . مسلما چنان كه در مقدمه گفتم اينها هيچكدام دليل صحت نظرم نيست .اينها را گفتم كه بگويم اين نظر داراي سابقه است و سخن تازه اي نيست.
اما دلايل من :
- اگر قبول داشته باشيم عشق رابطه اي رشد دهنده است بايد از خودمان بپرسيم اين رشد از كجا مي آيد ؟
من معتقدم اين عشق نتيجه يك رابطه فعال است..اين فعاليت ناشي از اين است كه من در كانون هيتي او و او در كانون هستي من خويش را مي آزمايد و ما در گفتگويي بي پايان به مبادله مي پردازيم در نتيجه رشد صورت مي گيرد .چون ما توانسته ايم كانون هستي مان را گسترش دهيم . از ديگر سو گذشتن از دايره خودخواهي و پا گذاردن به حيطه ديگر خواهي خود ايجاد رشد مي كند .
دوسن من معتقد است كه يكطرفه بودن مغايرتي با فعال بودن ندارد . الته ايشان توضيح بيشتري نداده اند كه اميدوارم اينكار رابكنند اما من نظرم اين است كه بله مغايرت دارد.در يك رابطه يكسويه نهايتا - تازه آن هم شايد - يكسوي رابطه رشد داشته باشد نه هر دو سوي رابطه .
تازه در همان يكسو هم من حرف دارم . چگونه ممكن است اين رشد صورت بگيرد ؟ بر اساس چه عامل رشد دهنده اي ؟ وقتي راه بسته است و ( او ) به من اهميتي نمي دهد و چون عاشق نيست در مقابل من احساس مسئوليتي ندارد - كه يكي از صفات عشق احساس مسئوليت در قبال معشوق است . شازده كوچولو يادتون هست : من مسوول گلمم! - چگونه ممكن اسن من رشد كنم؟ وقتي كانون هستي خود را در اختيار من
نمي گذارد من بايد چگونه توسعه پيدا كنم ؟ اينجا دو اتفاق ممكن است بيافتد :
يا رشد نكنم !-
- يا به يك تخيل دل ببازم و به شكل مصنوعي براي خود رشد ايجاد كنم! قبول دارم كه اين گونه رشد روي خواهد داد هر چند بسيار كند تر از حالت معمول و پر دردتر .اما به واقع سراب سراب است نه آب ! و آنگاه كه سراب بودنش به عينه ثابت شود اين نهال تازه رشد يافته بدجوري مي شكند.
- نكته دوم اينكه انگليسيها ضرب المثلي دارند كه مي گويد :
love is contagious
عشق واگير دارد!
دوست من مي گويند اين دليل خوبي نيست چون ما هم ضرب المثلي دلريم كه مي گويد خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو!
به نظر شما اين ضرب المثل درست است ؟! و آيا مي شود به ضرب المثلهاي يك جامعه به عنوان يك عقيده درست نگاه كرد؟
من در اين مورد با دوستم موافقم!
چنانكه در مقدمه گفتم اين كه اين جمله يك ضرب المثل است تائيد كننده صحت بي چون و چرايش نيست . من اين مثل را براي آن آوردم كه فكر مي كنم آنچه را مي خواهم بگويم خيلي زيبا و كوتاه گفته است ، همين!
مي خواهم بگويم عشق من اگر توانايي زايش عشق در ( او ) را نداشته باشد ، ناقص است و چون ناقص است عشق نيست كه عشق مظهر تمام تام و تمام كمال است .
دوست من معتقد است كه به قول مولانا عشق حاصل يك اتفاق است ، يك لحظه است ... و اين امكان خيلي بعيده كه طرف مقابل هم همان لحظه را بفهمد و از دست ندهد . پس قطعا شروعش يك طرفه است .و گاهي يك طرفه مي ماند و گاهي نه .
من معتقدم حتي اگر عشق از يكسو آغاز شود - كه من در اين جمله ايرادي مي بينم كه به آن اشاره خواهم كرد - اگر عشق باشد توان زايايي دارد و در طرف مقابل هم عشق خواهد آفريد كه اگر اين نباشد عشق ، به آفت هميشگي اش به خصوص در جامعه ما دچار خواهد شد : تغيير شكل دادن به مهر ، محبت ، تفاهم و نهايتا عادت!!
عشق بايد زايا باشد تا در خلال زمان رنگ نبازد چونا ن چشمه اي كه لحظه به لحظه نو مي شود و در نتيجه تبديل به مانداب و گنداب نمي شود . اگر زايايي را از عشق بگيريم تنها اتفاقي مي ماند كه هيچ امتدادي نخواهد داشت .
از سوي ديگر چنانكه گفتم من همين كه عشق از يك طرف آغاز مي شود را هم قبول ندارم!
عشق هر دو نفر را در يك زمان در بر مي گيرد اما ممكن است به اين سبب كه من حساسيت بيشتري دارم آن را زودتر حس كنم و ديگري به واسطه حساسيت كمترش يا حتي به خاطر فلسفه عشق گريزي اش!! - باور كنيد اين دومي را خيلي ديدم !! - آن را حس نكند. اما چنان كه گفتم گذر زمان ، ريشه دادن عشق و زايايي آن ماهيت دو طرفه آن را ، درحقيقت ، آشكار مي كند.
**
بحث خيلي طولاني شد و من نتوانستم حتي متن اولين جلسه بحثمان را برايتان كامل كنم !
از انجا كه مي ترسم خسته شويد و از آنجا كه اين بحث به فكري پويا نياز دارد ادامه همين قسمت اول بحث!! را به مطلب اينده موكول مي كنم و منتظر ادامه نظرات دوستم و همين طور شما هستم .
همراهي ام كنيد .
سيامك

