September 18, 2002 4:34 PM
سلام
اين ترجمه را تقديم مي كنم به همه دوستاني كه رمان ( شمال و جنوب ) را خوانده اند و مانند من كنجكاو بودند كه بدانند شعر آنابل لي چه مي گويد!!
آنابل لي
ادگار آلن پو
سالها پيش از اين
در سرزميني پادشاهي از گستره دريا
دوشيزه اي زندگي مي كرد
كه شايد
با نام آنابل لي بشناسي اش ،
و او تنها با اين خيال مي زيست:
(دوستم بدارد
و دوستش داشته باشم!)
كودكي بودم و
كودكي بود
، در اين پادشاهي دريايي ، اما
من وآنابل لي
يكديگر را دوست داشتيم
با چيزي بيش از عشق!
با عشقي چنان
كه فرشتگان ، نالان ،
به آن رشك مي بردند!
وچنين شد
كه در سالياني دور
در اين پادشاهي دريايي
بادي وزيد، ابرخيز!
و آنابل لي زيبايم لرزيد،
آنگاه خويشاوند نجيب زاده اش آمد و
محبوس در گوري
از من جدايش كرد
در اين پادشاهي دريايي!
فرشتگان بهشتي
چندان دلخوش نبودند
- كه رشك مي بردند به ما! -
و اين گونه شد
( چنان كه همه مي دانند در اين پادشاهي دريايي )
بادي بر آمد از ابر شب
و آنابل لي مرا لرزاند و
كشت!
اما
عشق ما
بسيار قوي تر از عشق بزرگترها بود و
عشق باهوشترها!
نه فرشتگان بهشت اعلا
نه شياطين اعماق دريا
هيچ يك را
توان جدا كردنمان نبود!
توان جدا كردن روح من
از روح آنابل لي زيبايم!
چون:
ماهتاب بر نمي آمد
مگر آنكه برايم بياورد
روياي آنابل لي زيبا را !
ستارگان نمي درخشيدند
مگر آنكه به يادم آرند
چشمان آنابل لي زيبا را!
واين چنين در ميانه جذر و مد شبانه
پهلو به پهلوي دلدارم
دراز مي كشم...
دلدارم ،
زندگي ام ،
عروسم!
در مقبره روياييش...
در گورش!
سیامک

