June 22, 2002 1:39 AM
سلام
يك نكته كوچولو بگم كه نگن منو تب جام جهاني نگرفته!!
امروز حين بازي انگلستان و برزيل ، وقتي اريكسون ، داير رو به زمين فرستاد آقاي مايلي كهن گفت : اتفاقا من هم مي خواستم بگم همين تعويض بايد انجام بشه!!
آخر بازي رو هم كه حتما ميدونين! … يه بار (سوان) از رو دست (مايلي) نگاه كرد نتيجه اش شد اين!!!
…
…
برگرديم به بحث عشق!
قرار بود براي تعيين مختصات عشق ، يا بهتر بگويم حالات عاشقانه ، ببينيم عشق چه دارد و چه ندارد و براي شروع دو سوال را مطرح كردم . سوال اول اين بود : حسادت ، وبه زبان ديگر غيرت ! چه جايي در عشق دارد ؟
قبل از شروع بحث به يك مسئله با مزه اشاره كنم ! ما جماعت ايراني كارهاي جالبي مي كنيم. يكي از اين كارهاي جالب اين است كه براي يك چيز دو نام مي گذاريم و بعد يكي را ستايش مي كنيم و ديگري را نكوهش!!
يكي از مثالهاي جالب همين (حسادت ) و ( غيرت ) است. جامعه مرد محور ما براي اين حس تملك و انحصار دو نام گذاشته است : براي خانمها حسادت كه منفور است و براي آقايان غيرت كه ممدوح است!!
توجه كنيد اينجا منظور از غيرت همان حس محدودكننده ايست كه در رابطه زن ومرد تعريف شده است و مصاديق ديگر مورد نظر نيست.
داشتم مي گفتم ، اين دو كلمه في الواقع اشاره به حسي واحد دارند و آن هم حس تملك و انحصار است. حال ببينيم جايگاه اين حس در عشق كجاست ؟
به نظر من اين مقوله در عشق جايگاهي ندارد به اين دلايل :
1-تملك بر اشيا مصداق مي يابد نه بر افراد . به عبارت ديگر حس تملك بر معشوق في الواقع پايين آوردن او تا حد يك موجود فاقد اختيار است .آشوري در ( شعر و انديشه ) مي گويد : آنكه عاشقانه به چيزي خيره مي شود آن را در چنگ نمي گيرد ، تجاوز نمي كند ، بلكه آن چيز را وا مي گذارد تا با همه پاكي و زيبايي اش و همه آشكاري اش بدرخشد و چشم جان عاشق را از خود روشن كند.
يادم مي آيد روزي براي عزيزي نوشتم : بانوي من ! و او دور (من) را خط كشيد !! ظرافتش را درك كردم اما باز از او پرسيدم : چرا ؟ و او گفت آيا اين تمليك نيست ؟!! و من كه مسحور تيز بيني اش شده بودم گفتم نه اين اضافه تمليكي نيست ، اضافه نسبت است يعني بانويي كه با من نسبت دارد يا بهتر بگويم من به او منسوبم .
2- حسادت حسي برخاسته از خود خواهي ست در حاليكه عشق اصولا مقوله اي ديگر خواهانه است .
در حسادت ما چيزي را مي خواهيم كه نداريم آن هم نه از راهي درست .مي گوييم ما نداريم ديگران هم نداشته باشند
( نگاه كنيد به قتلهايي كه اين سناريو را دارند ) و در اين حس خودخواهانه شخصيت و فرديت معشوق وحتي در موارد افراطي خود معشوق قرباني مي شود!! منصف باشيد ! آيا اين با منطق ديگرخواهانه عشق مي خواند؟!
3- عشق چنان كه پيش از اين اشاره شد ماهيتي متقابل و دو جانبه است . يعني اينكه دو نفر با هم پاي به حيطه اي از احساس پاي مي گذارند و به اختيار همقدم مي شوند. توجه كنيد : درست است كه عشق يك اتفاق است كه بر ما حادث مي شود وما در اين ميان نقشي passive داريم اما امتداد آن و استمرار آن امري اختياري ،محتاج انرژي و active است . چگونه مي شود در امري اين چنين ،جبري آن چنان را بر فردي – كه خداي نكرده معشوق است !!- اعمال كرد؟! واقعا از شما مي پرسم آيا مي توان كسي را در اين راه به اجبار با خود برد ؟!
و اصلا بي خيال همه اينها ! نادر ابراهيمي عزيز در شاهكارش ( بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ) مي گويد : رقيب آزمايش حقيري ست ! من از آن پرنده كه دو تير انداز بر آن تير بياندازند دست بر خواهم داشت !
آيا واقعا اين جمله با تعريف متقابل بودن عشق سازگار تر نيست؟
4- و آخرين دليل من و شايد محكم ترينش براي آنانكه مثل من با منطق دلشان همراهترند تا منطق عقلشان!
آيا مي شود در ميانه چشمه اي جوشنده و زلال به ناگاه گنداب و زهراب ظاهر شود؟! اين همه درخشش و سبزي آيا مي شود به حسي آزارنده و تخريب گر بيانجامد كه نه تنها حاسد را در آتش خود مي سوزاند كه محسود و معشوق را هم ؟! آيا قبول داريد حسد ، حسود را بيش از همه مي آزارد پس آن آرامش طلايي عشق كجاست ؟
بحث به درازا كشيذ تنها دو نكته كوتاه ديگر بگويم و تمام .
اول اينكه من در اين بحث انحصار در عشق را رد نكردم .بله!در يك مقطع زماني عشق حسي منحصر است اما من مي گويم اين انحصار ، پرهيز گارانه ، اجباري و متكلف نيست.به عبارت ديگر فرد توانايي و اصولا رغبت به بر قراري اين ارتباط عميق را با دو نفر نخواهد داشت چون خلا وجودي او پر شده است ، كامل است ،پس لاجرم انحصار ايجاد مي شود . مواردي كه غير از اين پيش مي آيد حاصل ناعشق بودن يكي از اين دو – يا چند ؟!!!- رابطه است و در اكثر مواقع همه شان!!!!
دوم اينكه روزگاري بسيار دور – آنقدر دور كه ديگر تنها به خوابي مي ماند كه گاه در مي مانم ديده ام يا نديده ام ! – عزيزي به من نوشت : من به اين برگهاي دفتر كه اكنون پيش منند و فردا پيش تو حسودي ام مي شود !
و من برايش نوشتم : اين حس حسادت نيست ! شايد حسرت باشد اما حسادت نه !! حسرت همه آن چيز هايي كه نداريم و گمان مي كنيم حق ماست . و اين حس ما را بر آن مي دارد كه تلاش كنيم براي رسيدن ، براي تماميت شادي ، براي با هم بودن ! آيا اين حس را مي توان حسادت ناميد؟
…
…
واي من چقدر پر حرفم !!! به سوال دوم كه نرسيديم ! باشد براي دفعه بعد. اما بالا غيرتا اين دفعه وقتي در حين فكر كردن به نتيجه اي رسيديد من را هم بي نصيب نگذاريد وهمچنين ساير دوستان را، تا مجبور نشوند تنها نظرات مرا بشنوند!!
براي حسن ختام بحث بالا اين شعر زيباي نزار قباني شاعر سوري را بخوانيد:
هر مردي كه پس از من
تو را ببوسد
بر لبانت تاكستاني خواهد يافت
كه من كاشته ام !
آيا اين دريافت عميق عاشقانه ،حسي چون حسادت را بر مي تابد؟!
سيامك

