September 2, 2002 5:02 AM
( عکس از گویا)
سلام
( شنبه روز بدي بود ) !
نه ( بوي عيدي ) بود نه ( بوي توپ )!
نه ( فانوسي ) كه بشود (پي اش در كوچه ها گم شد )!
ديگر هيچ ( دختركي ) به ( قاشق زدن فكر نمي كرد ) !…
اين گونه شد كه ترانه خوان غمگين ما ديگر ( زمستان ) دلتنگی اش را تاب نياورد.
صداي خسته و زخم خورده اش خاموش شد مثل ( گنجشگك اشي مشي در حوض افتاده )!
عاقبت (آن شب مهتاب )رسيد و ( ماه به خوابش آمد )و اورا برد (كوچه به كوچه ) تا تنها پژواك تلخ تنهائي اش از دالانهاي پيچ پيچ خاطره به گوش رسد:
( سايه اشم نمي موند / حتي پشت سرش / غمگين و تنها / يه مرد بود يه مرد…! )
…
فرهاد خيلي خوب مي خواند. ترانه خواني اش انگار نوعي دكلمه بود كه حق شاعرانگي اثر را به تمامي ادا مي كرد.يادتان بيايد پوزخند تلخش را وقتي مي خواند:(عصر چار شنبه من / عصر خوشبختي ما !!)
يا وقتي كه در كنسرتش از ته دل بو مي كشيد و مي خواند: (عطر گل محمدي كه خشك شده لاي كناب !)
فرهاد هم رفت مثل فروغي … تا زمزمه پريشادخت شعر ديگر بار در گوشم بپيچد :
صدا ، صدا ، صدا
تنها صداست كه مي ماند!
***
دوست داشتم امروز بحث عشق رو ادامه بدم و مبحث قبل را به يه جايي برسونم اما …
به گمونم فردا بهتر باشه !
امروز رو با خاطره فرهاد سر كنيد تا فردا .
سيامك

