August 26, 2003 2:52 PM
سلام
اول اينكه : ….
ديگر چه بگويم ؟!
باران كه نمي بارد ! ( گيرم كه آسفالت خيابان دارد تمام درياهاي جهان را مرور مي كند ! ) … آفتاب كه نمي تابد ! ( حالا تو بگو خورشيد ، مثل داغ نشسته وسط سينه آسمان و دارد تقاص عشق به ماه را از آسمان مي ستاند ! )… بادي كه نمي وزد ! ( گيرم كه برگهاي سوزني اولين كاج پارك شهر مي دانند كه هوا چه دل پري از عطر نارنج دارد ! ) … موجي كه بر نمي خيزد ! ( حالا تو بگو دريا ، دلدل هزار طوفان را توي ورق پاره هاي خودش مشق مي كند ! ) … وقتي تو نيستي ، نه كه اصلا نيستي ! كه خيالت هست و چشمان نمناك عاشقت نيست ، نه باراني مي آيد، نه آفتابي مي تابد و نه بادي مي وزد تا طوفاني برآيد ! … آنوقت در اين شرجي دلگير تابستان رخوتزده ، تو بگو من چه بگويم كه شايسته تو باشد ؟!!….
دوم اينكه : يك غزل زيباي ديگر از دوست خوب و همشهري شاعرم حسين تقليلي عزيز :
نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند
همين مردم خوب ، خر مي شوند !!
همين ها كه از عشق دم مي زنند
براي شما دردسر مي شوند !
نه محصول عشقند اين مردمان
هوس مي كنند و پدر مي شوند !
هنوزم براي شما وقت هست
نجنبيد از اين پست تر مي شوند
كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها
پس از كاشت فورا تبر مي شوند !
نگوئيد حوا گناهي نداشت !
بگوئيد ، آدم مگر مي شوند ؟!
هواي بدي مي شود ، نپّريد !
ملائك در اين باد ، پر مي شوند !
…
نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند !
نه بانو ! نگو ! دردسر مي شوند …!!
××
دردسرهايي اين چنين شيرين ، تا هماره دنيا نصيبتان باد !
سيامك

