November 6, 2003 7:31 PM
پنجشنبه 15 آبان ماه 1382
سلام
اول اينكه : …
…امروز مي خواهم خيلي كوتاه بنويسم … حرف امروزم اگر لاي هزار تا واژه پيچيده بشود رنگش مي پرد ! گم مي شود ! …محو مي شود !
هميشه نامه هايم به تو تصويرگر دقيقه اي از زندگي ام با تو بوده ! چه با خودت …چه با انديشه ات !…دقيقه اي كه امروز برايت تصوير مي كنم ، مال وقتي ست كه سردي ضريح ميان داغي دستانم داشت گر مي گرفت و ذوب مي شد ! … هزار آينه داشت تصوير تو را منعكس مي كرد و من در ازدحام اين همه (تو) خودم را گم مي كردم … فقط لبم لرزيد كه :
… خدايا ! مرا لايق اين همه شادي كن !… لياقت اينكه از ياد نبرم چگونه بود آن همه داغ و چگونه شد اين همه بوسه… لايق چشمهايي كه با تمام لطافت شان توي چشمهايم عشق را فرياد مي كنند و دستان گرمي كه پاييز را تا دورترين مرزهاي تابستان پس رانده اند !…خدايا ! لايقم كن ! …همين !
دوم اينكه : وبلاگ غزل متفاوت مي خواهد كه به بحثهاي تئوريك در باب غزل معاصر بپردازد . اميدوارم فارغ از همه هياهوهاي فرم گرايانه ژورناليستي ، به جوهره شعر بپردازد …چنين باد.
سوم اينكه : يك ترجمه تقديم به ده رودسار شير و عسل !
« دستانت »
پابلو نرودا
برگردان : سيامك بهرام پرور
وقتي دستانت
به سوي من قد مي كشند
پروازشان
چه هديتي خواهند داشت براي من ؟!
چرا بر دهانم آرام مي گيرند
ناگهان ؟!
چرا مي شناسم شان
چنان كه گويي پيش از اين لمسشان كرده ام ؟!
…انگار كه
بر پيشاني ام و كمرگاهم
گدشته اند ؟!
لطافتشان
بر فراز زمان پر مي كشد
بر بلنداي دريا و مه
بر بالاي بهار !
و آنگاه كه دستانت
روي سينه ام آرام گرفت
دو بال زرين فاخته را باز شناختم !
به ياد آوردم
خاك را و رنگ خوشه گندم را !
تمام سالهاي عمرم را
به جستجوشان گام زدم
از پلكانها بالا رفتم
از جاده ها گذشتم
ترنها مرا بردند و
درياها بازم آوردند !
… و گمانم
در پوست انگوري بود
كه لمست كردم !
بيشه
به ناگهان لمست را آورد
براي من !
بادام
راز لطافت را تشريح كرد
تا آنگاه كه
دستانت دور سينه ام محكم شد
و چونان دو بال خفته
به سفر خويش پايان داد …
×××××××××
دقايقتان لبريز از هزار نوازش باد .
سيامك

