November 13, 2003 5:36 PM
پنجشنبه 22 آبان ماه 1382
سلام
اول اينكه :
…فهميدم دفترخانه ها هم ، اگر چه مهربانند !، باز هيچ چيزي نمي فهمند !!!مثل آزمايشگاه ها !!
…به شهادت نياز نبود آن همه عشق را ! … «شاهدين لطفا !!» … چشمانت شاهد بود كه من شهيد شده ام ! … بيا و به نگاهي ، شهادت بده … فقط حواست باشد مژه هايت نچسبد به هم ! … آنوقت سيل اين همه شادماني اشك آلود ، بنيان هر چه دفترخانه را بر باد مي دهد !!… مژه هايت نچسبد نازنين !
…«آنگاه كه جنون زوج اثبات شود ، زوجه مي تواند …»!!!
خنده ام گرفت ! …تو هم !!… مجنون تو را ، ليلا ! از چه چيزهايي مي ترسانند !! … اگر من مجنون نبودم تو ليلا نمي شدي ! …اگر تو ليلا نبودي ، من مجنون !!… بگو هزار فيلسوف جهان ، تمامي منطقهايشان را جمع كنند و به جاي مغالطه بر سر مرغ و تخم مرغ بيايند و اين مسئله را حل كنند !!….مسئله اي نيست ، ليلا ! … هيچ مسئله اي نيست !!… مسئله اصلي عقل است كه … !!
…نوشت : بوسه ! گفت امضا كن ! …بوسيدم ! … گفت : مُهر قبول نيست !…خودكار را داد دستم ! … و من با خودكار مشكي ، سپيدترين امضاي سرخ جهان را توي دفتر بزرگش نقاشي كردم !!
…
دوم اينكه : همدل بودن خوب است ! …همنفس بودن بهتر !… همسقف بودن لذتي ست ، به شرط آنكه فريب احساس مسقف را نخوري ! … سقف خانه مان يكي شد !… گلاره را از اين پس اينجا بخوانيد !…زير سقفي پر از نارنجهاي طلايي شاعرانه !….و نوشته اخيرش كه مُهري ست بر تمامي مِهرش !
…
سوم اينكه : غزلي تقديم به شما و به او !
«و چاي دغدغه عاشقانه خوبي ست …»
چه فرق مي كند اين : چاي… قهوه… يا ودكا !
كه عشق گرمي دنياست توي اين سرما !
- خيال نه !… به خدا نه !… من از خيال پُرم !
خيال مي خورَدَم … آه نه !… تو را به خدا !! -
غرض نشَستن و يك گفنگوي طولاني ست
و واژه هاي معطر كه مي شكوفد تا -
- غزل توالي شيرين خنده ها بشود
و رودسار قشنگي كه كودكي ها را -
- به شط جاري امروز منتقل بكند !
كه : قطره قطره شود جمع ... وانگهي دريا !!
…و بعد توي همين موجهاي مصرع قبل
دو قايق از چپ و از راست مي شود پيدا
كه توي سمت چپي من نشسته ، چشمانم -
- پر از سوال هميشه كه : همسفر آيا -
در اين ميانه گرداب و موج خواهد بود ؟!…
…و سمت راست به ناگاه دختري تنها -
درون قايق تنهايي اش شبيه عروس !
شبيه عشق !… شبيه فشنگي رويا !…
تكان كه مي خورم از من سلام مي جوشد
به روي گونه دختر دو چاله زيبا !!
…«عجب تصادف خوبي !… به سمت شرق؟! …عجب !
…مسير من هم از آن سوست ! …سمت آبيها !!»
×
و بعد آخر قصه … چه آخري ؟!… اين عشق
هميشه گرم و صميمي ست ، تا ابد …آقا !
كه توي قايق «خويش»ايم : با هم و بي هم !
و عشق نيز همين است : همسفر …وَ جدا !!
دو قايق و دو نفر ، يك مسير و دو پارو !
درست شانه به شانه …
…وَ تا ته دنيا …!
××××××××××××××××××
هيچ سفري بي همسفر خوش نيست ! … سفرهاتان خوش باد !
سيامك

