July 27, 2002 10:07 PM
سلام
چندي پيش غزلي از آقاي مجتبي صادقي را در انجمن ادبي پندار خوانديم با مطلع : ( زن! مي روم شکار ، دولول مرا بيار ! ).
غزل ـ داستان ايشان آغازي شد براي من تا از ديدگاهي ديگر - ديدگاه كاراكتر زن - ماجرا را ببينم . غزل صادقي عزيز را در اين لينك مي توانيد ببينيد :
اين هم غزل من :
زن فكر مي كند …
( زن! مي زنم به كوه ، دولول مرا بيار ! )…
در چشم زن : غرور … شكستن …طناب دار !
زن فكر مي كند كه چه سخت است زندگي !
زن فكر مي كند چه سياهست روزگار !
زن قطره قطره توي نگاهش اميد مرد
زن تكمه تكمه پيرهنش تيره ، داغدار
زن فكر مي كند كه غزلها دروغ بود
در پيچ و تاب وحشت اين سال بي بهار
زن فكر مي كند كه : نمي خواهم اين غرور -
- را در کنار فاجعه ، صد سال آزگار !!
پس كو خيال گله و ني ؟! كو ترانه ها ؟!
كو رقص سرخ دامن چين چين … و پنبه زار ؟!
اصلا ولش كن اين همه را ! بي خيال من !
با دخترت بگو چه كنم ؟! … طفلكم : نگار !
بابام كو ؟ كه گفت بگويم كه از پدر
يك تل خاك سرد ، همين ، مانده يادگار ؟!
نه ، نه ، ببين ! به جان خود ت رسم مرد نيست -
- اين رفتنت و ماندن من ، صبر كن ! سوار !…
زن توي ترس و تلخي و ترديد ، گيج گيج
فرياد مرد : هاي ! دولول مرا بيار !
يك مرد پر حرارت و بانوي منجمد !
يك دست ، يك دولول … سپس بغض در غبار …!
نظرات بعضي از دوستان پنداري را مي توانيد ايتجا ببينيد.
.........
(حسين تقليلي ) از شاعران جوان همشهريست ! لين شعر را از او بخوانيد ولذت ببريد.
( يلدا )
شبي كه پيدايش كردم
چشمهايش آبي بود
و گذرگاه فريادش سرخ
اصيل بود و بلند
از نژاد اسبها و مرغابي ها
به خانه بردمش
شست و شويش دادم
نامش را پرسيدم
نامي نداشت!
اسمش را گذاشتم يلدا !
شبي گفتم : يلدا ! بعد از طهرها مي خوابي؟!
خنديد ، گفت :
با چشمهاي آبي ، مگر مي توان خوابهاي سبز ديد
با اين همه جيرجيرك كه به آنتن خانه ها چسبيده است !
گفتم :
يلدا ! يلدا !
تو مي ماني و آنها مي ميرند
فقط ده روز تحمل كن!
يلدا شمرد ، ده روز تمام !
ولي جير جيركها نرفتند
يلدا گريست ، ده روز تمام !
اما جيرجيركها نمردند
فصلها گذشت و يلدا شمرد
پاييز ماه ،
در اولين توقف جيرجيركها
يلدا مرد !
حالا ده سال است كه جيرجيركها نمي خوانند .
شبي كه پيدايش كردم چشمهايش آبي بود
وگذرگاه گلويش سرخ
اصيل بود و بلند
از نژاد اسبها
و
مرغابيها… !
نظرات بعضي از دوستان پنداري را مي توانيد ايتجا ببينيد.
سيامك

