August 24, 2002 2:40 AM
سلام
در راستاي قولي كه در مورد ترجمه شعر داده بودم اين شعر را از لوركا ، شاعر شهير اسپانيايي، تقديمتان مي كنم .اين شعر بنا به گفته نرودا در كتاب ( يادها و ياد بود ها ) مشهورترين و محبوبترين شعر لوركا در بين همزبانانش مي باشد.و جالب است كه بدانيد نرودا به واسطه دهها شعر از اين دست در مجموعه آثار لوركا او را به عنوان شاعري تغزلي مي شناسد كه گمانم با تلقي ما لااقل تا همين چند سال اخير - به واسطه چاپ ترجمه اشعاري نسبتا متفاوت با آثار ترجمه شده قبلي ( مثل ترجمه اخير خانمها ميرصادقي و رهباني) - تفاوت عمده اي دارد.
درضمن ترجمه اي زيبا از اين شعر نيز در مجموعه اي به نام ( تمام کودکان جهان شاعرند ) توسط يغما گلرويي ارائه شده است .
اين هم روايت من از اين شعر معروف:
همسر بي وفا
فدريكو گارسيا لوركا
آنگاه كه از رود بر گرفتمش
گمان مي بردم دوشيزه ايست
اما او شوهر داشت!
شب (سن حيمز ) بود
و من انگار مشمول لطف!
چراغها مي افسردندو
زنجره ها بر مي آمدند
در دورترين كنج خيابان
سينه هاي فرو خفته اش را نواختم
و آنان ناگاه بر من گشوده شدند
چونان خوشه هاي سنبل.
آهار دامنش
در گوشم آوايي داشت
چون تكه اي ابريشم كه به دهها خنجر مي درندش!
در روشناي سيم گون ماهتاب بر شاخسارانشان
درختان قد كشيده بودند
و گله هاي سگ
در دور دست رود پارس مي كردند…
آنسوي توتهاي وحشي
نيزاران و خارزاران
در سايه سار خرمن گيسوانش
بر زمين چاله اي كندم.
كرواتم را در آوردم
او پيراهنش را
من ، كمربند و تپانچه ام را
او ،تن پوشش را !
نه سنبل طيب و نه صدف
پوستي چنان دارند
نه آبگينه سيم اندود
درخششي چنان!
رانهايش از دستانم برون مي لغزيد
چونان ماهي زنده اي
تقلا كنان :
نيمي سرشار آتش
نيمي سرما!
آن شب از بهترين جاده ها گذشتم
بر پشت مادياني برهنه
بي دهنه
بي ركاب!
به سان يك مرد هيچگاه سخنانش را باز نخواهم گفت
كه روشناي آگاهي محتاط ترم كرده است
آلوده به ماسه ها و بوسه ها
از رود بر گرفتمش
در حاليكه شمشير زنبق ها رو به آسمان بود!
آن گونه رفتار كردم كه بودم
چونان كولي اي اصيل!
به او سبدي بافتني دادم
به رنگ ني
اما پابندش نكردم
چه او شوهر داشت!
حال آنكه به من گفت دوشيزه ايست
وقتي از رود گرفتمش!
این هم لینک شعر به انگلیسی و اسپانیایی
سیامک

