August 31, 2002 3:09 AM
سلام
امروز مي خواهم دوباره به بحث عشق برگردم.علت اين كه اينبار اين قدر زود به اين بحث رجوع كرده ام اين است كه يكي از دوستان خوب پنداري كه البته از دوستان مهربان اين وبلاگ هم هستند ايميلي راجع به مطلب گذشته ارسال و در آن به موردي اشاره كرده اند كه به خاطر جالب بودن موضوع بحث ترجيح دادم همينجا به آن جواب بدهم.
وحيده خانم بعد از ابراز لطف نوشته اند:
( فرويد معتقده كه ما هميشه به كسي كه شبيه به پدر و مادرمونه جذب مي شيم كه اين ثابت مي كنه كه ما در يارمون به دنبال شباهت مي گرديم .شايد اين شباهت به ما احساس امن بودن و اعتماد به كسي كه نمي شناسيم رو ميده و چون عشق را اول از پدر و مادر مون ياد مي گيريم دوباره اين تشابه يادآور عشق مي شه.اما در عين حال طبيعت آدم هميشه جستجوگره . اونچه براش نامعلومه جذابتره و بدست آوردنش يك نوع مبارزه وهيجان مي آفرينه .هر چه بيشتر مي خواهي بشناسيش بيشتر بهش فكر مي كني و هر چه بيشتر درباره اش ياد مي گيري بيشتر بهش دل مي بندي (البته نه در همه موارد) نتيجه اينكه عشق به نظر من به هر دو احتياج داره و بسته به شخصيت هر فردي هر چه جسورتر وماجراجوتر ، وزن تفاوتها نسبت به شباهتها بيشتر ميشه و بالعكس… اين هر دو عشقه اما تشابه ،خطر تبديل عشق به عادت رو داره در حاليكه در تفاوت ، اين خطر وجود نداره و در عوض درگيري غير قابل اجتنابه كه خودش در خيلي از موارد باعث شكست عشق مي شه … )
….
ممنونم از وحيده خانم كه ديدي نقادانه نسبت به همه چيز دارند و اتفاقا همين ديد پرسشگر و تحليلگر هست كه هميشه ما را به سر منزل مقصود مي رساند .اما…من روي چند نكته حرف دارم:
اول اينكه : فرويد روانكاويست كه تحولي عظيم در علم روانكاوي ايجاد كرد.اما نظرات او به خصوص نظراتي كه درباب عشق دارد سالهاي بعد حتي توسط شاگردان مستقيمش رد شد.علت اين امر اين است كه فرويد كليه رفتارهاي عاشقانه را صرفا بر اساس ليبيدو تشريح مي كند حال آنكه در بسياري از موارد اين عامل توجيه كننده رفتارهاي ديگر خواهانه عشق نيست .در اين مورد در مطلبي مجزا بيشتر خواهم گفت تنها براي دوستاني كه عجله بيشتري دارند مي گويم كه اريك فروم در هنر عشق ورزيدن نگاه فرويد را به زيبايي به نقد كشيده است كه مطالعه آن را توصيه مي كنم.
دوم اينكه : به نظر من پدر و مادر و جريان همانندسازي امري هميشگي نيست. بسيار شاهد بوده ايم كه يك فرزند از لحاظ ظاهر ، رفتارها ، ايده آلها و …روشي متفاوت و گاه حتي متضاد با خانواده را در پيش مي گيرد و اتفاقا اين امر در جوامعي مثل جوامع ما كه دوره گذار بين سنت و مدرنيته را طي ميكنند بسيار واضح است و از آن با عناويني مثل شكاف نسلها ياد مي شود.در چنين شرايطي نمي توان روي اينكه ما در عشق به دنبال مشابه پدر و مادر مان مي گرديم پاي فشرد.از سوي ديگر اين مورد نيز به كرات ديده شده كه در خانواده هايي كاملا بيگانه با عنصر عشق ، افرادي به واسطه پويايي خود هنر عشق ورزيدن را آموخته اند و در نتيجه ساختاري كاملا متفاوت از ساختار خانواده خود را براي خويش طلب مي كنند .
سوم اينكه : به اين نكته توجه كنيم كه هر احساس كششي بين يك زن و مرد عشق نيست!
اين جمله شايد در نگاه اول بديهي به نظر برسد اما متاسفانه بسيار دچار سوءتفاهم مي شود. در جامعه ما اصطلاحات عشق پاك يا عشق ناب ناظر به همين معنا هستند و بيانگر اين عقيده اند كه عشقي حقيقي ست كه از كششهاي جنسي فارغ باشد.غافل از اينكه اصولا يكي از ابعاد عشق مساله جنسيت است و يك رابطه حسي فاقد اين كشش را واقعا عشق نمي توان نام داد.
اينها را گفتم كه به ياد داشته باشيم هر حس لطيف ، صادق و فارغ از كشش جنسي اي - بر خلاف نظر رايج عامه - عشق نيست.عشق مختصاتي دارد كه من سعي كرده ام در گفتار هايم درباره آنها -لااقل از ديدگاه خودم و كساني كه نظراتشان را خوانده ام - بحث كنم.مسلما روابط زيادي بر مبناي شباهتها شكل مي گيرند - مانند بسياري از روابط دوستانه - اما به واسطه بسياري از كاستي هايشان - چنانكه در بحث قبل به آنها پرداختم - به نظر من در محدوده عشق قرار نمي گيرند.
چهارم اينكه : عشق به هر دو - تشابه و تفاوت - محتاج هست و نيست!!
نمي خواهم بحث لغوي بكنم اما در قسمت دوم همين بحث كه از پيش نوشته ام به اين معني اشاره كرده ام كه دو عاشق به فصلهاي مشترك نياز دارند تا در اين صفحات مشترك به گفتگو در باب نقاط تفاوتشان بپردازند. از آنجا كه مي ترسم بحث از هم گسيخته و ناكارا شود توضيح بيشتر را به فردا كه همان بحث را ادامه خواهم داد وامي گذارم .
پنجم اينكه : چنانكه فروم مي گويد يكي از اصول اوليه در تمرين هنر عشق ورزي ، شجاعت است.
حسي كه از شجاعت خالي باشد و فردي كه ترس در جانش لانه دارد با عشق فاصله خواهند داشت. همين شجاعت شما را متقاعد مي كند كه روي اين حس بهاري تكيه كنيد تا لذتهاي بزرگ جهان را فرا چنگ آريد.همين شجاعت ديوار روزمرگيها را مي شكند تا درخشش خورشيد عشق ، يخ تمام عادتها را آب كند!
ششم اينكه : آشنايي با ابزار گفتگو و شناختن راه يك گفتگوي فعال و تن دادن به اصول گفتگو سبب مي شود كه از يك تفاوت نظر نه تنها به تخريب رابطه نرسيم بلكه از آن در جهت استحكام رابطه سود جوييم.متاسفانه هميشه مفهوم گفتگو و ( كل كل !!) در جامعه ما با هم قاطي مي شود!!
در گفتگو هيچكس به دنبال برتري چويي ، به كرسي نشاندن حرف خود ، و پيروز شدن در بحث نيست. در يك گفتگو هموتره هر دو طرف پيروزند چون در خلال اين تبادل نظر به عمق يكديگر بيشتر وبيشتر نفوذ مي كنند و اين آشنايي تازه حسي سرشار تر را در سايه سار احترام متقابل مي آفريند.در مورد گفتگو و اصول آن در مطالب قبلي سخن گفته ام و البته باز هم خواهم گفت.
وبالاخره هفتم اينكه : اينها - و اصولا هر چه در اين وبلاگ نوشته مي شود - تنها نظرات شخصي منند كه براي آنها بعضا دلايلي نيز دارم اما اينكه ميزان نزديكي آنها با حقيقت تا چه حد است ؟ تنها خدا مي داند!!
من تنها اميد دارم كه خواندن اين مباحث توجه و تفكر در زمينه عشق و عشق ورزي را بيشتر سازد و با به چالش كشيدن ذهنيتهاي متداول به انديشه ورزي خواننده در اين مباحث بيانجامد كه نتيجه اين انديشه ها هر چه باشد مبارك است .
از وحيده خانم عزيز به خاطر لطف و توجه شان و اينكه زمينه گسترش بحث را فراهم آوردند سپاسگزارم و از ايشان و همين طور ساير دوستان دعوت مي كنم كه در ادامه گفتار با نظراتشان بارآوري گفتگو را بيشتر سازند.
همراهيم كنيد
سيامك

