September 16, 2002 9:18 PM
سلام
برگرديم به بحث عشق.
داشتيم در مورد اهميت فرديت در عشق صحبت مي كرديم و دو دليل در رد فرضيه انحلال در معشوق عنوان كردم :
- عدم رشد در رابطه اي كه بر حفظ فرديت متكي نيست
- عدم توجه به اهميت نقش تفاوتها در گسترش و تقويت عشق
اما ادامه بحث:
اريك فروم در كتب هنر عشق ورزيدن مي گويد:
عشق بالغ انسان كامل ... در وضعيتي صورت مي گيرد كه وحدت و همسازي شخصيت آدمي و فرديت او را محفوظ مي دارد ....در عشق تضاد جالبي رخ مي دهد ، عاشق و معشوق يكي مي شوند و در عين حال از هم جدا مي مانند!
علت اين امر اين است كه عشق فعاليت است نه فعل پذيري! يعني عاشق در فعاليتي متافيزيك - فعاليت روح - نيروهاي ذاتي بشري را به كار مي اندازد و آزادانه تصميم مي گيرد و عمل مي كند. به عبارت ديگر شخصيت خود را در بوته شخصيت ديگري به آزمايش مي گذارد.لذا از انگيزه هاي خود آگاه است ، عملش به دنبال اراده اش مي آيد نه اراده اش به دنبال عملش!!
لذا دراين فرايند آگاهانه كه برخاسته از خود اوست تماميت (من) حفظ مي شود.در حاليكه در يك فرد كنش پذير كه (من) را وا مي نهد فعاليت خلاق و ارادي از دست مي رود و فرد نهايتا از يكسري محركها متاثر مي شود و حتي اگر پاسخگر خوبي باشد عشق به امري مكانيكي تنزل مي يابد!
از سوي ديگر فروم به نكته ظريف ديگري هم اشاره مي كند. او در بحث نياز به تمركز به عنوان امري اساسي در عشق ورزي مي گويد:
در حقيقت توانايي تمركز دادن فكر به معني توانايي تنها بودن با خويشتن است - واين خود يك شرط مسلم براي توانايي عشق ورزيدن است. اگر من به دليل اينكه نمي توانم روي پاي خودم بايستم به كسي بستگي پيدا كنم آن شخص ممكن است يك نجات دهنده زندگي من باشد ولي رابطه من با او رابطه اي عاشقانه نيست!
نگاه كنيد كه چقدر تفاوت است ميان اين نظر و نظر رايج عاشق تيپيك جامعه ما كه مثل كنه به معشوق مي چسبد - چنانكه گاه انگل وار قابليت رشد او را سلب مي كند! - و مي گويد اگر تو نباشي من مي ميرم!!
خورشيد خانوم در يكي از نوشته هاي زيبايش به همين نكته اشاره كرده كه : ( بعضي از اين قربون صدقه رفتنهاي ما فجيع و غير قابل تحمله! )
حالا با من بحث نكنيد كه حالا طرف يك چيزي گفت!!
دو حالت بيشتر ندارد يا اين جمله از صداقت دروني فرد نشات مي گيرد كه آگاهانه و يا ناآگاهانه به درك ناصحيح او از عشق بر مي گردد.و يا اينكه جمله اي از سر شكم سيري و بدتر از آن رياست كه آنگاه هم گمان نكنم عشق با چنين چيزهايي نسبت داشته باشد!!
شكي نيست كه بي معشوق ، دل مي گيرد ، شادي رنگ مي بازد ، غم ناب عاشقانه مي آيد و بغض و باران ...
اما اينها معني اش اين نيست كه من مرده ام !! من چون زنده ام اينها را حس مي كنم ، اين درد را ، عم را ، زخم را ! وگرنه مرده كه از هفت دنيا آسوده است!!
من مي توانم بي او زندگي كنم حتي شايد رشد هم بكنم اما نه به آن شيريني و نه به آن سرعت و بالندگي !
اينجا دعواي لغت نيست ، دعواي معناست ! معناهايي ناب و اهورايي كه در اثر بي توجهي و بي مسووليتي ما به مفاهيمي مسخ شده ، غلط و ناكارا بدل مي شوند.
نكته ديگر عكي ماجراي فوق است. فروم در تحليل احترام به عنوان جزئي از عشق مي كويد:
منظور از احترام ترس و وحشت نيست. بلكه توانايي درك طرف ، آنچنان كه هست ، و آگاهي از فرديت بي همتاي اوست . احترام به ديگري يعني علاقه به اين مطلب كه ديگري آن طور كه هست بايد رشد كند و شكوفا گردد.بدين ترتيب آنجا كه احترام وجود دارد استثمار وجود ندارد .من مي خواهم معشوق براي خودش و در راه خودش پرورش بيابد نه براي پاسداري من!... واضح است كه اين احترام آنگاه ميسر است كه من به استقلال رسيده باشم ، يعني آنگاه كه بتوانم روي پاي خودم بايستم و بي مدد عصا راه بروم .
توجه به اين نكته بسيار مهم است . تنها نمود بيروني وابستگي رواني مغلوب شدن و فرمانبردار بودن نيست . گاه اتكا و شخصيت نامستقل با غلبه گري و استثمار باز شناخته مي شود! در حقيقت چنين انساني براي اثبات خود ( مجبور ) به تسلط جويي ست ، يعني ( نياز ) دارد بر كسي غلبه كند! و همين نياز يعني وابستگي رواني ! و در نتيجه در صورت فقدان موجود مغلوب او معناي خود را از دست مي دهد.
در چنين حالتي هم فرد مستقل نيست لذا باز هم عشق را خواهد باخت.
از سوي ديگر در رابطه غالب - مغلوبي يكي از افراد تا مرتبه مالك صعود و ديگري تا مرتبه مملوك سقوط مي كند. در چنين محيط نا هنجاري عشق توان بالندگي ندارد كه : ( عشق فرزند آزاديست ) .
اين بحث را در جهات ديگري هم مي توان گسترش داد . مثلا يكي از آفات اساسي عشق اين جمله حكيمانه !! رايج است :
او با 70 درصد ايده آلهاي من مطابق است باقي اش را تغيير خواهم داد!!
نمي خواهم اين بحث را به سبب طولاني بودنش خيلي باز كنم و تحليل كامل آن را به وقت ديگري موكول مي كنم تنها اين دو جواب را از قول مهرجويي و فروم به اين اظهار نظر مشعشع !! مي نويسم :
- مهرجويي - يا شايد بهتر باشد بگويم كاراكتر هامون در فيلم هامون - مي گويد : اگر ( تو ) بخواهي من آن باشم كه تو مي خواهي آن وقت ( من ) ديگر( من ) نيست !!
و اين ( من ) استحاله يافته توان ايجاد عشق را ندارد...
- فروم مي گويد : اگر من شخصي را دوست دارم ، با او آنچنان كه هست ، نه مانند چيزي براي استفاده خودم يا آنچه احتياجات من مي طلبد ، احساس وحدت مي كنم .
×××
هرچند هنوز حرف بسيار است ، اما از آنجا كه مقوله عشق به واسطه سياليت و ارتباطاتش بازگشتها ي بسياري خواهد داشت و همچنين براي اينكه با تغيير موضوع ، تنوع و در نتيجه جذابيت گقتگو بيشتر شود لذا بحث فرديت درعشق را همين جا تمام مي كنم . مسلما در ذيل بحثهايي ديگر در باب عشق دوباره به اين موضوع گريز خواهيم زد .
دوست مهرباني برايم اي ميل فرستادند كه عشقي كه شما مي گويي دو طرفه است يا يكطرفه ؟
گمان مي كردم راجع به اين موضوع صحبت كرده ام ولي ديدم كه حق با اين دوست خوب است و مطلبي مجزا در اين مورد ننوشته ام هرچند به اشاره نظرم را گفته ام .
نظر شما چيست ؟ آيا بر يك احساس يك طرفه نام عشق مي توان نهاد يا نه ؟
با فرستادن نظراتتان همراهيم كنيد تا در بازگشت بعديمان به مقوله عشق به اين موضوع يپردازيم.
سيامك

