August 3, 2002 10:13 AM
سلام
ترجمه شعر كاري حرفه اي و دشوار است . اين سرايش دوباره علاوه بر تسلط بر زبان مبدا و مقصد نياز به آگاهي از فنون سرايش و به عبارت ديگر ذوق شاعرانه دارد.
از سوي ديگر خواه نا خواه بسياري از زيباييهاي زباني ، موسيقي شعر ، ارسال مثل ، بعضي از كنايه ها و تصاوير در برگردان ادبي از دست مي روند.
به همين دليل ترجمه يك شعر به مثابه بر گرفتن جرعه أي آب به غنيمت از رودسار خروشان ست كه گذرد! ما به كمك اين فن - هنر با جهان ادب و ادب جهاني آشنا مي شويم و از دايره محدود جغرافياي احساس و شاعرانگي مان پا بيرون مي گذاريم.
اما يك مسئله در اين بين وجود دارد.
در بسياري از اوقات چهره شاعران توسط مترجمان اگر نه مخدوش لااقل دستخوش تغيير مي شود!
مثال مي زنم:
لوركا در ايران به عنوان شاعري انقلابي يا به اصطلاح ( شاعر شهيد ) شناخته مي شود . وقتي نام لوركا را مي شنويم به سرعت به ياد ( دسته سويل ) مي افتيم.
اما وقتي به منابع اسپانيولي زبان نگاه مي كنيم وضع متفاوت است. در كتاب ( يادها و يادبودها ) ي نرودا از لوركا به عنوان شاعري تغزلي نام برده مي شود و آمده است كه مشهور ترين شعر لوركا در بين همزبانانش شعر ( همسر بي وفا )ست . ترجمه اين شعر را به زودي برايتان خواهم گذاشت تنها همين را بگويم كه شعري اغزلي و تا حدي اروتيك است.
يك نگاه گذرا به مجموعه آثار لوركا - در همين اينترنت - صحت اين موضوع را نشان مي دهد.
لوركا يك عاشقانه سراي قهار است و با ترانه هاي عاشقانه اش غوغا به پا مي كند!
اما درادبيات ما - شايد به واسطه برحه زماني أي كه اولين اشعار لوركا ترجمه شد - مترجمان بيشتر به آثار اجتماعي - سياسي او رغبت نشان دادند و در نتيجه تصوير لوركا در جامعه ما تصوير يك مبارز سياسي شهيد است.
طريقه مرگ غم انگيز لوركا كه بي شك نام شهادت بر آن گذاشت به اين مسئله دامن مي زند. اما نبايد از ياد برد كه ژانر كاري يك شاعر مجموعه آثار او مشخص مي كنند نه شيوه زندگي يا مرگش و يا حتي آثار برترش ! و بيشتر آثار لوركا بي شك در زمينه ادبيات تغزلي ست.
برخي گمان مي برند با اطلاق صفت تغزلي به يك شاعر از منزلت و ارزش آن شاعر كاسته خواهد شد .اين روحيه غزل ستيزي در خيلي از جاها در ادبيات معاصر ما نمود دارد!
مثلا در يكي از وبگردي هاي خودم به سايتي فارسي زبان بر خوردم كه از شاعران ايراني و خارجي شعر فرا هم آورده بود. بر سر در سايت چيزي با اين مضمون نوشته بود : اينجا جاي شاعران گل و بلبل و يار نيست اينجا از زبان خشم و گلوله و خون سخن مي گويند!!
بعد در ليست شعرا نام ( نزار قباني ) را ديدم! و وقتي رويش كليك كردم شعري از او را با زندگي نامه مختصري ديدم كه او را به عنوان شاعر انقلابي عرب معرفي مي كرد !! و البته شعر هم طبق معمول آثار نزار در دفاع از زن البته با لحني نسبتا تند و ستيزه جويانه بود كه البته اين لحن نيز مي تواند متاثر از مترجم باشد!
و تو خود حديث فراوان بخوان از اين مجمل…
اين همه حرف زدم كه بگويم مي خواهم از اين به بعد برايتان ترجمه شعر نيز بگذارم.تلاشم اين است كه ذهنيت موجود در مورد بعضي از شاعران را بزدايم و در ضمن گاهي نيز اگر زورم برسد شاعري نا شناخته تر را معرفي كنم.
از آنجا كه من به زبان ديگري جز انگليسي آشنايي ندارم لذا كليه آثار از انگليسي ترجمه خواهد شد و خوب لاجرم در بسياري از اوقات ترجمه دست دوم و سوم خواهد شد! اما گاه شاعرانگي آنقدر در اشعير قويست كه حتي ترجمه غير حرفه اي من نيز اين روح شاعرانه را به تماشا مي گذارد !
براي شروع همراه من باشيد با ترجمه دو اثر از نزار قباني كه يكي ماهيتي اجتماعي - سياسي و ديگري عاشقانه دارد :
من توان تغيير تو را ندارم
من توان تغيير تو را ندارم
يا توان تشريح روشهايت را
هرگز باور نكن كه مردي بتواند
رني را تغيير دهد!
اين مردان، مدعياني دروغگويند
كه مي پندارند از يكي از دنده هاشان
زن را آفريده اند!
زن از دنده مرد پديد نيامده است ، حاشا!
اين اوست كه از بطن زن زاده مي شود
چونان ماهي كوچكي كه از اعماق آب سر بر مي آرد !
و همچون نهري كه از رودساري مشتق مي شود
اين اوست كه گرد خورشيد زن مي چرخد
و گمان مي برد كه بر جاي ايستاده است!
*
من توان رام كردن تو را ندارم
توان اهلي كردنت را
يا توان تعديل غرايز نخستينت را !
مي آزمايم هوش خويش را بر تو
چنانكه حماقتم را !
هسچ يك را با تو كاري نيست
نه راهنمايي و
نه وسوسه !
اصيل بمان !
چنانكه هستي !
*
من توان شكستن عاداتت را ندارم
30 سال اينگونه بوده اي
توان تغيير طبيعتت را ندارم
كتابهايم سودي برايت ندارد
و عقائد من متقاعدت نمي كند !
تو
ملكه آشوبي و
ديوانگي!
كه به هيچكس تعلق ندارد.
بر همين طريق بمان!
*
تو
درخت زنانگي هستي
برآمده از تاريكي
بي نياز از آفتاب و آب!
پري دريايي اي
كه به همه مردان عشق مي ورزد
اما عاشق هيچ يك نيست!
با همه مردان مي خوابدو
با هيچ يك!
تو
بانويي اساطيري هستي
كه با تمام قبايل رفت
و باكره بازگشت !
بر همين طريق بمان!
========
درس نقاشي
پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت
واز من خواست
برايش پرنده اي بكشم
در رنگ خاكستري فرو بردم
قلم مو را
وكشيدم چارگوشي را با قفل و ميله ها !
شگفتي چشمانش را پر كرد :
اما اين يك زندانست ، پدر!
نمي داني چگونه يك پرنده مي كشند ؟!
ومن به او گفتم :
پسرم !
مرا ببخش
من شكل پرندگان را از ياد برده ام !
*
پسرم دفتر نقاشي اش را روبرو يم گذاشت
واز من خواست
يك خوشه گندم بكشم
قلم را برداشتم
و يك تفنگ كشيدم!
پسرم بر جهالتم خنديد
حق به جانب :
نمي داني ، پدر!
تفاوت خوشه گندم و تفنگ را ؟!
به او گفتم:
پسرم ! زماني مي دانستم شكل خوشه گندم را
شكل قرص نان را
شكل گل سرخ را
اما در اين زمانه سخت
درختان جنگل به عضويت ارتش در آمده اند
و گلهاي سرخ
سيه جامگان خستگي اند!
در عصر خوشه هاي گندم مسلح
پرندگان مسلح
طبيعت مسلح
مذهب مسلح
نمي تواني نان بخري
بدون تفنگي در كنارش
نمي تواني گل سرخي بچيني
بي آنكه خار هايش در صورتت فرو برود !
نمي تواني كتابي بخري
كه دردستانت منفجر نشود!
*
پسرم بر لبه تخت خوابم نشست
و از من خواست
برايش شعري بخوانم
اشكي ار چشمانم بر متكا چكيد!
پسرم بر آن دست كشيد
حيرتزده
گفت :
اما اين اشك است ، پدر!
نه شعر !
به او گفتم :
وقتي بزرگ شدي ، پسرم !
و تاريخ اشعار عرب را خواندي
در خواهي يافت
كه اشك و كلمه همزادند
و شعر عرب چيزي جز اشكباري انگشتان نيست!
*
پسرم مدادهاي شمعي اش را
پيش رويم گذاشت
و خواست برايش سرزمين مادري را بكشم
قلم در دستانم لرزيد
و من
اشك ريزان
فرو
ريختم… !
سيامك

